‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، خرداد ۰۵، ۱۴۰۰

مسعود رجوی همواره عنصر امید و باور، یعنی روح جنگندگی و مبارزاتی را در جامعه ایران و نسل جوان احیا کرده است

 


مریم رجوی:

در سراسر دوره حاکمیت آخوندها، مسعود رجوی همواره عنصر امید و باور، یعنی روح جنگندگی و مبارزاتی را در جامعه ایران و نسل جوان احیا کرده است:

در قیام سی خرداد سال ۶۰، مسعود رجوی مقاومت علیه رژیم سفاک آخوندی را بنیان‌ گذاشت. در تشکیل شورای ملی مقاومت یعنی آلترناتیو دموکراتیک رژیم، آینده آزاد و آباد و دموکراتیک را برای ایران پی‌ریزی کرد. با تأسیس ارتش آزادیبخش ملی ایران به‌ معادله سرنگونی پاسخ داد و راه‌حل سرنگونی رژیم ولایت فقیه را ترسیم کرد.

در برپایی اشرف و پایداری ده‌ ساله آن که یکی از درخشان‌ترین فرازها در تاریخ مقاومت و مبارزه در ایران و کل منطقه است، مسعود دژ آزادی را در محاصره دو دیکتاتوری برپا کرد و شعله‌های مبارزه را برافروخت.

او با برانگیختن کانون‌های شورشی و ترسیم مسیر کانون‌ها و شهرهای شورشی،‌ استراتژی سرنگونی و قیام را هدایت کرد و راه پیروز قیام‌ها از دیماه سال ۹۶ تا آبان و دی ۹۸ را نشان داد.

می‌بینید که این ابتکارها، این تأسیس‌ها،‌ ساختن‌ها و آغاز کردنها همه و همه یک مضمون واحد و یک روح اساسی دارد و آن، آرام نگرفتن، شورش کردن، برانگیختن، فراخواندن، خلق کردن، و در یک‌کلام رزم‌آوری و جنگیدن است.

وقتی که همه واقعیت‌های سیاسی علیه شماست، می‌توانید بنا‌به‌دلائل واقعی کار خود را خاتمه یافته بدانید، اما همیشه راه دیگری هم هست که معمولاً دیده نمی‌شود و آن راه این است که می‌توانید همان واقعیتها را تغییر بدهید، البته با پرداخت قیمت. و مسعود همین مسیر را در پیش گرفته و این‌چنین برای مقاومت یک خلق راهگشایی کرده است.

 

تحولات دو دهه ابتدای قرن بیست و یکم

خوب است که در این‌جا کمی اوضاع سیاسی و وقایع بزرگ این دوران را مرور کنیم تا ببینیم در متن چه شرایطی مسعود توانسته این مقاومت را هدایت کند.

دو دهه اول قرن بیست و یکم برای مقاومت ما و هم‌چنین برای منطقه خاورمیانه و به‌ میزانی برای کل جهان، دوره ویژه‌یی بود. البته قبل از اون هم پیچیدگی‌های زیادی وجود داشت ولی در این دو دهه دوران دورانی عوض شده بود.

در این دوره تحولات بزرگی اتفاق افتاد از جمله:

واقعه یازده سپتامبر و ظهور القاعده

اشغال عراق و افغانستان توسط آمریکا

سلطه رژیم بر عراق که سکوی پرشی برای سپاه پاسداران شد که بتواند در لبنان و سوریه و یمن و... نفوذ کند

وقایع بهار عرب و سقوط چهار رژیم در منطقه

جنگ فاجعه‌بار سوریه که تا الآن ۹ساله طول کشیده با کشتار فجیع مردم و انبوه مجروح و آواره.

و بالاخره ظهور داعش.

این شرایط که زمینه‌ها و پایه‌های آن، در ربع آخر قرن بیستم ایجاد شده بود، فضای حیاتی جنبش‌ها و مقاومتها را از بین برد.

همان‌طور که در تاریخ زمین‌شناسی یک دوره یخبندان داریم،‌ در این جا هم گویی دوره یخبندان انقلاب‌ها بود. دوره نابودی انقلاب‌ها، و به میزان زیادی دوره از بین رفتن احزاب و گرایش‌های متمایل به‌ سوسیالیسم در اروپا.

اگر چه که بلای بنیادگرایی مذهبی کل منطقه را از ۴۰سال پیش، فراگرفته بود، اما در این دو دهه، به اوج رسید.

از سال ۱۳۷۶، برای خوشآمد آخوند خاتمی، مجاهدین در لیست تروریستی آمریکا قرار گرفتند. بعد از آن، در سال‌های شروع این قرن، انگلیس و اتحادیه اروپا و کانادا و استرالیا پی‌در‌ پی مجاهدین را در لیست‌های تروریستی قرار دادند. کار به جایی رسید که در غرب مقاومت کردن و مبارزه کردن متأسفانه معادل تروریسم اعلام شد.

قضایای بمباران اشرف، جمع‌آوری سلاحهای ارتش آزادیبخش و حمله ۱۷ژوئن هم باز از وقایعی هم‌جنس و هم‌سوی همین موج بود.

یادتان هست که در یک مقطع ۱۲دولت، برای از بین بردن مجاهدین با رژیم هم‌سویی و همکاری می‌کردند. فقط در دوره مالکی جنایتکار در عراق، ۲۹بار به اشرف حمله شد. که شامل هفت حمله مسلحانه با زرهی و موشکی بود.

اگر تمام حملات تروریستی علیه مجاهدین در عراق را فقط یک فقره حساب کنیم و اگر تمام حملات تروریستی در خارج کشور را هم یک فقره حساب کنیم، که آن هم لیستی طولانی دارد، بیش از ۴۰دسیسه و طرح بزرگ را می‌بینیم که برای متلاشی کردن مجاهدین به‌اجرا گذاشته شده و هر کدام از این پروژه‌ها تا حداکثر ظرفیتی که شانس اثرگذاری داشته، ادامه پیدا کرده. در واقع هر کدام از این طرح‌ها به‌این دلیل کنار گذاشته شده که در مقابل پایداری مجاهدین شکست‌خورده و دشمن متوجه شده که دیگر کارش بی‌فایده است.

پرسش دوران: مقاومت یا تسلیم؟

همان‌طور که می‌دانید در این دوره، نه فقط وجود و حضور جنبش‌ها و انقلاب‌ها نفی شد و همه در انهدام جریانهای انقلابی همدستی نشان دادند، بلکه انواع تئوریها و دیدگاهها و استدلال‌ها هم در نفی انقلاب و مبارزه یکی بعد از دیگری تولید شد. یک ایدئولوژی بر همه جا غالب شده که به‌طور مستمر تسلیم‌شدن و خو گرفتن و نمی‌توان و نباید را رایج می‌کند. ایدئولوژی‌هایی که تأسیس شده و هنوز آثارش وجود دارد.

تأثیر این وقایع بر روی هم و تغییر بزرگی که ایجاد کرد، از نظر ایدئولوژیک یک سؤال بزرگ را بارز کرد. سؤال این بود: جنگ یا نه جنگ، مقاومت یا تسلیم. در واقع پرسش دوران این بود: که مقاومت یا تسلیم؟

البته این سؤالی است که به‌خصوص از فردای فروغ جاویدان مطرح شده است.

اما آیا این سؤال فقط در برابر مجاهدین قرار داشت؟ آیا چون مجاهدین زندانیان‌شان قتل‌عام شده بودند و از فروغ جاویدان برگشته بودند، دچار این سؤال شده بودند؟

خیر، تک‌تک مجاهدینی که در ارتش آزادیبخش بودند و کل ارتش آزادیبخش در مقابل این سؤال بودند از جمله؛

ـ هواداران مجاهدین در داخل و خارج ایران،

ـ زندانیان‌مان که قتل‌عام شدند،

ـ سایر نیروها و افراد ایرانی که تا آن موقع خودشان را اهل مبارزه می‌دانستند

ـ و جریانها و جنبش‌های انقلابی و ترقی‌خواه در سطح جهان. همه باید به این سؤال کلیدی پاسخ می‌دادند مقاومت یا تسلیم.

حتماً خیلی از شما خاطرات آن روزها و آن دوران را به یاد دارید، اما خوب است که در این‌جا کمی درباره وضعیت خودمان در قبال این سؤال توضیح بدهم:

شما می‌دانید که ارتش آزادیبخش با صد رشته عملیات خودش‌ و در اوج آن، عملیات چلچراغ، خمینی را وادار به سرکشیدن جام‌زهر کرد. خمینی با آتش‌بس می‌خواست مجاهدین را در بن‌بست قرار دهد. ولی عملیات فروغ جاویدان باعث شد که ما بیمه‌نامه ارتش آزادیبخش رو به‌دست بیاوریم.

بعد از آن، با روی کار آمدن رفسنجانی، خط استحاله رژیم خیلی گل کرد و همه دنبال این خط راه افتادند. وقتی که حمله عراق به‌ کویت و جنگ آمریکا با عراق هم پیش آمد، دیگر ظاهراً افق استراتژیک برای سرنگونی رژیم توسط ارتش آزادیبخش محو شده بود.

بنابراین برای ارتش آزادیبخش و برای مجاهدین یک دوراهی خطیر شکل گرفت. یک راه ادامه جنگ یعنی مقاومت و پایداری و راه دیگر، نه‌جنگ و دست برداشتن از مقاومت.

در زندانها هم، خمینی سؤال دوران را به‌این صورت جلوی مجاهدین و سایر زندانی‌ها گذاشته بود که سر موضع هستی یا نیستی؟

در واقع در صحنه سیاسی دو جبهه در مقابل هم خط بسته بودند: یکی مجاهدین که سرنگونی رژیم را دنبال می‌کردند و طرف‌های دیگر که دنبال استحاله بودند و به‌ آلترناتیو از درون رژیم امید داشتند.

اما مجاهدین تحت رهبری مسعود رجوی نبرد و مقاومت را در پیش گرفتند.

زندانیان مجاهد هم با پذیرش چوبه‌های دار آن حماسه عظیم را خلق کردند و سازمان ما ‌شنا کردن خلاف جهت رودخانه را آغاز کرد.

این البته کار ساده‌یی نبود. در آن مقطع، مسعود برای این‌که مجاهدین را در این جهت سمت بدهد، کار بزرگی را شروع کرد. جمع‌بندی فروغ جاویدان و آموزش‌ها و مباحث نظری بعد از آن، همه در این راستا بود.

در این راستا بود که از نظر نظامی و از نظر سیاسی و ایدئولوژیک ممکن بودن این خط می‌توانست جا بیفتد و اثبات شود.

سؤال جدی که در مقابل ما قرار داشت، این بود که در تعادل‌قوای پس از آتش‌بس و با توجه به مرگ خمینی و روی کار آمدن رفسنجانی و به‌خصوص جنگ کویت، چطور می‌خواهیم اوضاع را به‌نفع پیروزی نبرد مردم ایران تغییر دهیم؟

 

انقلاب ایدئولوژیک، پاسخ به نبرد و مقاومت

مقاومت ما به هیچ ابر قدرت و دولتی در شرق و غرب وابستگی نداشت و ندارد. پس چگونه می‌توانست وزنه مؤثری در برابر این همه موانع خارجی وارد میدان کند؟

فراموش نکنیم که بعد از جنگ کویت، فشارهای همدستان رژیم و دولتهای مماشات‌گر علیه راه‌حل انقلابی- دموکراتیک، صدبار بیشتر شده بود.

بنابراین اگر راهی برای مجاهدین به‌عنوان یک نیروی انقلابی و مستقل وجود داشت، فقط بسیج عنصر انسانی و آرمانی و استخراج انرژی‌های نهفته کیفی در مجاهدین بود. یعنی همان عاملی که در نهایت تضمین پیروزی تمامی انقلاب‌هاست.

و این‌جا بود که مجاهدین به‌ انقلاب رو آوردند. انقلاب ایدئولوژیک در یک جمله، پاسخ به نبرد و مقاومت بوده و هست. و هنوز هم همین مضمون را دارد. مجاهدین تحت رهبری مسعود این‌چنین به‌ پرسش دوران پاسخ دادند.


در چنین زمانه‌یی که از هر حیث، زمانه‌ پرفتنه‌یی بود، مسعود، پرچم مبارزه و پایداری برای سرنگونی رژیم را بالا و بالاتر برد و انواع ابتکار عمل‌ها و سیاست‌های انقلابی را حول محور استراتژی ارتش آزادیبخش پیش برد.

وقتی که شما را خلع‌سلاح می‌کنند، وقتی که حتی اشرف را از شما می‌گیرند مسعود بی‌وقفه و بدون شکاف و محکم و قاطع و استوار روی استراتژی ارتش آزادی تأکید می‌کند. این حقیقتاً شنا کردن خلاف مسیر رودخانه بود.

سؤال این است که راستی مسعود به‌چه چیزی اتکا دارد که در هر شرایطی، در اوضاع خیلی تیره و سخت هم شاقول ارتش آزادی یعنی نبرد تمام‌عیار را هر چه محکمتر به‌دست می‌گیرد؟

نقطه اتکای او از یک‌طرف مجاهدین انقلاب کرده است، از طرف دیگر ظرفیت انقلابی و مبارزاتی جامعه. آن‌هایی هم که اصالت استراتژی ارتش آزادی را انکار می‌کنند همین دو مؤلفه را زیر سؤال می‌بردند.

مسعود به‌هر دو این‌ها همیشه با یقین و ایمان حداکثر نگاه کرده است.

براین اساس، در سال ۸۴ مؤسسان سوم ارتش آزادیبخش ملی را اعلام کرد. این وقتی بود که خامنه‌ای با روی کار آوردن احمدی‌نژاد، تلاش می‌کرد که رژیم‌اش را تک پایه کند و خیز بلعیدن عراق و ساختن بمب اتمی را برداشته بود. در آبان سال ۹۱ مسعود مؤسسان چهارم را اعلام کرد و به مجاهدین و هواداران مجاهدین در داخل ایران برپا داد.


در تیرماه ۹۲، در نشست‌هایش با خود شما گفت: ارتش قیام با ارتش آزادی در حقیقت دو روی یک سکه هستند. و گفت:‌ ولو این‌که این ارتش سلاح سبک هم نداشته باشد و با تیم‌ها و یا دسته‌ها و یکانهای پراکنده و جداگانه، دست به کار شود، اما در هر حال به‌لحاظ استراتژیک و از بابت ساختاری ارتش آزادیبخش ملی ایران است.

همه این‌ها زمانی بود که شما هنوز اشرف را تخلیه نکرده بودید. و بعد از قتل‌عام اشرف در شهریور ۹۲، هزار اشرف را اعلام کرد و خط کانون‌های شورشی مطرح شد.

یک مؤلفه دیگر که مسعود با یقین و اطمینان روی آن تکیه کرده،‌ ظرفیت شورشی جامعه است.

البته امروز که قیام‌ها و اعتراضها پی‌در‌ پی واقع می‌شوند، خیلی از مسائل برای همه روشن است.

اما همیشه سؤالات مهمی در این زمینه مطرح بود. از جمله این که:

آیا متصور است که در این اختناق، قیامی شکل بگیرد؟ یا این‌که باید منتظر باشیم تا طلسم اختناق بشکند؟

آیا متصور است که از بطن این جامعه نیروی رزمنده‌یی در بیاید؟

آیا در حالی که سرکوب وحشیانه و طولانی مدت، امکان حیات هر گونه حزب و گروه سیاسی یا تشکل‌های صنفی را از بین برده آیا ممکن است جریانی از مبارزه و مقاومت را در شهرها بتوان راه‌اندازی کرد؟

مسعود به‌این همه این سؤال‌ها جواب مثبت داد و بر اساس آن ابتکار انقلابی و راهگشای کانون شورشی را عملی کرد.

در پیام‌های پس از قیام دی ۹۶، مسعود نتیجه‌گیریهای مهمی درباره مختصات جامعه ایران ارائه کرد. و مشخصات یک مسیر واقعی و امکان‌پذیر برای سرنگونی رژیم را نشان داد. اشاره من به‌همان چشم‌اندازهایی است که در دیکتاتوری دینی بی‌پاسخ است؛ یعنی استحاله رژیم،‌ تغییر مسالمت‌آمیز، شکسته‌شدن طلسم اختناق و سرنگونی خودبه‌خودی.

در آن جمع‌بندی مسعود نشان داد که وقتی دشمن ضدبشری با سرکوب و انقباض این مسیرها را می‌بندد، این مجاهدین و کانون‌های شورشی و ارتش آزادی هستند که در استراتژی قیام و سرنگونی راه باز می‌کنند و پیشروی می‌کنند.

در این پیام‌ها، او مسیر کانون‌های شورشی و شهرهای شورشی را ترسیم کرد و روی این حقیقت هم تأکید کرده و می‌کند که رژیم هر راه‌حلی را که در پیش بگیرد، آن راه‌حل، موجودیت خود این رژیم را نفی می‌کند.

امروز این حقایق اثبات شده است. قیام‌هایی که از دی ۹۶شروع شد، و به‌خصوص قیام آبان ۹۸حقانیت استراتژی و خطی را که مسعود ترسیم کرده، در مورد کانون شورشی و شهرهای شورشی نشان داد.

 

اختلاف بر سر خود مبارزه است

وقتی‌که این تاریخچه را مرور می‌کنیم می‌بینیم که با وجود هر تلاطم و افت و خیزی، مسعود پایبندی به‌این استراتژی را تام و تمام حفظ کرده. از ماجرای خلع‌سلاح و جمع‌آوری سلاحها تا حمله و کشتار مجاهدین، تا لیست‌گذاریها و قضایای لیبرتی و تا انتقال مجاهدین از عراق.

یعنی در یک محیط توفان‌زا که به‌طور مستمر ادامه داشته، مسعود این پرچم و این عروة الوثقی را با حداکثر مسئولیت‌پذیری و با ایمان و ایقان حفظ کره و مقاومت ما را در این مسیر به‌خوبی هدایت کرده است.

حالا ما از این پیگیری و استواری و ایستادگی بر استراتژی ارتش آزادیبخش چه نتائجی باید بگیریم.

آیا می‌خواهیم بگوییم که حقانیت این استراتژی ثابت شد؟ خوب این‌که روشن است. ولی چیزی هست که اهمیت‌ آن بسیار بالاتر و فراتر از این است. یعنی گوهر مبارزاتی و رزمندگی این حرکت. این همان چیزی است که اهمیت فوق‌العاده دارد. زیرا اختلاف ما با دیگران، در عمق و ریشه‌ بر سر نوع استراتژی سرنگونی نیست.

اختلاف بر سر روش مبارزه کردن نیست؛ بلکه بر سر خود مبارزه است. اختلاف بر سر جنگ و نه‌جنگ است. بر سر مقاومت یا تسلیم است.

یعنی آیا به‌خاطر شرایط سخت و بغرنج و به‌خاطر یک فهرست طولانی از موانع واقعی، باید مقاومت را تا اطلاع ثانوی کنار گذاشت؟ باید دست روی دست گذاشت؟ یا آن‌که باید در این میدان هر چه جانانه‌تر و هر چه عاشقانه‌تر جنگید و راه سرنگونی را هموار کرد؟

آنچه مسعود در باب استراتژی قیام و سرنگونی گفته و می‌گوید، در کنه خود فراخوانی است برای برخاستن و برای جنگیدن.

وقتی که همه امکانها و چشم‌اندازها را به‌طور کامل و همه‌جانبه بررسی کنیم می‌بینیم که خود این استراتژی ارتش آزادی‌بخش، انتخابی بین انتخاب‌های متعدد نیست. یعنی این طور نیست که جلوی مجاهدین انواع راه‌ها را گذاشته باشند و مجاهدین از بین همه آنها به‌خاطر سلیقه، یا عقیده یا توانایی‌ها و محدودیت‌هایشان این یکی را برداشته باشند. مثلا از بین مبارزه پارلمانی، سندیکایی، مبارزه مسالمت‌آمیز و استراتژی ارتش آزادی، آنها به این آخری علاقه نشان داشته باشند. خیر در دنیای واقعی چنین چیزی وجود ندارد.

موضوع به‌روشنی این است که مسعود از آنجا که بر سرنگونی رژیم تأکید کرده، به‌ارتش آزادیبخش و به‌ کانون شورشی رسیده است. از آن جا که بر مبارزه و رزم و مقاومت تأکید داشته به‌این استراتژی رسیده است.

در شرایط مشخصی که هستیم و در حاکمیت این رژیم و این درجه از اختناق و سرکوب و شکنجه و خفقان، این تصور غلطی است که انگار کشمکش بین روش‌های مبارزاتی مختلف است.

خیر! کانون دعوا و همه مسأله مبارزه کردن و مبارزه نکردن است.

امروز جوانان ایران با همین انتخاب دست‌ و پنجه نرم می‌کنند: یا تن‌ دادن به نظم موجود یعنی حاکمیت سرکوب و غارت و فساد و حاکمیتی که همه چیز را به زوال و انحطاط رسانده، یا جنگیدن با آن به بهای مایه‌گذاشتن از موقعیت شغلی و خانوادگی و حتی از جان و زندگی‌شان. و وقتی این دومی را در پیش می‌گیرند، لاجرم می‌رسند به‌شورش و به کانون شورشی.

کما این‌که در قیام آبان با بیش از ۱۵۰۰شهید شورشگری آنها را دیدیم. پس:

صحت خط و استراتژی که مسعود ترسیم کرده، به‌خاطر این نیست که او مثلاً به‌خوبی پیش‌بینی کرده. بلکه به‌خاطر این است که او سفت و سخت همه چیز را از مبارزه با این رژیم ددمنش و سفاک و خون‌ریز و از تعهدش برای سرنگونی رژیم چیده. ودر این مسیر خود او اولین مبارز، اولین پرداخت کننده و ‌اولین قیمت دهنده و دریک جمله تجسم مادی فدا و صداقت در مسیر این آرمان آزادی بوده و هست.

بله در تاریخ معاصر ایران مسعود این طور شناخته شده که فراخوان‌دهنده همیشگی به‌مبارزه برای سرنگونی رژیم است. این طور شناخته می‌شود که مشعل مبارزه را در دست دارد و راهبر آزادی است.

این هفته در مراسم نماز ریایی خامنه‌ای در مصلی تهران، وقتی ولی‌فقیه درمانده از تهاجم جوانان شورشگر به عکس‌ها و بنرهای سردژخیم قاسم سلیمانی آه و ناله می‌کرد، بسیجی‌ها و مزدوران یک صدا شعار «مرگ بر منافق»‌ را تکرار کردند.

البته این شعار ۴۰سال است که در عمل و نظر، در شکنجه‌گاهها یا در تریبونهای علنی، در سطح داخلی یا بین‌المللی و در عرصه سیاست یا ایدئولوژی همه‌جا شعار اصلی و رسمی رژیم است.

اما نمایش جمعه این بار به‌طور خاص واکنشی بود به کانون‌های شورشی که بساط رژیم را به‌طور کامل به‌هم زده‌اند. البته این تریبون اصلی رژیم و محل بیرونی‌ترین فعالیت‌ها و مواضع آخوندهاست. از این جا می‌شود پی برد که در پشت‌پرده چه خبر است و رژیم و نهادهای اطلاعاتی و سیاسی و دیپلماتیک و تروریستی‌اش در چه ابعادی به شیطان‌سازی علیه مجاهدین مشغولند.

همان‌طور که می‌دانید در تمام سال‌های گذشته، ‌هدف کانونی این حمله‌ها و برچسب‌ها و کثیف‌ترین دروغ‌ها و اتهام‌، متوجه شخص مسعود بوده و هست.

 

قدر راهبری و راهگشایی مسعود رجوی

من در این‌جا درباره اثرگذاری عمیق و تعیین‌کننده مسعود در مبارزه و مقاومت در برابر رژیم، گوشه‌یی را یادآوری کردم. رژیم ولایت فقیه همواره در او و سخنان و کلمات‌اش و نقش هدایت‌گر و جهت‌دهنده‌اش نابودی خود را می‌بیند.

درست به‌همین دلیل بیشترین خشم آخوندها متوجه اوست. این واقعیت هم سال‌هاست اثبات شده که حجم این شیطان‌سازی‌ها متناسب با شدت و گستردگی قیام‌ها و جنبش اعتراضی علیه رژیم بالا می‌رود.

ما می‌دانیم که وزرات اطلاعات و سپاه پاسداران و معاونت اطلاعات‌اش و نیروی تروریستی قدس و وزارت ارشاد و وزارت‌خارجه و سفارت‌خانه‌هایش و نهاد اطلاعاتی، همه و همه در عملیات پخش دروغ و اتهام علیه مجاهدین و شخص مسعود در فعالیت‌ مستمر و شبانه‌روزی هستند و پول‌های کلانی در این رابطه خرج می‌کنند.

بخشی از این‌ها در رسانه‌های رژیم پخش می‌شود که به‌صورت واضحی نقش و مهر رژیم را بر خود دارند. از خبرگزاریهای سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات تا صدها سایت یا تلویزیون اینترنتی مبتذل رژیم در خارج کشور. بخش دیگری هم توسط عناصر جبهه ولایت فقیه در خارج کشور بیان می‌شود که ژستها و حرف‌هایشان در ظاهر ضد رژیم است، اما از این راه در واقع امربری‌شان از آخوندها را پنهان می‌کنند.

تا چند سال پیش، این دسته از عمال رژیم، قاعده هشتاد بیست را رعایت می‌کردند. یعنی هشتاد واحد به‌رژیم می‌زدند تا رد خود را گم کنند. و بیست واحد به‌مجاهدین.

در بازجویی‌ها به‌برخی دستگیر شدگان گفته‌اند مرز سرخ برای ما خامنه‌ای نیست؛‌ بلکه مرز سرخ، مجاهدین هستند و این‌ها پاسداران اپوزیسیون‌نمای همین مرز سرخ‌ رژیم هستند. بنابراین با دهانهای آلوده یک‌سره به‌مسعود و آنچه با ابتکارات انقلابی و هدایت‌گری او رژیم را در تنگنا قرار داده و می‌دهد، حمله می‌کنند..

هیچکس بهتر از مجاهدین در کوران یک مبارزه سخت ارزش و قدر و نعمت هدایت و راه یافتگی در مسیر مبارزه و مقاومت را نمی‌داند. به همین دلیل است که قدر راهبری و راهگشایی مسعود را بیش از همه ما می‌دانیم. به همین دلیل است که مجاهدین قدر و قیمت سوگند و تعهدشان به مسعود را خیلی خوب می‌فهمند و آن را حفظ و حراست می‌کنند و بر آن هر روز پافشاری می‌کنند و خود را مسئول محقق‌کردن این تعهد آرمانی می‌دانند.

این اوج آگاهی و اعتلای انسانی است. این اوج آگاهی تک‌تک مجاهدین است، که این‌چنین سرفرازانه در هر سرفصلی حاضر می‌گویند و مرعوب شیطان‌سازی‌ها و دود ودم دشمن نمی‌شوند و قطعاً در این نبرد پیروز می‌شوند و پیروز می‌شویم.

اعضا و هواداران مجاهدین، با مبارزه و پیکاری هر چه پرشورتر از مسعود، قدردانی می‌کنند. اما این فقط یک قدردانی معمول نیست؛‌ بلکه پای فشردن بر نبرد با ستم و استثمار است.

با مبارزه هر چه خالصانه‌تر و صدق‌ ورزیدن هر چه جانانه‌تر،

با برادری و خواهری هر چه صمیمانه‌تر و یگانه‌تر در روابط تشکیلاتی،

با ارائه الگویی که در نظر مردم‌شان الگوی یک مناسبات پیشرفته و رها و یگانه و در تراز جامعه بی‌طبقه توحیدی است،

و عزم و رزم و تعهدپذیری تمام‌عیار در مبارزه برای سرنگونی این رژیم است.

این چیزی است که مسعود از من و شما می‌خواهد. این تعهد ما به‌اوست.

این دینی است که نسبت به‌ او داریم. این دینی است نسبت به ۱۲۰هزار شهید راه آزادی داریم.

و این دینی است که به شهدای قتل‌عام، شهدای فروغ جاویدان و شهدای آبان ۹۸داریم.

دعا می‌کنم و دعا می‌کنیم که همه در این مسیر تا آخر و تا آخرین نفس سرفراز و روسفید باشیم.

مطمئنم که شما به‌خصوص در این روز دوباره تجدید عهد می‌کنید و برای تحقق سرنگونی هر لحظه با قیام آماده‌اید.

امروز ما به‌مناسبت سالروز آزادی مسعود از زندان ساواک شاه این اجتماع را برگزار کردیم.

و در صحبت از او به‌ عشق بزرگ او به‌ اندیشه او که آزادی و رهایی ایران و ایرانی است، بسیار به اختصار پرداختیم.

و این‌که می‌توان و باید با ارتش آزادی و با ارتش قیام این رژیم وحشی را سرنگون کرد.

حرف او این است که این خیانت‌ تسلیم‌طلبان داخلی و مماشات‌گران خارجی است که قیام و سرنگونی را به‌تأخیر انداخته است. وگرنه این رژیم یارای ایستادگی در برابر مقاومت و قیام را نداشت.

و حالا به‌رغم همه موانع و خیانتها و کارشکنی‌ها به بهار قیامهای ایران رسیده‌ایم:

از دی ۹۶تا دی ۹۸ و از تیر و مرداد ۹۷ تا آبان آتشین و خونین ۹۸.

با این قیام‌ها سمفونی مقاومت و آزادی نواخته می‌شود.

از آن نتهایی که تمام احساسات یک خلق ستمدیده را ابراز می‌کند.

جامعه ایران در این قیام‌ها و با این قیام‌ها دارد حرف می‌زند. حرف‌اش این است که:

ای یکصد و بیست هزار قهرمانی که تاکنون برای آزادی جان باختید، ای سربداران سال ۶۷،

ای ۱۵۰۰کشته آبان ما،‌ ببینید که خونهای شما چطور به‌جوش و خروش آمده است.

ببینید که قیام‌ها در حال رژه‌ و مارشی عظیم به‌سوی سرنگونی ولایت فقیه‌اند.

تهران و شیراز و کرج و ماهشهر و اسلام‌شهر و شهریار و قدس و مریوان و اصفهان و بهبهان و خرمشهر را نگاه کنید، دانشجویان بپا خاسته در قیام‌ دی را بنگرید، فداکاری کانون‌های شورشی و یکانهای ارتش بزرگ آزادی را ببینید، این جنبشی است که سرنگونی محتوم را عملی می‌کند. این جنبشی است که پیروزی محتوم به‌دست می‌آورد. این جنبشی است که از هم‌اکنون بنای ایران آزاد و آباد و دموکراتیک را می‌سازد.

سلام بر قیام‌ ایران، سلام بر شهیدان

سلام بر آزادی

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۴۰۰

عشق تو و دل ما - طارق

 


شعری محصول لحظه‌های بی‌تابی برای «مسعود» ؛ آن غایب همیشه حاضر که عشق به او، عشق به سرنوشت خلقی در زنجیر و چشم به راه نجات است؛ خلقی که زبان دل او این است: «ربّنا أخرجنا من هـذه القریة الظّالم أهلها واجعل لّنا من لّدنک ولیّاً واجعل لّنا من لّدنک نصیراً ». برای مسعود که در برابر ضحاکان دستاربند، با شکوهی خجسته از جنس دماوند قامت افراشت و گفت: «نه!» و صدایش در آنسوی زمهریر شبانه باف طنین انداخت و ما به پیروی از او گفتیم: «نه» و تاریخ معاصر ایران را رقم زدیم.


عشق تو و دل ما

عشق تو و دل ما، وین هفتخوان هجران

در نامه‌یی نگنجد، ای جان جان جانان!

«صبری جمیل» باید، آری ولی نه بی‌تو،

این واژه را نداند قاموس عشق سوزان

بی تو قلم، سرانگشت، خون جگر، مرکب

دفتر، بیاض سینه، هرخط، سرشک غلتان

در آرزوی وصل روی پرآرزویت

هر گوشه، شهری از دل، هر جا سپاهی از جان

مشتاق یک پیامیم؛ و آن خط دلربایت

عکسی و جمله‌یی چند، با آیه‌های قرآن

آن «بچه‌ها سلام» و «قربانتان» نبشتن

در صدر و ذیل نامه، با نکته فراوان

آن خنده‌های دلچسب، در هر نشست و دیدار

آن ابروی مصمم، گاه خروش و توفان

آن دیدگان هشیار، تقسیم لحظه‌هایت

با هر کسی به طرزی، در جمع گرم یاران

بر ما ببخش عزیزا! گر نامه پر «طلب» بود

ما را تو می‌شناسی، چیزی نبوده پنهان

ما جمع جمع جمعیم، جای تو خالی ‌ای یار!

این‌جا سلام دارند، دلدادگان، هزاران

باری، خطا سرودم، پنهان نه‌یی، عیانی

می‌بینمت عزیزا، در هر دلی نمایان

هر جا که رشحه خونی، بر تپهٴ اوین ریخت

یا تازیانه زد خنج، بر گردهٴ اسیران

هر جا که دست مادر، تا درگه خدا رفت

از داغ خون فرزند، با اشکهای لرزان

باز امجدیه دارد در کوبش نفس‌ها،

آن نطق آتشین و خشم تو را به دامان

در نامه‌های «اشرف»، عشق تو می‌زند موج

بادت خدا نگهدار، ای افتخار ایران!

می‌بینمت که «موسی»، بر اسب سرخ «ستار»،

می‌گوید از امیر خیز: «آهای آنام قربان»

شرح سخن ندانم، با واژگانِ الکن

خود تو بگو چه گویم، الهام  شب شکاران

مائیم و تو، دل و عشق، تو و نجات یک خلق

بادت خدا نگهدار، هر جا که هستی‌ای جان!


سه‌شنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۰

مسعود رجوی و بیش از نیم‌قرن تکاپو در قفای آزادی

 


این روزها، به‌خصوص با نزدیک شدن چشم‌انداز سرنگونی محتوم استبداد مذهبی در ایران، نگاهها بی‌اختیار به آینده دوخته می‌شود. به آینده‌یی که قرار است پس از فرو ریختن بنای پوسیده و فاسد ارتجاع بر خرابه‌های آن بنیان نهاده شود. این آینده درخشان بی‌تردید بر اساس آزادی و دموکراسی بنا نهاده خواهد شد. این نیاز و اشتیاق مردم ایران‌زمین پس از صد و اندی سال دویدن بی‌وقفه به پای سر در قفای آزادی است.

آزادی و فقط آزادی،‌ نخستین، ضروری‌ترین و اساسی‌ترین شعاری است که تنها در تحقق آن و با تحقق آن است که می‌توان سخن از دیگر گام‌های مبرم برای رستگاری مردم ایران به میان آورد. خواستهایی مانند آبادانی، پیشرفت، رفاه، برابری زن و مرد،‌ جدایی دین از دولت، انتخابات آزاد و... در پرتو دستیابی به این گوهر شب‌چراغ معنا داشته و دارند.

ایران آینده یک ایران آزاد و دموکراتیک است؛ ایرانی که با تجربه دردناک و خونین ستم‌شاهی و ستم‌شیخی، دیگر هرگز و به هیچ قیمت به گذشتهٔ تاریک بازنخواهد گذشت.

با اشرف به ضرورت دستیابی به آزادی به‌عنوان سلسله جنبان و انگیزهٔ اصلی تمام مبارزات و فداکاریها، اکنون سؤال این است که کدام جریان و چه کسی «ایران آزاد» و خواست‌های دموکراتیک آن را نمایندگی می‌کند؟ آیا ایران از زادن آرش و کاوه و بابک عقیم شده است و در جهان به‌عنوان کشوری تن داده به بنیادگرایی مذهبی شناخته می‌شود؟ آیا ایران عزیز ما با داشتن پرقدمت‌ترین، طولانی‌ترین و درخشان‌ترین تمدن روی زمین و فرهنگی غنی و ذخایر سرشار نفت و گاز و معادن [سومین کشور دارای ذخایر نفتی و دومین کشور دارندهٔ ذخایر گاز] در جهان، با خامنه‌ای و روحانی نمایندگی می‌شود؟ یا سیمایی دیگر نیز دارد؛ سیمایی که استبداد و ارتجاع مستمراً تلاش کرده‌اند تا مانع دیده شدن آن در افق شب گرفتهٔ ایران بشوند.

هم‌چنان که تاریخ گذشتهٔ ‌ ایران را نه با شاهان و شیخان که با قیام‌آفرینان، مقاومت‌کنندگان، فرهنگ‌سازان، نوابغ و چهره‌های ملی، میهنی و انقلابی مانند سیاوش، آرش، ‌کاوه، ستارخان، میرزا کوچک خان، مصدق، جزنی و حنیف‌نژاد و.... می‌شناسیم، تاریخ معاصر ایران و انقلاب نوین و دموکراتیک آن را نیز باید به نام سمبل و جریانی شناخت که در مسیر رسیدن به آزادی سر از پا نشناخته طی طریق کرده است.


انقلاب ضدسلطنتی، نماد همدلی مردم

آنانی که از نزدیک انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران بر علیه دیکتاتوری شاه را دیده‌اند، خوب می‌دانند که این انقلاب هرگز برای این نبود که شاه را بردارد و شیخ را به جای آن بگذارد. در پی آن نبود که تاج را با عمامه و عبا و نعلین جایگزین کند. این انقلاب استمرار طبیعی جنبش مشروطه و نهضت ملی کردن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق و نیز سازمانهای پیشتاز و انقلابی ایران یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران و سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران بود. مردم ایران از دیرباز در پرتو روشنگریهای عناصر آگاه و مترقی می‌خواستند کشوری داشته باشند که با داشتن آزادی، عدالت و برابری و آبادانی و پیشرفت، شانه به شانهٔ کشورهای مترقی و پیشرفتهٔ جهان، عظمت و درخششی شایان نام خود در جهان کسب کند.

در روزهای انقلاب ضدسلطنتی این خواست متبلور شد و فضای همدلی، همبستگی، اعتماد،‌ فداکاری و آزاداندیشی در میان مردم ایجاد کرد. در پرتو چنین فرهنگی از انقلاب بود که تغییر نظام سلطنتی ممکن گردید.

خمینی به‌عنوان چهره‌ای که با ناحق به شاخص تبدیل شد، هرگز در پی آزادی و خواست‌های دموکراتیک مردم ایران نبود. او شیادی بود که با درونمایه‌ای دجالگرانه و ریاکارانه در پایان مسیر سوار بر موج شد و انقلاب را به سمتی که می‌خواست منحرف کرد.


نیروهای انقلابی و فرصت گذرا

هنگامی که خمینی بر موج مخالفت مردم با نظام سطلنتی سوار شد،‌ شاه رهبران حقیقی انقلاب را یا به‌شهادت رسانده، یا در زندانهای خود به حبس ابد محکوم کرده بود. بر اثر قیام مردم آخرین دستهٔ زندانیان سیاسی [از جمله مسعود رجوی] را در ۳۰دی۵۷ آزاد شدند؛ یعنی درست ۲۲روز قبل از سقوط نظام سلطنتی. در این مدت کوتاه سازمانهای پیشتاز چه می‌توانستند بکنند؟‌

آنها از یک‌سو باید در کورهٔ قیام می‌دمیدند تا جنبش مردم ایران هر چه رادیکال‌تر شده و به سمت تغییرات پایدار نیل کند، از طرفی دیگر تا می‌توانستند باید مانع از شکل‌گیری انحصارطلبی و ارتجاع خمینی می‌شدند.

مجاهدین و در پیشاپیش آنها مسعود رجوی در حالی از زندان آزاد شده بودند که تشکل گسترده و قابل توجهی در بیرون از زندان نداشتند. آنها برای ایستادگی در مقابل استبداد نوظهور خمینی باید خود را سازمان و سامان می‌دادند. این فرصت را باید تا آنجا که می‌توانستند طولانی‌تر می‌کردند. حتی یک روز و یک ساعت در این میان سرنوشت‌ساز بود.

خمینی نه انقلابی بود و نه دغدغهٔ آزادی داشت. او با تئوری ولایت فقیه می‌خواست یک حکومت قرون‌وسطایی در ایران برقرار کند و خود خدایگان آن باشد. نارضایتی مردم از دیکتاتوری شاه این امکان را به او داد تا سوار موج شود و در فقدان رهبران انقلابی و ذیصلاح در بیرون زندان، دست‌آوردهای این انقلاب را به یغما ببرد. او بر جایگاهی تکیه زده بود که شایستهٔ آن نبود؛‌ بنابراین باید مظاهر انقلاب ضدسلطنتی و نیروهای انقلابی را قلع و قمع می‌کرد تا مانع تصاحب مطلق قدرت توسط او نشوند.


گناه مسعود رجوی و مجاهدین چه بود؟

تنها گناهشان این بود که نمی‌خواستند به چشمان خود دروغ بگویند و بگویند که عکس دجال را در ماه دیده‌اند.

نمی‌خواستند در برابر بتی که «آن دیگران» می‌پرستیدند، تعظیم کنند و دستش را برای رسیدن به پست و منصب و جاه و مقام ببوسند.

نمی‌خواستند به آرمان انقلابی خود خیانت کنند.

نمی‌خواستند عشق به میهن‌شان را به پای هیولایی بریزند که هنگام آمدن به ایران، هیچ احساسی نه به مردم داشت نه به ایران.

آنها شیفتهٔ آزادی بودند و برای آن حاضر بودند هر بهایی را بپردازند.


«نه»ی بزرگ مجاهدین به خمینی با رأی منفی به قانون ولایت فقیه

از افتخارات تاریخی مجاهدین به رهبری مسعود رجوی همین بس که در ۱۲آذر۵۸ یعنی در اوج تنوره‌کشی و اقتدار خمینی، با پاکبازی و شجاعت سیاسی ـ ایدئولوژیک، اصل ضد انقلابی و ضدمردمی ولایت فقیه را به‌رسمیت نشناخته و به آن رأی منفی دادند. البته بسا پیش‌تر از آن مسعود رجوی به سینهٔ خمینی قاطعانه دست رد زده بود؛ و آن هنگامی بود که خمینی از او خواسته بود علیه کمونیستها موضع‌گیری کند تا تمام درها بروی او و مجاهدین باز شود. اصل واقعه را از زبان مسعود رجوی بشنویم:

«در همان حوالی ۲۲بهمن ۵۷، خمینی یک شب پسرش احمد را که بسیار به مجاهدین ابراز ارادت و سمپاتی می‌کرد، نزد من فرستاد. هنوز رژیم شاه به‌طور کامل سقوط نکرده بود. ما هم دو سه هفته بود که از زندان آزاد شده بودیم. برجسته‌ترین حرفهایش (احمد) این بود که:

علیه کمونیستها موضع‌گیری کنید و با هر کس که «امام» وارد جنگ شد، شما هم وارد جنگ شوید که در این‌صورت همه درها به‌رویتان باز خواهد شد. من احمد را آن شب پی کارش فرستادم و چند شب بعد با برخی برادرانمان در محل استقرار خمینی، در یک اتاق خصوصی در جنب اتاق دیدارهای عمومی او دیدار کردیم». (استراتژی قیام و سرنگونی)

و گناه بزرگ مجاهدین این بود که نخواستند اصول مبارزاتی خود را در پای قدرت سر ببرند.


رویش سرودآوران سپیده در امتداد یک رسم

مرزبندی قاطع مسعود رجوی با هیولای ارتجاع، ۴۱سال سازمان مجاهدین خلق ایران را در کشاکش یک مبارزه مهیب با خمینی و خامنه‌ای ماندگار و سرفراز نگهداشت. اکنون که بر فراز پله‌های این ۴۱سال خونبار نگاهی به آن روزها می‌افکنیم، شکوه مسیر طی شده را به چشم می‌بینیم. خط‌دهندگان وزارت بدنام،‌ لابی‌های آن‌سوی آبها و سینه‌چاکان گریزان از بذل هزینهٔ نیم‌پهلوی می‌خواستند اصالت، صفا و صافی انقلاب نوین ایران را با حقنهٔ شعار مشکوک «رضا شاه روحت شاد!» بیالایند و چنین بنمایانند که مردم ایران خواهان بازگشت به پیشینهٔ بد در برابر بدتر هستند؛ از انقلاب خسته شده‌اند و این‌طور القاء کنند که خطی که مسعود رجوی با رنج و شکنجی طاقت‌فرسا آن را پی‌گرفت به بار ننشسته است. آیا شعار دانشجویان و مرزبندی دقیق و روشن آنها را با شاه و شیخ دیدند؟ آیا طنین خروش نسلی که بی‌پروا فریاد زد «نه شاه می‌خوایم نه رهبر ـ نه بد می‌خوایم نه بدتر» را شنیدید؟ آیا دیدند که «انقلاب بهمن نه مرده و نه خاکستر شده»،‌ بلکه رویینه و بالابلند و گلگون رخ از یک قیام به قیام دیگر ادامه دارد.

اینک شهرهای ایران با اتکا به یک رسم در برابر خلیفهٔ سفاک ارتجاع می‌خروشند؛ رسم ایستادگی تا به آخر و پرداخت همه چیز برای آزادی؛ خجسته آزادی. رسمی که مسعود رجوی از همان روز آزادی آن را در نسل جوان و انقلابی مجاهد خلق جاری و ساری کرد و قیمت سنگین آن را به تمام پرداخت.

اکنون و به یمن آن رسم و مرام تکثیر شده، شهرها، کوچه‌ها و خیابان‌ها در تصرف «سرودآوران سپیده» است تا دوشادوش و دست در دست با هم بخوانند:

ای فتاده به زنجیر ایام!

یک جهش مانده تا بر کنی دام

یک قدم مانده، یک خیز، یک گام

بشکنی این قفس

تا بر آری نفس

چون درای جرس

بانک برداری از دل به هر بام

روز سرکوبی استبداد روز جمهوری و آزادی

ای سرود آوران سپیده

ای شهیدان در خون تنیده

درود، درود، درود، درود، درود


پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۴۰۰

مسعود، آن گونه که در زندان بود - احمد حنیف‌نژاد

 


آذرماه ۱۳۵۰ ساواک تمام کادرهای دستگیر شده مجاهد را، به‌جز محمد حنیف‌نژاد، محمود عسکری‌زاده و رسول مشکین فام، در یکی از اتاقهای اوین جمع کرد. من هم جزو آن جمع بودم. با وجود این‌که قبل از دستگیری مسعود را دیده بودم، ولی در همین اتاق بود که از نزدیک با او آشنا شدم.

چیزی که در همان برخورد اول نظرم را جلب کرد، شادابی، تحرک و فعال بودنش بود. لحظه‌یی آرام و قرار نداشت. او هرگز زندان را برای انجام مسئولیتهایش به‌عنوان یک مانع به‌رسمیت نمی‌شناخت. همواره متناسب با شرایط، وظایف و مسئولیت انقلابی خود را انجام می‌داد. در آن شرایط سخت سعی می‌کرد به هر ترتیبی شده با اتاقهای دیگر و حتی زندانیان غیرمجاهد، ارتباط برقرار کند، تا آخرین اخبار و اطلاعات را از بیرون زندان، از زندانهای دیگر، از بازجوییها و تجربه‌های بازجویی دیگران بگیرد و به بچه‌ها منتقل کند. با وجود این‌که شاعر نبود ولی شعر و ترانه‌هایی جمع‌آوری می‌کرد و بعضی شبها بعد از خاتمه جمعبندیها و انتقال تجارب و آموزشهای روزانه، شعر می‌خواند. سایر بچه‌ها هم به دنبالش شعر و سرود می‌خواندند و به این ترتیب فضای پرنشاطی ایجاد می‌کرد.

برای این‌که در آن شرایط بتوانیم کار تشکیلاتی و آموزشی بکنیم، بایستی ضوابط امنیتی سفت و سختی می‌داشتیم. حتی تنبیهاتی برای جلوگیری از خطاها تعیین می‌کردیم. مسعود در رعایت این ضوابط امنیتی و حفظ مناسبات جمعی پیشتاز بود. هر ضابطه‌یی را که تعیین می‌شد، کاملاً رعایت می‌کرد و اگر اشتباهی از او سر می‌زد، با روی باز می‌پذیرفت.

جمعبندی ضربه شهریور۵۰ در همین دوران و در همین جا انجام شد. جمعهای کوچک ۵-۶نفری تشکیل می‌شد و نقطه نظرات آنها جمع‌آوری شده و در جمع بالاتری به‌بحث گذاشته می‌شد. همه زیر فشار ضربه ۵۰ بودند. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد بعد از ۶سال کار مخفی و پیچیده، با چنین ضربه‌یی روبه‌رو شویم. همهٴ کادرها به‌ کمک اعضای مرکزیت، مسئولانه دنبال کشف علت اصلی ضربه و راه‌حل آن بودند تا با کسب تجارب جدید، این ضربه نظامی- پلیسی را جبران کنند. مسعود جزو نادر کسانی بود که بسیار واقع‌بینانه و به‌ دور از تأثیرات خود‌به‌خودی ضربه، آن را تجزیه و تحلیل کرده و نظر می‌داد. او خارج از نشست هم با آنهایی که متأثر از شرایط، ضربه را بررسی می‌کردند، ساعتها بحث می‌کرد تا نظراتشان را اصلاح کند. در زیر آن ضربه سهمگین، مسئولانه و واقع‌بینانه برخورد کردن خیلی تعیین‌کننده بود. از طرف دیگر سعی می‌کرد این جمعبندیها و نظرات را به‌ محمد حنیف و محمود و رسول، که در سلول دیگر بودند، برساند تا آنها هم در جریان این نظرات قرار گرفته و نظر تکمیلی خود را بفرستند.

اوایل تابستان ۵۱ با تعدادی از مجاهدین اسیر به‌ زندان قصر منتقل شدیم و دوباره با مسعود هم‌بند شدم. فضای آشفته و به‌هم‌ریخته و فتنه‌انگیزی بود. بنیانگذاران و اعضای مرکزیت سازمان اعدام شده بودند. با شهادت بنیانگذاران، آن هژمونی پیشین از بین رفته بود. مضافاً این‌که زندانیان مجاهد از شهرهای مختلف آمده بودند و بسیاری سابقه آشنایی با یکدیگر را نداشتند. کادرهای تهران نیز به‌دلیل شرایط مخفیکاری قبل از دستگیری، غالباً همدیگر را نمی‌شناختند. در زندان هم، همه کادرها از ابتدا پیش هم نبودند. آنها را از زندانهای قزل قلعه، جمشیدیه، عشرت‌آباد و اوین جمع کرده به‌زندان شهربانی آورده بودند. سلسله مراتب تشکیلاتی مثل قبل وجود نداشت. شرایط موجود زندان به نفع تشکیلات ما نبود. کوچکترین بی‌توجهی تشکیلاتی و عدم هوشیاری سیاسی می‌توانست مشکلات زیاد و عواقب ناگوار تشکیلاتی، ایدئولوژیکی و سیاسی به وجود بیاورد. در چنین شرایطی مسعود روز و شب نمی‌شناخت. با تمام توان و انرژی تلاش می‌کرد انسجام تشکیلاتی را برقرار کند. با هر کدام از بچه‌ها روزها و ساعتها با حوصله و خونسردی بحث می‌کرد و با صرف انرژی کلان تلاش می‌کرد آثار سوء ناشی از ضربه را خنثی کند. با تواضع انقلابی و دلسوزی بسیار، تک‌تک بچه‌ها را به‌راه می‌آورد.

در همین ایام با ورود مجاهدین و فدائی‌ها به‌زندان شهربانی، آرامش و سکون قبلی زندان به‌هم‌خورده بود. ما با انبوهی مسأله از مسائل سیاسی و خطی گرفته تا نحوه زندگی در شرایط جدید زندان و نیز تنظیم رابطه با زندانیان سیاسی مواجه بودیم که بایستی روزانه در نشستها یا در مذاکرات خصوصی حل می‌شد. در همه موارد مسعود نقشی تعیین‌کننده داشت. به‌رغم این همه کارها، تاوان اشتباهها و خطاهای ما را هم او می‌پرداخت.

با این همه گرفتاری، همه مسائل را زیر نظر داشت تا اوضاع از کنترل خارج نشود. مثلاً تعدادی از بچه‌ها تازه دستگیر شده بودند و در مرحله به‌اصطلاح پرونده‌خوانی بودند. مسعود مرا مسئول پرونده آنها کرد. سفارش زیادی کرد تا حداکثر تلاشم را بکنم که آنها به ‌بهترین وجه نسبت به ‌اوضاع دادگاه و برخورد با وکیل تسخیری و نحوه دفاع کردن در دادگاه ضدخلقی شاه و نوشتن دفاعیات خود مسلط شوند. خیلی حساس و دقیق بود که با حفظ مواضع اصولی به محکومیتهای سنگین محکوم نشوند تا هر چه زودتر از زندان آزاد شده به مبارزه خود در بیرون ادامه دهند. همچنین هوادارانی را که دستگیر شده و آموزشهای لازم را در بیرون زندان ندیده بودند، از نظر دور نمی‌داشت. چند نفر از هواداران را به‌من سپرد که با آنها کتاب بخوانم و به ‌آنها آموزش دهم تا به سرعت بتوانند در فضای تشکیلاتی سازمان قرار گیرند.


پاییز سال‌۵۱ رژیم تعداد زیادی از زندانیان را به‌ شهرستانها تبعید کرد. من‌ هم به‌اتفاق ۲۲نفر از کادرهای مجاهدین و همراه تعدادی از زندانیان غیرمذهبی به‌زندان مشهد منتقل شدیم.

سال۵۴ چند ماه بعد از ضربه اپورتونیستها، مجدداً از مشهد به‌زندان اوین منتقل شدم. اواخر فروردین‌۵۵ مرا از سلول به‌بند ۲ نزد سایر زندانیان مجاهد آوردند. ساواک برای اذیت کردن مسعود و ایجاد تفرقه بین مجاهدین و غیرمذهبیها، او را به‌اتاق مارکسیستها برده بود. در اولین هواخوری پشت پنجره اتاق مسعود رفتم. با وجود این‌که او را تازه از کمیته آورده بودند و هنوز آثار شکنجه بر بدنش باقی بود و ساواک سعی می‌کرد با فشار و شکنجه جسمی و روحی او را مستأصل کند، ولی مثل همیشه سرشار از امید و اطمینان به ‌آیندهٴ مجاهدین بود. در چند لحظه‌یی که پشت پنجره بودم، طبق معمول از لحظه‌ها بیشترین استفاده را کرد. وضعیت مجاهدین زندان مشهد را پرس‌ و ‌جو کرد و این‌که چه‌کار می‌شود کرد تا درست در جریان مسائل قرار بگیرند. من در همان دقایق کوتاه وضعیت را گزارش کردم. وضعیت اپورتونیستها را هم گفتم. این آیه را خواند: «فاما الزبد فیذهب جفآءً و اما ما ینفع الناس فیمکث فی‌الارض». گفت این مسائل مثل کف روی آب می‌ماند. به‌زودی حقیقت ظاهر خواهد شد. در همین برخورد چند لحظه‌یی متوجه اشکالات دیدگاهی خودم هم شد. سفارش کرد برای رفع اشکالاتم با موسی صحبت کنم. شدیداً انتقاد کرد که چرا از تجربه ضربه سال ۵۰ استفاده نکردید؟ باز هم تحت تأثیر شرایط ضربه، تحلیل کردید.


با وجود این‌که مسعود تا می‌توانست در مواقع هواخوری خط و خطوط را به ‌ما می‌داد، ولی باز هم نمی‌توانستیم خطی را که او می‌داد، درست پیش ببریم. مدتی بعد خود مسعود را پیش ما آوردند. با آمدن مسعود تحول بزرگی در بند به‌وجود آمد. بحثهای ایدئولوژیک را به شیوه سؤال و جواب به‌ما آموزش می‌داد. روی کلمه به ‌کلمه بحث می‌شد، نکات خیلی ظریفی بود که ما نمی‌فهمیدیم. ما تحت شرایط ضربه در تشخیص تضاد اصلی و فرعی اشتباه می‌کردیم. نمی‌توانستیم بفهمیم چرا عمل متقابل با سران اپورتونیستها اشتباه و خطاست و در صورت عدم درک این نکته، چه انحرافی در سازمان به‌وجود می‌آید. مسعود نظرات را جمعبندی می‌کرد و نفر به‌نفر به‌ بچه‌ها منتقل می‌کرد.

اولین نتیجه بحثها و جمعبندی مسعود، بیانیه ۱۲ماده‌یی بود که همه چیز را سر جای خود قرار داد. بعد از این مواد ۱۲گانه، بحثهای نظری تحت عنوان ۲۸‌سؤال، تنظیم و آموزش داده شد. اما این نظرات خیلی ساده و راحت پیش نمی‌رفت. از طرفی راستها می‌دانستند که مسعود نفر هدایت‌کننده سازمان در زندان است و تمام اتهامها را به‌ او می‌زدند. از طرف دیگر پلیس به‌شدت روی او حساسیت داشت و به‌همین خاطر او را زیر بازجویی می‌بردند و تحت فشار جسمی و روحی قرار می‌دادند. در همین‌حال اپورتونیستها علیه او تبلیغ می‌کردند و به او مارک می‌زدند. خود ما هم به‌دلیل سردرگمی ناشی از ضربه، کمک زیادی به او نمی‌کردیم. مسعود به‌شدت بیمار بود. علاوه بر ضعف جسمانی ناشی از فشار شکنجه، بیماری و سردرد مزمنی داشت که مرتب دارو می‌خورد و همیشه سرش را با پارچه می‌بست. با وجود این در همان اوضاع و احوال به‌شدت کار می‌کرد. او سرانجام با کار و تلاشی خستگی‌ناپذیر، تک‌تک کادرهای مجاهد را از حلقوم مرتجعان یا اپورتونیستها بیرون کشید. با خود من در کمال حوصله و خونسردی، دهها ساعت بحث کرد.


اواخر سال‌۵۵ هیأت صلیب‌سرخ به‌ایران آمد و به‌تدریج از فشار پلیسی کاسته شد. وقتی بحثها به ‌نقطه معینی رسید و همه به‌نظر واحدی رسیدند، مسعود، شهید سعادتی را انتخاب کرد و بسیار کوشید به‌هر ترتیب شده، او را به‌زندان قصر بفرستد تا بحثها به مجاهدین اسیر در زندان قصر هم منتقل شود. بالاخره با تلاش و پیگیری زیاد موفق به این کار شد.

اواخر سال‌۵۶ بود که قلم و کاغذ آزاد شد. مسعود نوشتن جزوات آموزشی را شروع کرد. برای تکمیل و تدوین بحثها به‌هر کدام از ما موضوعی داده بود و برای انجام این کار با حوصله ما را راهنمایی می‌کرد. بعد از نوشتن به‌صورتی کاملاً دقیق، در حضور خودمان مطلب را چک می‌کرد تا ما هم نحوه کار را یاد بگیریم. پشتکار او برایم شگفت‌انگیز بود. هرگز خستگی نمی‌شناخت. در حالی که تدوین آموزشها را خود به‌عهده داشت، انتقال این آموزشها به تمام بچه‌ها را هم پیگیری می‌کرد و در همان حال مطالب ریزنویسی شده را به ‌سایر زندانها منتقل می‌کرد. احساس مسئولیت او در قبال آرمانهای توحیدی و انقلابی سازمان حدی نداشت و در مقابل آن حجم از کار، شب و روز نمی‌شناخت و لحظه‌یی از پای نمی‌نشست. با وجود آن‌که در همان شرایط، زیر بار اتهام و فشار دوست و دشمن بود، ولی هرگز خم به ابرو نمی‌آورد. هر چند وقت یکبار او را به کمیته می‌بردند، شکنجه‌اش می‌کردند، اتهام می‌زدند. اما او از آرمانش و منافع سازمان کوتاه نمی‌آمد.

اوایل سال‌۵۷ که مبارزات و قیام مردم در حال اوجگیری بود، شرایط سرکوب و فضای پلیسی سابق زندان نیز شکسته شد و امکان ملاقات با خانواده‌ها فراهم گردید. بعضاً حتی امکان ملاقات حضوری هم پیش می‌آمد. در این زمان توجه مسعود بیشتر معطوف به بیرون از زندان بود. خوب می‌دانست کوچکترین غفلت از تحولات بیرون، موجب عقب‌ماندگی از شرایط شده و به نتایج غیرقابل جبرانی منجر خواهد شد. او تمام نیروهای داخل زندان و خانواده‌ها را در رابطه با تحولات بیرون بسیج کرده بود. برخی مسئولیت داشتند از طریق خانواده‌ها اخبار و اطلاعات حرکتهای اجتماعی و تظاهرات مردمی و درگیریها و اخبار سرکوب نظامی و نتایج آن‌را جمع‌آوری کنند. بر مبنای داده‌های خبری در نشست روزانهٴ مرکزیت مجاهدین در زندان، مسعود تحولات سیاسی روز را بررسی و تحلیل می‌کرد و از آن رهنمودهای عملی و حتی شعارهای متناسب در می‌آورد که در فرصت مناسب به بیرون منتقل می‌شد.

در مجموع ارتباط زندان با بیرون بسیار فعالتر شده بود و دو نوع ارتباط با بیرون وجود داشت. یکی ارتباط با بچه‌های مخفی سازمان و دیگری ارتباط با خانواده‌ها و هواداران که در کارهای علنی فعال بودند. خط و خطوط کار علنی و اجتماعی کردن شعارها و آرمانهای مجاهدین، از طریق خانواده‌ها در جامعه رسوخ داده می‌شد. مسعود در ارتباط با این دو نیروی علنی و مخفی از هیچ امکانی غافل نبود. در همین زمان بود که توانستیم تمام جزوه‌های تدوین‌ شده زندان را به سازمان مخفی برسانیم.

هر چه زمان می‌گذشت نقش هدایت و رهبری مسعود بارزتر می‌شد و نیروهای اجتماعی نیز به این نقش پی برده بودند. به‌همین علت مردم در شعارهایشان آزادی مسعود و موسی را می‌خواستند.


از اواخر تابستان، آزادی زندانیان سیاسی به‌تدریج شروع شد. تا اواخر آبان‌ماه‌۵۷ بسیاری از زندانیان اوین را آزاد کردند. تنها تعداد خیلی کمی از محکومان، که حبس‌ابد داشتند، در زندان بودند. اول دیماه اوین را خالی کردند و ساواک همهٴ زندانیان را تحویل زندان قصر داد. زندان قصر با اوین تفاوت کیفی داشت. فضای پلیسی کاملاً شکسته بود و تا حد زیادی کنترل اوضاع از دست رژیم خارج شده بود. امکان ایجاد رابطه با بیرون از زندان نسبت به‌قبل ساده‌تر شده بود. مسعود از زندان مثل یک ستاد و دفتر کار استفاده می‌کرد و از آنجا نیروهای مخفی و علنی را هدایت می‌کرد، رهنمودها و پیامهایش را کتبی و شفاهی به بیرون منتقل می‌کرد و بدون وقفه برای سمت و سو دادن به جنبش بزرگ مردم تلاش می‌کرد.


دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۹

ماه کنعانی من

 


ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را (۱)

۳۰دی سالروز آزادی برادر مسعود از زندانهای دیکتاتوری شاه خائن خجسته روزی است که یاد دکتر کاظم رجوی را نیز با خود به‌همراه دارد. آن شوریده آزاده کسی را برایمان صیانت و حفظ کرد که در دو نظام دیکتاتوری شاه و شیخ به‌عنوان یگانه پرچمدار اسلام انقلابی اگر کوهها جنبیدند، او از جایش تکان نخورد. آری، دکتر کاظم حلقه وصل به این سرچشمه لایزال عشق و انقلاب شد و بدین‌گونه مقاومت و مجاهدین خلق را تا به ابد مدیون و وام‌دار خود ساخت.

بعد از این‌که با تلاشهای بین‌المللی دکتر کاظم شهید، حکم اعدام مسعود رجوی به زندان ابد تبدیل شد او روح مقاومت و ایستادگی و سرخم نکردن در برابر دشمن را در زندانها جاری کرد و به‌رغم ضربه سنگین اپورتونیستهای چپ‌نما که کیان سازمان را در معرض نابودی قرار داده بودند وی در کمال هوشیاری و درایت انقلابی تهدید اصلی را راست ارتجاعی تشخیص داد که امروزه با گسترش آفت بنیادگرایی در سراسر منطقه و جهان که به اعتراف همگان سرمنشاء آن همین آخوندهای فاسد حاکم بر ایران می‌باشند، حقانیت این تشخیص فوق‌انقلابی به اثبات رسیده است.


مسعود رجوی مصداق جملاتی است که خود در آموزشهایش بدانها اشاره کرده است:

«انقلابی واقعی کسی است که وقتی آسمان را پوششی از ابرهای تیره و تار فراگرفته باشد باز هم تابش خورشید را از یاد نبرد که بی‌تردید خواهد تابید».

تعریفی که او از مقوله مبارزه ارائه می‌دهد تجسم عینی و واقعی حیات انقلابی و سراسر افتخار خودش است:

”مبارزه یعنی در میان جبرها انتخاب کردن و جنگیدن، موقعیت خود را تصحیح کردن و دوباره جنگیدن و صدباره جنگیدن و سرانجام پیروزی”. و این رویه و مشی و اراده خلل‌ناپذیر او طی قریب به نیم قرن هدایت پاکبازانه جنبش خونبار مردم ایران بوده و با همین الگو چند نسل از مبارزان راه آزادی را تربیت و به خلق قهرمان ایران تقدیم کرده است.

او در زندان با ۳جبهه مبارزه‌ای بی‌امان داشت: ساواک جنایتکار شاه، خائنین جریان اپورتونیسم چپ‌نما و جریان راست ارتجاعی و در این نبرد سترک ظفرمندانه این او و فقط او بود که پرچم اسلام انقلابی را در اهتزازی باشکوه در چپ مارکسیسم فرود آورد.


او خود لحظات آزادی از زندان را چنین توصیف می‌کند: ”در لحظات آزادی، جمعیت قابل‌ توجهی در اطراف زندان قصر جمع شده بودند. آنها شعار می‌دادند و نام مرا فریاد می‌زدند، من هیچ نمی‌فهمیدم. آخر من‌ که کسی غیر از یک زندانی‌ سیاسی مثل بقیه زندانیان نبودم“.(۲)

ولی او تنها همآورد خمینی بود تنها کسی که از همان ابتدا در برابر دیکتاتوری فاشیستی خمینی ایستاد، از اسلام، دموکراسی و حقوق مردم با تمام وجودش دفاع کرد و به مدد کادرهایی که در سیاه‌ترین روزهای تاریخ ایران در گوشه‌های خونین زندانها و شکنجه‌گاههای ساواک تربیت کرده بود، سازمان رزم مردم ایران را در برابر مهیب‌ترین نیروهای ارتجاعی تاریخ معاصر بنا کرد تا امروز که با قلب تپنده کانونهای شورشی و انبوه نیروهای جان‌برکف توده آزادیخواه در ایران و سراسر منطقه به یگانه امید در برابر بزرگترین تهدید جهان معاصر تبدیل شده و دیر نیست که شعله‌های خشم خلق و مقاومت سازمان‌یافتهٔ آن در کسوت ارتش آزادیبخش ملی ایران، ریش و ریشه رژیم کثیف آخوندی را به آتش کشیده و تمامیت آن‌ را خاکستر کند.

در چهلمین سالروز ۳۰دی، به شکرانهٔ این روز و به پاس این موهبت و نعمت بزرگ که خداوند به ما و خلق ما عطا کرد تا او با حضورش، کشتی انقلاب و آزادی را از دل توفانهای سهمگین به سوی مقصد نهایی رهنمون شود، این روز بزرگ را گرامی می‌داریم و با همهٔ عشق و شورمان جشن می‌گیریم.


پانویس ها:

۱ـ شعر از: حافظ

۲ـ لحظات آزادی از زبان مسعود در گفتگو با بوزید کوزا، مصاحبه‌گر مجله آفریقا آسیا


Listen to "ماه کنعانی من - شعری از حمید اسدیان" on Spreaker.

دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۹

در رسای کلامش



در پیام و سخنانش کلمات جان دارند، نفس می‌کشند، حس دارند برای همین هم حسی را با آنها بیدار و زنده می‌کند. کلمات در قلم او لطیف و ظریفند زیرا از سرچشمه انسانی سیراب شده‌اند، حتی می‌توان آنها را مزه کرد. همه زیر و زبرها و نقطه‌ها درست همانجا که باید می‌نشینند. آنجا که از آمار پر درد درگذشتگان بر اثر ویروس کرونا در ایران می‌گوید که:

«تلاش میکنم بنویسم اما تصویر صدهزار پیکر جان باخته آرام و قرار باقی نمی‌گذارد خشکم زده گویی قلم در دستم عقرب است. در پنجاه سال گذشته ضربه ها شکنجه ها شهادت ها صدمات و تلخ کامی های بسیار دیده ام اما این یکی انگار فرق می کند نمیدانم چه بگویم احساس می کنم در برابر خلق اسیر و مردم دردمند که در گرداب کرونا و ویروس ولایت گرفتارند و چاره یی نمی یابند سراپا غرق در خجالتم...»


گاه پیامش کوتاه در چند کلام است مانند پیامی که در پرواز استاد شجریان فرستاد و گفت:

«گله از فراق یاران و جفای روزگاران

با دلنشین‌ترین نوایت «مرگ بر دیکتاتور»


و گاه چندین صفحه. 

وقتی آن را می شنوی و یا می‌خوانی گویی چراغی در درون ذهن و ضمیرت روشن کرده و همه آنچه را که حس کردی اما نتوانستی به کلام تبدیل کنی، او دقیقا همان را بسا بیشتر از آنچه در درونت می‌گذرد را به بیانی شیوا تبدیل کرده است. هر گاه خودت را گم می‌کنی دوباره می‌توانی در کلامش خود را جسته و پیدا کنی. نگاه او به کلمات چیدن مشتی حرف در کنار هم نیست، او با کلامش که برخاسته از مبارزه ای چندین ۱۰ ساله است، رنج و خون یک ملت برای آزادی را متجلی می کند.

در هر پیام و کلامش تعهد و مسئولیت انسانی برای تغییر محیط و شورش علیه شرایط موجود، موج می زند. با کلماتش غوغا بپا می‌کند، آتش می‌زند و حرکت بوجود می‌آورد.

«رود خروشان خون شهیدان در پرتو مهرتابان مقاومت و آزادی ایران ضامن پیروزی محتوم خلق ماست»

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۹

گفتند می‌آیی...

 


که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها


گفتند می‌آیی... کبوترانه‌های شوق را بر بهارخواب شبنم فرش دلهامان، دانه‌هایی از آرزو پاشیدیم. زیباترین افقها را آویز سرک کشیدنهای نگاههایمان کردیم. پچ‌پچه‌هایمان را با امید آب دادیم. تنها واژه‌هایمان، در یکی شدن دستها، عطر شیرین محبت بود، تنها خداحافظی‌هایمان، سلام.

رفتن نمی‌شناختیم؛ هر چه بود آمدن بود که آمدنیها را می‌آورد. آن‌قدر «آمدن»، که دیوارهای «نباید» و «نمی‌شود» ترک برداشت. زندان بیش از این نتوانست انفجار ظهور تو را تاب آورد. ناگهان لبخند تو بر هرهٔ ناباوری شکفت؛ رویش دو خورشید در یک روز. وه! عجب ثانیة مبارکی!...

تو پرواز دستهای ما را گریستی. چشمهایت یک کتاب حرف نگفته داشت؛ حرفهایی که هیچ شاعری نمی‌توانست در ناسروده‌ترین غزلهای خود مانند آنها را خیال چین کند. حرفهایی هست که نمی‌شود به حرف آورد. قالب چوبین واژه‌ها برایشان نامحرم است. حرفهایی هست که گفتنی و نوشتنی نیستند؛ نباید گفت و نوشت. ندیده بودم کسی این‌قدر دلش را برای کسانی که نمی‌شناخت سفره کند. آنها را به مهمانی حرفهایی ببرد که حتی در تنهایی به خودش هم نگفته بود. حرفهای ته دل هر کس، سرمایهٔ اوست؛ نمی‌دانم، شاید آنها را از او بگیری دیگر معنای خودش را از دست بدهد. حرفهای آن اعماق خیلی زیباست؛ گرانبهاتر از یاقوتها، برلیانها و یاره‌های زمردنشان و سحرانگیزتر از گنجهای خسرو پرویز، یا برق چشم جادو کن الماس دریای نور. اما تو کلید برداشتی، دردانه‌ترین دلیافته‌هایت را با سخاوت باران بر گرمای لبخندهای ما پاشیدی.

بارها تجربه کرده‌ام. چقدر سخت است! فتح یک قلب؛ سخت‌تر از کندن دیوار چین با سوزن در زیر مذاب سرب و بارش جوشاندهٔ قیر. دل آدمی بعضی وقتها صلب‌تر از آن ساروج فلزآگینی است که ذوالقرنین از آن سد سدیدی در برابر یأجوج و مأجوج ساخت. آن وقت برای فتح این دل، باید کلیدی از جنس حقانیت محض داشت؛ حقانیت بی‌خش و بی‌غش؛ کلیدی از جنس شکستن پیوستهٔ خود؛ کلیدی از ناب‌ترین لحظه‌های اشک.

از آن جنس کلماتی که با به زبان راندن، [نه اشتباه گفتم]، با به دل آوردن آنها، کوه‌ها به سجده درمی‌افکند «لو أنزلنا هذا القرآن علی جبلٍ لّرأیته خاشعاً مّتصدّعاً مّن خشیة اللّه وتلک الأمثال نضربها للنّاس لعلّهم یتفکّرون». (حشر ۲۱) دلهایی هستند وقتی قساوت آنها را تسخیر می‌کند، سخت‌تر از سنگ می‌شوند. ای وای! ای وای! حتی سنگها هم می‌شکافند و از آنها زلالینهٔ جویبار جاری می‌شود. سنگها نیز می‌گریند، ولی این دلها...

«.... قست قلوبکم مّن بعد ذلک فهی کالحجارهٔ أو أشدّ قسوةً وإنّ من الحجارهٔ لما یتفجّر منه الأنهار وإنّ منها لما یشّقّق فیخرج منه الماء وإنّ منها لما یهبط من خشیة اللّه و ما اللّه بغافلٍ عمّا تعملون» (بقره ۷۴).

نمی‌دانم چه اکسیری در صدای تو بود. با چند هجای سادهٔ دلرنگ، قلبها را گریاندی.

«... مگر می‌شود بهار را از آمدن بازداشت، و به باران گفت که نبارد...»

من نمی‌دانم لحظهٔ عاشق شدن چگونه است اما هنوز آن را به‌خاطر دارم. اولین بار که صدای برآمده از جان تو را شنیدم، به عقل تاجرپیشه پناه بردم و «هزار جهد کردم» که دامن از عشق بپیرایم و بر کناره روم و از خون و خطر بگریزم. سخت «به هوش بودم از اول» که سعدی وار، «دل به کس نسپارم» اما...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم، نه عشق ماند و نه هوشم.

فرجام مقاومت در برابر عشق همیشه شکست مطلق است؛ مانند پرهیز دادن آدم و حوا از درخت ممنوعه بود هر چه می‌پرهیختم، عاشق‌تر می‌شدم. آخر حرفهای تو، حرفهایی نبود که آدمها موقع وراجی‌های من ستایانه، زیر دندانهایشان پرچ می‌کنند. حرفهای تو، تکه‌هایی از قلبت بود؛ رنگ خون تو را داشت. در اولین اخمهای پدر، اولین شب پشت پا زدن به دانشگاه و مرگ رؤیای شاعر و نویسندهٔ بزرگ شدن، اولین آوارگی و گرسنگی کشیدن و جستجویی جان پناهی گرم برای به سرآوردن شب سرد بهمن‌ماه، اولین طعم سوزان شلاق، اولین مارک «منافق»، «محارب» و قرمطی، تلقی خامم از عشق رنگ باخت؛ چهرهٔ دیگری از آن را دیدم. گویی این حافظ بود که گرفتار در امواج کوه پیکر لجه‌های نهنگ پرور، با آخرین ذرات حیات در جان غزلهایش، مرا در ایهامی دلنشین، اندرزی خفیه و رندانه می‌داد:

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ترس از جان با صدها توجیه همیشه منطقی و از پیش حاضر، وسوسه با نگاه سراب گون، و یأس با زهرخند زردش، مرا به کرنش خفت‌بار فرامی‌خواندند؛ میل به ماندن و رسوب شدن قوی‌تر از ارادهٔ من بود. به تو نگاه کردم، دیدمت با قلبی دشنه آجین، پاهایی چاک چاک از نیش شلاق و شولایی از خون شهیدان بر دوش، داشتی شب را با دستهای هزار زخمت به قهقرا می‌تاراندی و تنهاتر از همیشه در برهوت ستاره می‌کاشتی. انگار با نگاهت که از صداقت عشق آبی‌تر بود، به من می‌گفتی: «چه کسی من مجاهد را یاری می‌کند؟

مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ ؟

جواب به سؤالت مرا با خودش کشاند. مرا دوباره رقم زد. تو مرا دوباره تعریف کردی و در گوش دلم خواندی:

عشق، اول سرکش و خونی بود

تا گریزد هر که بیرونی بود

و مانند بسیاران دیگر دوباره بر زانوان تو، به راه شتافتم...

سالها گذشته است. راه ادامه دارد؛ گاه از میان بزروهای کشیده بر لبهٔ پرتگاه، گاه از باریکنای بیشه‌های نورنادیده، گاه از میان غاشیه ماران کلاف در هم... راه ادامه دارد و ما هم‌چنان با سر می‌دویم؛ دویدن بی‌وقفه، بدون نیم نگاهی به قفا، بی‌توجه به تقاضاهای توقف و تسلیم از دهانهای فرو ریخته بر مرداب زیر پا، دویدن، دویدن، و باز هم دویدن بر تیغهٔ بران شمشیری باریکتر از مو؛ طعنه در گوش، زخم در جان، شوکران بر لب، خار در چشم، استخوان در گلو. ورد زبانمان؛ همان‌گونه که از قول مصطفی جوان خوشدل به ما آموختی، جز این نیست «ربّ إنّی لما أنزلت إلیّ من خیرٍ فقیر» (قصص ۲۴).

سالها گذشته است. راه ادامه دارد. ما ادامه داریم. برخی در هیأت ستارگانی سرخ، بر کهکشانی دامن‌گستر در پشت جلد کتاب قطور شهیدان، برخی در نسیم عاشق تنگهٔ چارزبر و لاله‌های دشت حسن آباد، برخی در خاک پرتپش خاوران، تفاسیر مجسم « مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَال صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ»،‌ برخی به مصداق «وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلا» (احزاب ۲۳).

مهم، شکوه راه است که ادامه دارد؛ و نام تو که نام یک آرمان است؛ یک نوع رسم زیستن؛ نام دیگر عشق.

یا خالق العجائب! نمی‌دانم چه حکمتی‌ست؟ هنوز هم روزها طعم غریب ۳۰دی سال ۵۷را می‌دهند. هنوز هم نگاهها رنگ اشتیاق دارند؛ اشتیاق آمدن کسی که خلق ما عطش ظهورش را دوباره پشت دیوارهای زندان انتظار می‌کشد؛ زندانی به بزرگی ایران.

آری، آری، آری،

گفتند می‌آیی...


ع. طارق


پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۹

مسعود در سختیها - محمد حیاتی

 


شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان‌عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد آقا بیش از همه نقش داشت.

سال۶۱ یکی از رجال سیاسی پس از ملاقاتی با مسعود، که در آن طی بحثهای مفصل مسألهٴ غامضی را حل کرده بود، او را «مرد سختیها» خواند. توصیفهای او از اولین دیدارش با مسعود برای جمع دوستانش بسیار جالب و انگیزاننده بود به‌طوری که آنها را دهان به‌دهان نقل می‌کردند. اما تنها آنها نبودند که به‌چنین دریافتی از مسعود رسیده بودند. من نیز ۱۴سال پیش از آن، در اولین برخورد با او دقیقاً همین به‌ذهنم زده بود و فکر می‌کنم هرکس دیگر هم که با مسعود کار کرده باشد، همین تصویر از او در ذهنش نقش می‌بندد.

صبح یک روز جمعه در اواخر زمستان سال‌۴۷، طبق برنامه هفتگی به کوهنوردی رفتیم. آن روز به‌دلیل برف سنگین و یخبندان کسی برای کوهنوردی نیامده بود. اما ما راه را ادامه دادیم. در نیمه‌های راه یک‌تیم کوهنورد دیگر را هم دیدیم. از تنظیمی که شهید موسی با آنها کرد، حدس زدیم از بچه‌های سازمان باشند… اما برای این‌که اطلاعاتی نگیریم توجهی به آنها نمی‌کردیم. قدم به قدم از محلهای باریک و لیز رد می‌شدیم و بالا می‌کشیدیم. ناگهان متوجه شدیم به نقطه‌یی رسیده‌ایم که نه راه پیش داریم و نه راه پس. هر دو تیم در بن‌بست کامل و بسیار خطرناکی گیر کرده بودیم. در همین گیر و دار که جان هر هشت نفرمان در خطر بود و سردرگم مانده بودیم که چه باید بکنیم، یکی از نفرات تیم دیگر با روحیه‌یی شاد و تحرک خیلی زیاد، به ارزیابی پیرامونمان پرداخت و با نگاهی به اطراف پیشنهاد کرد که شال‌گردنهایمان را درآورده و به هم گره بزنیم و ریسمانی درست کنیم. بعد گفت همه دستهایمان را به‌هم قلاب کرده و نیروهایمان را یکی کردیم. بعد خودش ریسمان را گرفت و در یک چشم به‌هم زدن به‌روی یک زمینه برفی به وسعت یک متر مربع بود که در پایین پای ما قرار داشت، پرید. او با این کار خود ریسک خالی بودن زیر این تکه یخ را به‌جان خرید و با اقدام او اطمینان یافتیم که زیر آن پر و قابل اتکاست. به‌دنبال او بقیه افراد هم به پایین پریدند و بدین ترتیب از یک مهلکهٴ خطرناک جستیم. بعدها شنیدم اسم او که جان همه ما را نجات داد، مسعود بود.

بعد از ضربه شهریور۵۰، وقتی محمدآقا هنوز دستگیر نشده بود، نام او را بارها از محمدآقا شنیدم که از او با علاقه بسیار یاد می‌کرد.

دیدار بعدی من با مسعود پس از دستگیریم و در زندان اوین بود. آن روز شرایط بسا سخت‌تر از اولین برخوردم با مسعود بود. سازمان ضربه خورده بود و بنیانگذاران و ۹۰درصد کادرها دستگیر شده بودند. ساواک با شکنجه و بازجویی در پی شکستن روحیه مجاهدین و گرفتن اطلاعات بود. در حالی که هنوز تحت‌تأثیر ضربه بودیم دنبال علت اشکالات و دلایل ضربه بودیم. موضوع دادگاهها در پیش بود. تعدادی از کادرها بیرون بودند و باید به هر قیمت حفظ می‌شدند. در یک کلام شرایط بسیار سخت و نفس‌گیر بود. در این میان تلاشهای مسعود برای برقراری ارتباط با محمدآقا در زندان، برای جمعبندی و برای رابطه با بیرون و بسیاری کارهای دیگر غیرقابل قیاس با سایرین بود. من در آن دوران هم مسعود را لحظه به لحظه از نزدیک تجربه کردم. بن‌بست برای او معنا نداشت. او سختیها را به‌زانو درمی‌آورد.

مسعود نه‌تنها سختیها را رام خود می‌کرد، بلکه ضربات و شکستها نیز نمی‌توانستند او را متوقف کنند. بلکه این او بود که همواره شکست را با سختکوشی، با قدرت جمعبندی هوشیارانه از اوضاع و با مایه‌گذاری تمام‌عیار از خودش، به‌پیروزی تبدیل می‌کرد.

در اوین به‌جز محمدآقا، بقیه بنیانگذاران و مرکزیت سازمان در اتاقهای عمومی زندان بودند و ما شاهد کار‌های آنها بودیم و می‌دیدیم که چگونه از هر لحظه برای جمعبندی و کسب تجربه و پیدا کردن خط درست استفاده می‌کردند. در واقع هیچ‌کس احساس نمی‌کرد که سازمان در زندان است. شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد‌آقا بیش از همه نقش داشت.

یکی از بارزترین تفاوتهای برخورد مسعود با دیگران در رابطه با ضربات، این بود که مسعود می‌گفت: «هنگامی‌که ضربه سنگینی می‌خوریم، چه به‌صورت فردی و چه به‌صورت سازمانی، برای جمعبندی علتهای ضربه هرگز ابتدا نباید دنبال نقاط ضعف خود باشیم. برعکس در آغاز باید نقاط قوت خود و سازمان خود را مورد توجه قرار دهیم و سپس با اتکا به‌ نقطه قوتها پایمان را روی ارزشهای سازمان محکم کنیم و آنگاه به کمک آنها سراغ کم‌کاریها و ضعفهایمان برویم تا بتوانیم مسیر را درست ادامه بدهیم». این درس بزرگی بود که مسعود به‌ همه ما در تئوری و در عمل آموخت. با توجه به احتمال بسیار بالای اعدامش تلاش او در واقع برای کسانی بود که باقی می‌ماندند؛ نسل بعد از خودش.

در مدتی که در اوین بودیم شاهد رابطه‌های مسعود با محمدآقا در زمینه‌های مختلف بودم. این رابطه‌ها در زیر چشم ساواک و با پرداخت بالاترین قیمت و به‌جان خریدن بیشترین خطر صورت می‌گرفت. کارها و برنامه‌هایش فقط و فقط در جهت اثبات حقانیت محمدآقا و جمعبندیها و رهنمودهای او بود. مسعود برای رساندن پیام محمد حنیف به ما، خود را به آب و آتش می‌زد. درحقیقت رابطه مسعود با محمدآقا به‌خصوص در زندان و پس از ضربه، نمونه و الگویی از چگونگی رابطه فرد با رهبری عقیدتیش بود. من هرگز فراموش نمی‌کنم که مسعود در زندان اوین از همان ابتدا تا انتها چگونه به‌ حنیف کبیر عشق می‌ورزید و در رابطه با او، خود را کاملاً فراموش می‌کرد.

اولین روزی که او را در اوین دیدم، شب روز دستگیریم بود. من به‌همراه محمدآقا دستگیر شده بودم. از برق نگاه‌های نافذ و از روحیه بسیار بالایش، آن‌چنان روحیه گرفتم که دیگر احساس نمی‌کردم که دستگیر شده‌ام. آن شب ساواک خیلی احساس غرور می‌کرد. برای قدرت‌نمایی همه کادرهای مرکزیت را جمع کرد. همه دورتا دور اتاق نشستند. بعد منوچهری، سربازجوی جلاد ساواک آمد و گفت امروز باز دور هم جمع شده‌اید و همان مرکزیتی شده‌اید که در بیرون بودید. با این تفاوت که من هم بین شما هستم. هیچ‌کس اعتنایی به او نکرد. او شروع به رجزخوانی کرد و گفت اشکال شما این بوده که… اما محمدآقا امانش نداد و با گفتن این‌که «به شتر گفتند که گردنت کج است، شتر گفت کجایم راست است»، منوچهری را سنگ روی یخ کرد. منوچهری که انتظار چنین برخوردی از محمدآقا را، که از صبح همان روز به‌طور مستمر زیر شکنجه قرار داشت و تمام صورتش کبود و متورم و پاهایش از فرط شلاق ورم کرده بود، نداشت، دمش را روی کولش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. پیام این نحوه برخورد این بود که «مجاهدین از دل شکستها قلل رفیع پیروزیها را بیرون می‌کشند». من این را در آن شب، در جمع بنیانگذاران و مرکزیت سازمان و در تحرک بالا، در مناسبات، در بور‌ کردن ساواک و در برخوردهای مسعود به‌خوبی دیدم. و همین روحیه سالهای بعد در جریان ضربه اپورتونیستی، در ۱۹بهمن۶۰، و در فروغ جاویدان عمل کرد و همواره سازمان را به‌ مدار جدیدی از تعالی ارتقا داد.

در راستای سخت‌کوشی مسعود به‌خصوص وقتی شرایط سخت‌تر می‌شود، شرایط سالهای‌۵۲ زندان قصر بسیار گفتنی و درس‌آموز است.

من در زندان مشهد بودم که شنیدم در زندان قصر ساواک به‌ زندان هجوم برده و با ضرب و شتم زندانیان کتابها را جمع کرده، امکان بحث و گفتگو و آموزش و کار سیاسی و تجمع و گرفتن مراسم و… و دیگر امکانات موجود را گرفته و فضای خفقان همراه با شلاق و شکنجه ایجاد کرده است. برعکس ما در زندان مشهد این محدودیتها را نداشتیم. خرداد‌۵۳ از زندان مشهد به‌زندان قصر منتقل شدم. طبیعی بود که انتظار داشته باشم بچه‌ها در این یک‌سال‌ و نیم هیچ کار آموزشی و تحقیقی نکرده باشند. اما وقتی وارد زندان شدم در کمال تعجب دیدم حجم کار آموزشی مجاهدین در زندان قصر در این مدت با کار ما در زندان مشهد، که امکانات بسیار بیشتری نسبت به آنان داشتیم، قابل قیاس نبود. آموزشها برقرار بود. کارهای تحقیقاتی انجام می‌شد و از کوچکترین امکاناتی که زندانیان از گذشته مخفی و حفظ کرده بودند، استفاده می‌شد. همان روز اول شهید کاظم ذوالانوار سه دفتر بزرگ شامل تبیین جهان، انسان و راه انبیا (کتابهای ایدئولوژیک سازمان که توسط مسعود تدوین شده بود) را به‌من داد. من را به محل امنی در گوشه یکی از اتاقهای زندان برد و ضمن تذکر ضوابط امنیتی گفت این کتابها را همین‌جا بخوان. من از دیدن این حجم از کار تحقیقی که در قیاس با آن، کار ما در مشهد صفر بود، خشکم زد. سؤال کردم مسعود چگونه زیر این همه فشار و محدودیت اینها را تدوین کرده است؟ بعد متوجه شدم دستاوردها فقط آموزش و تحقیق نبوده است. بلکه آموزش افرادی که حکم سبکتری گرفته بودند، و بسیاری کارهای دیگر برای کادرسازی و ارتقای سازمان توسط مسعود انجام شده بود، آن هم در سخت‌ترین شرایط. محض نمونه بد نیست به‌ یک نمونه از نحوه ارتباطات مسعود اشاره کنم. در شرایطی که رابطه‌های دو نفره و هر گونه بحث و گفتگو ممنوع بود مسعود هنگام خاموشی رهنمودها و آموزشهایش را با استفاده از ضربان نبض و فشار انگشتها، به‌مثابه مورس، به شهید کاظم ذوالانوار منتقل می‌کرد. این یکی از مظاهر برخورد مسعود با سختیها بود.

در جریان اپورتونیستی سال۵۴ بارها آرزو می‌کردیم ای‌کاش همه ما شهید شده بودیم اما چنین ضربه‌یی نمی‌خوردیم. چرا که شهادتها هر چقدر هم که سنگین بود در نهایت باعث سرفرازی بود. هم‌چنان که شهادت بنیانگذاران در سال‌۵۱ چنین تأثیری داشت. اما در ضربه اپورتونیستی خیانت به ایدئولوژی، تشکیلات و همه ارزشهای مبارزاتی بود. روزگاری بود که جانها به لب رسیده بود. اما کسی که خم به‌ ابرو نیاورد و با شتابی صد‌چندان زیر بال و پر همه را گرفت و قدها را راست کرد، مسعود بود. و این در حالی بود که خطر جدی امنیتی او را لحظه‌به‌لحظه تهدید می‌کرد. در این جریان مسعود هدف اصلی ساواک، اپورتونیستها و عناصر مرتجع بود. مسعود آن حصن حصین و آن برج و باروی بلندی است که تک‌تک مجاهدین و از‌ جمله خود من، بود و نبود و هویت مجاهدی خود و شرف مبارزاتیمان را مدیون او هستیم.

سرانجام روز موعود یعنی روز تاریخی ۳۰دی۱۳۵۷ فرا رسید. من از عصر روز ۳۰دی در میدان قصر و در جلو درب زندان بودم. جمعیت که هر لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد، برای آزادی فرزندان قهرمان خود یکسره شعار می‌دادند. به‌رغم آزادی تعدادی از زندانیان، مسعود و موسی و تعدادی دیگر از زندانیان هنوز در زندان بودند و همین بود که باعث نگرانی مردم شده بود. به‌همین دلیل تلاشهای مقامهای زندان برای وادار کردن مردم به ترک محل و وعده‌هایشان برای آزاد کردن زندانیان در روز بعد نیز اثری نداشت. مردم می‌گفتند باید بایستیم و کار را تمام کنیم، تا آخرین زندانی سیاسی را آزاد نکنند، از این‌جا نرویم. بالاخره در اثر فشارها و اصرار جمعیت، رئیس زندان اعلام کرد که مسعود رجوی، نمایندهٴ زندانیان، برای سخن گفتن با مردم به این‌جا می‌آید، غریو شادی از سراسر میدان برخاست. لحظاتی بعد مسعود با دستهای گره‌کرده بر سردر زندان قصر در مقابل جمعیت ایستاده بود. انفجار شادی و سرود و درودها دیگر قابل کنترل نبود. خروش مسعود غریو فریادهای دریای جمعیت را در آن نیمه‌شب حکومت نظامی شکافت. او که در سخت‌ترین لحظات بزرگترین پیروزیها را برای مقاومت و مردمش رقم زده بود، اینک شاهد پیروزی مردم بود. او پس از سلام به مردم و قدردانی از آنها به‌خاطر تلاششان برای آزادی زندانیان سیاسی، مژدگانی داد که تا لحظاتی دیگر همهٴ زندانیان آزاد خواهند شد. نکته جالب برای مردم این بود که وقتی یکی از فعالان جبهه ملی صحبت کرد و در میان سخنانش گفت: مطمئن باشید، همه زندانیان مشمول عفو! شده‌اند و آزاد خواهند شد… مسعود با شنیدن کلمه «عفو» مهلت نداد و بلافاصله میکروفن را از دست او گرفت و گفت: نه، نه، ما را مردم آزاد کردند. با قیامشان و با انقلابشان. ما آزادیمان را مرهون خلق قهرمان ایرانیم. این‌جا بود که جمعیت مسعود را گلباران کردند.

آری، سرانجام با باز شدن در زندان، مردم فاتحان دروازه‌های پیروزی و آزادی را در آغوش گرفتند. لحظاتی که هرگز در تاریخ ایران از یاد نخواهد رفت.