‏نمایش پست‌ها با برچسب اعدام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اعدام. نمایش همه پست‌ها

شنبه، فروردین ۰۷، ۱۴۰۰

«مسعود»

 


جاودانگی عشق از نگاهت تا بیکرانگی آرزو؛

شعله می‌کشد…

و تابش حیات از طنین کلامت؛

زوال تیره‌ترین شب میهن است…

نامت سرود سرخ پیروزی است،

و واژه‌های عصیانی‌ترین خروش هماره بیدار،

که تنها پناه میهنی است خونبار و تبدار اعدام و قتل عام…

خورشید ستم سوز پیامت از بام اوین،

تا آزادی بی‌تردید که تنها معمارش تویی؛

دامن گسترده است،

در عشقی که مهربانی را شرمسار خویش ساخته

و طلوع بی‌زوال امید را در دشتهای میهنت نشا کرده است…

سبزینه کانونهای شورشی؛

بذری است از رنج دستهایت،

در شکوه جسارت بی‌همتای فدای همه چیز برای خلقت؛

که رسم توست؛

برای عبور از دهه‌های صعوبت بی‌عبور…

اینک نگاه پنجره‌ها در شوق دیدن گامهایت

خاک منتظر میهنت را نوازش می‌دهند

و قلبها بیقرار تو به نماز عشق ایستاده‌اند،

اکنون خدا نیز به شوق هستی تو بر هستی دیگران رضاست…


م. آزاده

دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۹

ماه کنعانی من

 


ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را (۱)

۳۰دی سالروز آزادی برادر مسعود از زندانهای دیکتاتوری شاه خائن خجسته روزی است که یاد دکتر کاظم رجوی را نیز با خود به‌همراه دارد. آن شوریده آزاده کسی را برایمان صیانت و حفظ کرد که در دو نظام دیکتاتوری شاه و شیخ به‌عنوان یگانه پرچمدار اسلام انقلابی اگر کوهها جنبیدند، او از جایش تکان نخورد. آری، دکتر کاظم حلقه وصل به این سرچشمه لایزال عشق و انقلاب شد و بدین‌گونه مقاومت و مجاهدین خلق را تا به ابد مدیون و وام‌دار خود ساخت.

بعد از این‌که با تلاشهای بین‌المللی دکتر کاظم شهید، حکم اعدام مسعود رجوی به زندان ابد تبدیل شد او روح مقاومت و ایستادگی و سرخم نکردن در برابر دشمن را در زندانها جاری کرد و به‌رغم ضربه سنگین اپورتونیستهای چپ‌نما که کیان سازمان را در معرض نابودی قرار داده بودند وی در کمال هوشیاری و درایت انقلابی تهدید اصلی را راست ارتجاعی تشخیص داد که امروزه با گسترش آفت بنیادگرایی در سراسر منطقه و جهان که به اعتراف همگان سرمنشاء آن همین آخوندهای فاسد حاکم بر ایران می‌باشند، حقانیت این تشخیص فوق‌انقلابی به اثبات رسیده است.


مسعود رجوی مصداق جملاتی است که خود در آموزشهایش بدانها اشاره کرده است:

«انقلابی واقعی کسی است که وقتی آسمان را پوششی از ابرهای تیره و تار فراگرفته باشد باز هم تابش خورشید را از یاد نبرد که بی‌تردید خواهد تابید».

تعریفی که او از مقوله مبارزه ارائه می‌دهد تجسم عینی و واقعی حیات انقلابی و سراسر افتخار خودش است:

”مبارزه یعنی در میان جبرها انتخاب کردن و جنگیدن، موقعیت خود را تصحیح کردن و دوباره جنگیدن و صدباره جنگیدن و سرانجام پیروزی”. و این رویه و مشی و اراده خلل‌ناپذیر او طی قریب به نیم قرن هدایت پاکبازانه جنبش خونبار مردم ایران بوده و با همین الگو چند نسل از مبارزان راه آزادی را تربیت و به خلق قهرمان ایران تقدیم کرده است.

او در زندان با ۳جبهه مبارزه‌ای بی‌امان داشت: ساواک جنایتکار شاه، خائنین جریان اپورتونیسم چپ‌نما و جریان راست ارتجاعی و در این نبرد سترک ظفرمندانه این او و فقط او بود که پرچم اسلام انقلابی را در اهتزازی باشکوه در چپ مارکسیسم فرود آورد.


او خود لحظات آزادی از زندان را چنین توصیف می‌کند: ”در لحظات آزادی، جمعیت قابل‌ توجهی در اطراف زندان قصر جمع شده بودند. آنها شعار می‌دادند و نام مرا فریاد می‌زدند، من هیچ نمی‌فهمیدم. آخر من‌ که کسی غیر از یک زندانی‌ سیاسی مثل بقیه زندانیان نبودم“.(۲)

ولی او تنها همآورد خمینی بود تنها کسی که از همان ابتدا در برابر دیکتاتوری فاشیستی خمینی ایستاد، از اسلام، دموکراسی و حقوق مردم با تمام وجودش دفاع کرد و به مدد کادرهایی که در سیاه‌ترین روزهای تاریخ ایران در گوشه‌های خونین زندانها و شکنجه‌گاههای ساواک تربیت کرده بود، سازمان رزم مردم ایران را در برابر مهیب‌ترین نیروهای ارتجاعی تاریخ معاصر بنا کرد تا امروز که با قلب تپنده کانونهای شورشی و انبوه نیروهای جان‌برکف توده آزادیخواه در ایران و سراسر منطقه به یگانه امید در برابر بزرگترین تهدید جهان معاصر تبدیل شده و دیر نیست که شعله‌های خشم خلق و مقاومت سازمان‌یافتهٔ آن در کسوت ارتش آزادیبخش ملی ایران، ریش و ریشه رژیم کثیف آخوندی را به آتش کشیده و تمامیت آن‌ را خاکستر کند.

در چهلمین سالروز ۳۰دی، به شکرانهٔ این روز و به پاس این موهبت و نعمت بزرگ که خداوند به ما و خلق ما عطا کرد تا او با حضورش، کشتی انقلاب و آزادی را از دل توفانهای سهمگین به سوی مقصد نهایی رهنمون شود، این روز بزرگ را گرامی می‌داریم و با همهٔ عشق و شورمان جشن می‌گیریم.


پانویس ها:

۱ـ شعر از: حافظ

۲ـ لحظات آزادی از زبان مسعود در گفتگو با بوزید کوزا، مصاحبه‌گر مجله آفریقا آسیا


Listen to "ماه کنعانی من - شعری از حمید اسدیان" on Spreaker.

سه‌شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۹

راز خوشحالی سعید - عباس داوری

 


شاید چند هفته بعد از ۳۰‌فروردین‌۵۱ ـ‌ تیرباران اولین دسته از اعضای مرکزیت سازمان‌ـ بود که ما از ‌طریق ملاقات با‌خبر شدیم که ۴تا از بچه‌ها را اعدام کرده‌اند. یعنی علی میهندوست، ناصر صادق، محمد بازرگانی و علی باکری. وقتی این خبر را به سعید دادیم، من حالتی از خوشحالی در او دیدم که در لحظهٴ اول برایم نامفهوم بود. بعد خودش گفت «پس مسعود ماند» یا «چه خوب شد که مسعود را اعدام نکردند». آن خوشحالی سعید را من طی این سالیان هر‌ روز بیشتر فهمیده‌ام و در آن خوشحالی او که در آن لحظه نمی‌فهمیدم هر روز بیشتر سهیم شده‌ام.

در هفته‌های قبل‌ از ۴خرداد، من دائم در کنار سعید بودم. موقعی که اعدام خودش و حنیف‌نژاد و اصغر برایش قطعی شده بود، به‌من گفت که ما را قطعاً اعدام خواهند کرد و به‌زودی تو را هم از این‌جا می‌برند، من پیامی دارم که باید به مسعود برسانی. سعید گفت: «سلام مرا به مسعود برسان. به او بگو که مسئولیتهای تو خیلی سنگین شده و تنها فردی هستی که از کمیته مرکزی باقی مانده‌ای، تمامی تجربیات سازمانی در وجود تو متبلور است، بار امانتی است که در این مرحله به‌ تو سپرده شده، کوران حوادث زیادی را خواهی دید، به فتنه‌های زیادی خواهی افتاد، تمام تمجیدها نثار ما خواهد شد، چون ما شهید می‌شویم و تمام تهمتها نثار تو خواهد شد، چون می‌دانم به مبارزه خودت ادامه خواهی داد و وارد مراحلی می‌شوی که خیلی خیلی بالاتر از ماها قرار خواهی گرفت، زیرا تو هر ‌روز و هر‌ ساعت شهید خواهی شد، یک شهید مجسم».


پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۹

مسعود در سختیها - محمد حیاتی

 


شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان‌عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد آقا بیش از همه نقش داشت.

سال۶۱ یکی از رجال سیاسی پس از ملاقاتی با مسعود، که در آن طی بحثهای مفصل مسألهٴ غامضی را حل کرده بود، او را «مرد سختیها» خواند. توصیفهای او از اولین دیدارش با مسعود برای جمع دوستانش بسیار جالب و انگیزاننده بود به‌طوری که آنها را دهان به‌دهان نقل می‌کردند. اما تنها آنها نبودند که به‌چنین دریافتی از مسعود رسیده بودند. من نیز ۱۴سال پیش از آن، در اولین برخورد با او دقیقاً همین به‌ذهنم زده بود و فکر می‌کنم هرکس دیگر هم که با مسعود کار کرده باشد، همین تصویر از او در ذهنش نقش می‌بندد.

صبح یک روز جمعه در اواخر زمستان سال‌۴۷، طبق برنامه هفتگی به کوهنوردی رفتیم. آن روز به‌دلیل برف سنگین و یخبندان کسی برای کوهنوردی نیامده بود. اما ما راه را ادامه دادیم. در نیمه‌های راه یک‌تیم کوهنورد دیگر را هم دیدیم. از تنظیمی که شهید موسی با آنها کرد، حدس زدیم از بچه‌های سازمان باشند… اما برای این‌که اطلاعاتی نگیریم توجهی به آنها نمی‌کردیم. قدم به قدم از محلهای باریک و لیز رد می‌شدیم و بالا می‌کشیدیم. ناگهان متوجه شدیم به نقطه‌یی رسیده‌ایم که نه راه پیش داریم و نه راه پس. هر دو تیم در بن‌بست کامل و بسیار خطرناکی گیر کرده بودیم. در همین گیر و دار که جان هر هشت نفرمان در خطر بود و سردرگم مانده بودیم که چه باید بکنیم، یکی از نفرات تیم دیگر با روحیه‌یی شاد و تحرک خیلی زیاد، به ارزیابی پیرامونمان پرداخت و با نگاهی به اطراف پیشنهاد کرد که شال‌گردنهایمان را درآورده و به هم گره بزنیم و ریسمانی درست کنیم. بعد گفت همه دستهایمان را به‌هم قلاب کرده و نیروهایمان را یکی کردیم. بعد خودش ریسمان را گرفت و در یک چشم به‌هم زدن به‌روی یک زمینه برفی به وسعت یک متر مربع بود که در پایین پای ما قرار داشت، پرید. او با این کار خود ریسک خالی بودن زیر این تکه یخ را به‌جان خرید و با اقدام او اطمینان یافتیم که زیر آن پر و قابل اتکاست. به‌دنبال او بقیه افراد هم به پایین پریدند و بدین ترتیب از یک مهلکهٴ خطرناک جستیم. بعدها شنیدم اسم او که جان همه ما را نجات داد، مسعود بود.

بعد از ضربه شهریور۵۰، وقتی محمدآقا هنوز دستگیر نشده بود، نام او را بارها از محمدآقا شنیدم که از او با علاقه بسیار یاد می‌کرد.

دیدار بعدی من با مسعود پس از دستگیریم و در زندان اوین بود. آن روز شرایط بسا سخت‌تر از اولین برخوردم با مسعود بود. سازمان ضربه خورده بود و بنیانگذاران و ۹۰درصد کادرها دستگیر شده بودند. ساواک با شکنجه و بازجویی در پی شکستن روحیه مجاهدین و گرفتن اطلاعات بود. در حالی که هنوز تحت‌تأثیر ضربه بودیم دنبال علت اشکالات و دلایل ضربه بودیم. موضوع دادگاهها در پیش بود. تعدادی از کادرها بیرون بودند و باید به هر قیمت حفظ می‌شدند. در یک کلام شرایط بسیار سخت و نفس‌گیر بود. در این میان تلاشهای مسعود برای برقراری ارتباط با محمدآقا در زندان، برای جمعبندی و برای رابطه با بیرون و بسیاری کارهای دیگر غیرقابل قیاس با سایرین بود. من در آن دوران هم مسعود را لحظه به لحظه از نزدیک تجربه کردم. بن‌بست برای او معنا نداشت. او سختیها را به‌زانو درمی‌آورد.

مسعود نه‌تنها سختیها را رام خود می‌کرد، بلکه ضربات و شکستها نیز نمی‌توانستند او را متوقف کنند. بلکه این او بود که همواره شکست را با سختکوشی، با قدرت جمعبندی هوشیارانه از اوضاع و با مایه‌گذاری تمام‌عیار از خودش، به‌پیروزی تبدیل می‌کرد.

در اوین به‌جز محمدآقا، بقیه بنیانگذاران و مرکزیت سازمان در اتاقهای عمومی زندان بودند و ما شاهد کار‌های آنها بودیم و می‌دیدیم که چگونه از هر لحظه برای جمعبندی و کسب تجربه و پیدا کردن خط درست استفاده می‌کردند. در واقع هیچ‌کس احساس نمی‌کرد که سازمان در زندان است. شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد‌آقا بیش از همه نقش داشت.

یکی از بارزترین تفاوتهای برخورد مسعود با دیگران در رابطه با ضربات، این بود که مسعود می‌گفت: «هنگامی‌که ضربه سنگینی می‌خوریم، چه به‌صورت فردی و چه به‌صورت سازمانی، برای جمعبندی علتهای ضربه هرگز ابتدا نباید دنبال نقاط ضعف خود باشیم. برعکس در آغاز باید نقاط قوت خود و سازمان خود را مورد توجه قرار دهیم و سپس با اتکا به‌ نقطه قوتها پایمان را روی ارزشهای سازمان محکم کنیم و آنگاه به کمک آنها سراغ کم‌کاریها و ضعفهایمان برویم تا بتوانیم مسیر را درست ادامه بدهیم». این درس بزرگی بود که مسعود به‌ همه ما در تئوری و در عمل آموخت. با توجه به احتمال بسیار بالای اعدامش تلاش او در واقع برای کسانی بود که باقی می‌ماندند؛ نسل بعد از خودش.

در مدتی که در اوین بودیم شاهد رابطه‌های مسعود با محمدآقا در زمینه‌های مختلف بودم. این رابطه‌ها در زیر چشم ساواک و با پرداخت بالاترین قیمت و به‌جان خریدن بیشترین خطر صورت می‌گرفت. کارها و برنامه‌هایش فقط و فقط در جهت اثبات حقانیت محمدآقا و جمعبندیها و رهنمودهای او بود. مسعود برای رساندن پیام محمد حنیف به ما، خود را به آب و آتش می‌زد. درحقیقت رابطه مسعود با محمدآقا به‌خصوص در زندان و پس از ضربه، نمونه و الگویی از چگونگی رابطه فرد با رهبری عقیدتیش بود. من هرگز فراموش نمی‌کنم که مسعود در زندان اوین از همان ابتدا تا انتها چگونه به‌ حنیف کبیر عشق می‌ورزید و در رابطه با او، خود را کاملاً فراموش می‌کرد.

اولین روزی که او را در اوین دیدم، شب روز دستگیریم بود. من به‌همراه محمدآقا دستگیر شده بودم. از برق نگاه‌های نافذ و از روحیه بسیار بالایش، آن‌چنان روحیه گرفتم که دیگر احساس نمی‌کردم که دستگیر شده‌ام. آن شب ساواک خیلی احساس غرور می‌کرد. برای قدرت‌نمایی همه کادرهای مرکزیت را جمع کرد. همه دورتا دور اتاق نشستند. بعد منوچهری، سربازجوی جلاد ساواک آمد و گفت امروز باز دور هم جمع شده‌اید و همان مرکزیتی شده‌اید که در بیرون بودید. با این تفاوت که من هم بین شما هستم. هیچ‌کس اعتنایی به او نکرد. او شروع به رجزخوانی کرد و گفت اشکال شما این بوده که… اما محمدآقا امانش نداد و با گفتن این‌که «به شتر گفتند که گردنت کج است، شتر گفت کجایم راست است»، منوچهری را سنگ روی یخ کرد. منوچهری که انتظار چنین برخوردی از محمدآقا را، که از صبح همان روز به‌طور مستمر زیر شکنجه قرار داشت و تمام صورتش کبود و متورم و پاهایش از فرط شلاق ورم کرده بود، نداشت، دمش را روی کولش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. پیام این نحوه برخورد این بود که «مجاهدین از دل شکستها قلل رفیع پیروزیها را بیرون می‌کشند». من این را در آن شب، در جمع بنیانگذاران و مرکزیت سازمان و در تحرک بالا، در مناسبات، در بور‌ کردن ساواک و در برخوردهای مسعود به‌خوبی دیدم. و همین روحیه سالهای بعد در جریان ضربه اپورتونیستی، در ۱۹بهمن۶۰، و در فروغ جاویدان عمل کرد و همواره سازمان را به‌ مدار جدیدی از تعالی ارتقا داد.

در راستای سخت‌کوشی مسعود به‌خصوص وقتی شرایط سخت‌تر می‌شود، شرایط سالهای‌۵۲ زندان قصر بسیار گفتنی و درس‌آموز است.

من در زندان مشهد بودم که شنیدم در زندان قصر ساواک به‌ زندان هجوم برده و با ضرب و شتم زندانیان کتابها را جمع کرده، امکان بحث و گفتگو و آموزش و کار سیاسی و تجمع و گرفتن مراسم و… و دیگر امکانات موجود را گرفته و فضای خفقان همراه با شلاق و شکنجه ایجاد کرده است. برعکس ما در زندان مشهد این محدودیتها را نداشتیم. خرداد‌۵۳ از زندان مشهد به‌زندان قصر منتقل شدم. طبیعی بود که انتظار داشته باشم بچه‌ها در این یک‌سال‌ و نیم هیچ کار آموزشی و تحقیقی نکرده باشند. اما وقتی وارد زندان شدم در کمال تعجب دیدم حجم کار آموزشی مجاهدین در زندان قصر در این مدت با کار ما در زندان مشهد، که امکانات بسیار بیشتری نسبت به آنان داشتیم، قابل قیاس نبود. آموزشها برقرار بود. کارهای تحقیقاتی انجام می‌شد و از کوچکترین امکاناتی که زندانیان از گذشته مخفی و حفظ کرده بودند، استفاده می‌شد. همان روز اول شهید کاظم ذوالانوار سه دفتر بزرگ شامل تبیین جهان، انسان و راه انبیا (کتابهای ایدئولوژیک سازمان که توسط مسعود تدوین شده بود) را به‌من داد. من را به محل امنی در گوشه یکی از اتاقهای زندان برد و ضمن تذکر ضوابط امنیتی گفت این کتابها را همین‌جا بخوان. من از دیدن این حجم از کار تحقیقی که در قیاس با آن، کار ما در مشهد صفر بود، خشکم زد. سؤال کردم مسعود چگونه زیر این همه فشار و محدودیت اینها را تدوین کرده است؟ بعد متوجه شدم دستاوردها فقط آموزش و تحقیق نبوده است. بلکه آموزش افرادی که حکم سبکتری گرفته بودند، و بسیاری کارهای دیگر برای کادرسازی و ارتقای سازمان توسط مسعود انجام شده بود، آن هم در سخت‌ترین شرایط. محض نمونه بد نیست به‌ یک نمونه از نحوه ارتباطات مسعود اشاره کنم. در شرایطی که رابطه‌های دو نفره و هر گونه بحث و گفتگو ممنوع بود مسعود هنگام خاموشی رهنمودها و آموزشهایش را با استفاده از ضربان نبض و فشار انگشتها، به‌مثابه مورس، به شهید کاظم ذوالانوار منتقل می‌کرد. این یکی از مظاهر برخورد مسعود با سختیها بود.

در جریان اپورتونیستی سال۵۴ بارها آرزو می‌کردیم ای‌کاش همه ما شهید شده بودیم اما چنین ضربه‌یی نمی‌خوردیم. چرا که شهادتها هر چقدر هم که سنگین بود در نهایت باعث سرفرازی بود. هم‌چنان که شهادت بنیانگذاران در سال‌۵۱ چنین تأثیری داشت. اما در ضربه اپورتونیستی خیانت به ایدئولوژی، تشکیلات و همه ارزشهای مبارزاتی بود. روزگاری بود که جانها به لب رسیده بود. اما کسی که خم به‌ ابرو نیاورد و با شتابی صد‌چندان زیر بال و پر همه را گرفت و قدها را راست کرد، مسعود بود. و این در حالی بود که خطر جدی امنیتی او را لحظه‌به‌لحظه تهدید می‌کرد. در این جریان مسعود هدف اصلی ساواک، اپورتونیستها و عناصر مرتجع بود. مسعود آن حصن حصین و آن برج و باروی بلندی است که تک‌تک مجاهدین و از‌ جمله خود من، بود و نبود و هویت مجاهدی خود و شرف مبارزاتیمان را مدیون او هستیم.

سرانجام روز موعود یعنی روز تاریخی ۳۰دی۱۳۵۷ فرا رسید. من از عصر روز ۳۰دی در میدان قصر و در جلو درب زندان بودم. جمعیت که هر لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد، برای آزادی فرزندان قهرمان خود یکسره شعار می‌دادند. به‌رغم آزادی تعدادی از زندانیان، مسعود و موسی و تعدادی دیگر از زندانیان هنوز در زندان بودند و همین بود که باعث نگرانی مردم شده بود. به‌همین دلیل تلاشهای مقامهای زندان برای وادار کردن مردم به ترک محل و وعده‌هایشان برای آزاد کردن زندانیان در روز بعد نیز اثری نداشت. مردم می‌گفتند باید بایستیم و کار را تمام کنیم، تا آخرین زندانی سیاسی را آزاد نکنند، از این‌جا نرویم. بالاخره در اثر فشارها و اصرار جمعیت، رئیس زندان اعلام کرد که مسعود رجوی، نمایندهٴ زندانیان، برای سخن گفتن با مردم به این‌جا می‌آید، غریو شادی از سراسر میدان برخاست. لحظاتی بعد مسعود با دستهای گره‌کرده بر سردر زندان قصر در مقابل جمعیت ایستاده بود. انفجار شادی و سرود و درودها دیگر قابل کنترل نبود. خروش مسعود غریو فریادهای دریای جمعیت را در آن نیمه‌شب حکومت نظامی شکافت. او که در سخت‌ترین لحظات بزرگترین پیروزیها را برای مقاومت و مردمش رقم زده بود، اینک شاهد پیروزی مردم بود. او پس از سلام به مردم و قدردانی از آنها به‌خاطر تلاششان برای آزادی زندانیان سیاسی، مژدگانی داد که تا لحظاتی دیگر همهٴ زندانیان آزاد خواهند شد. نکته جالب برای مردم این بود که وقتی یکی از فعالان جبهه ملی صحبت کرد و در میان سخنانش گفت: مطمئن باشید، همه زندانیان مشمول عفو! شده‌اند و آزاد خواهند شد… مسعود با شنیدن کلمه «عفو» مهلت نداد و بلافاصله میکروفن را از دست او گرفت و گفت: نه، نه، ما را مردم آزاد کردند. با قیامشان و با انقلابشان. ما آزادیمان را مرهون خلق قهرمان ایرانیم. این‌جا بود که جمعیت مسعود را گلباران کردند.

آری، سرانجام با باز شدن در زندان، مردم فاتحان دروازه‌های پیروزی و آزادی را در آغوش گرفتند. لحظاتی که هرگز در تاریخ ایران از یاد نخواهد رفت.

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


آری مسعود رجوی این است - سلسله مقالات زری اصفهانی

این چند جمله از بازجویی های محمد حنیف نژاد است.

آن منظره اسف انگیز دستفروش ها که چگونه مورد حمله مأمورین شهربانی قرار می‌گیرند و بساط محقرشان را که تمام سرمایه زندگیشان را تشکیل می‌دهد چگونه در هم می‌ریزند و آن وقت اینان هم مجبور می‌شوند که در باندهای قاچاق مواد مخدر شرکت کنند و بالاخره گرفتار شده، اعدام شوند.
حضرت محمد چه عالی گفته است که «جامعه ای هلاک نگردید جز آنکه دست دزدان بـزرگ را آزاد گذاشتند و دزدان کوچک را دست بریدند.»
در مذهب مجاهدین خلق، گناهان همه سیستماتیک هستند و به سیستم حکومتی و اداره جامعه برمیگردند. بنابراین فکر کنید که اگر سعید محسن روزی قاضی یک دادگاه میشد امکان داشت که حکم اعدام برای کسی صادر کند ؟ یا حکم شلاق یا قصاص و چنین چیزهایی.
این است که میگویم دین مجاهدین از ریشه و پایه و اساس با اسلامی که در جامعه مرسوم بوده است و حالا هم در حکومت نشسته است متفاوت است. بسیار متفاوت، آیا در این جامعه که فقر مثل موریانه همه پایه های اخلاق و معنویات مردم را خورده است و یک چارچوب خرد شده از اخلاقیات و روابط انسانی باقی گذاشته است، میتوان یک روسپی را به جرم روسپیگری مجازات کرد؟  و آیا میشود انسان فقیری را که بدلیل گرسنگی دست به دزدی زده است به زندان انداخت؟ کاری که بطور روزمره در جمهوری اسلامی انجام میشود و حتی کودکان فقیر هم به جرم دزدی به زندان می افتند. و یا کسی را که در یک دعوای خانوادگی مرتکب قتل شده است میشود اعدام کرد؟ اساسا آیا حکم اعدام در چنین جامعه ای مساله ای را حل میکند؟ و کلا آیا میشود یک انسان را به خاطر یک خطا حتی اگر قتل باشد اعدام کرد؟
نگرش مذهبی که آخوندها دارند به انسان و پدیده ها یک نگرش ایستا، دگم، ناشی از نفرت و دشمنی نسبت به همه انسانهاست.
نگرشی است که به جای ریشه یابی  پدیده های فرهنگی، روانی و خطاهای اجتماعی بدنبال نابودی معلول است.
کسی به علتها کاری ندارد. هیچکس به منبع عفونتی که باعث این همه مرض در جامعه میشود اعتنایی ندارد. جایی است که همه میکروب ها در آنجا رشد میکنند و مردم را گرفتار میکنند و آنجا درست مرکزیست که ملاهای حاکم، افسار یک ملت را در دست گرفته اند و او را چه بصورت فیزیکی، چه روانی و چه تاریخی بسمت قهقهرا می برند.
بیماری همه گیر بی اخلاقی، بی شهامتی، تسلیم شرایط شدن و برای از دست ندادن منافع حقیر و کوتاه مدت خود دست به یک راه حل درست نزدن از همان منابع حکومتی ریشه میگیرد و منتشر میشود، و اساس مذهبی که مجاهدین پایه گذاری کردند، رحمت و عشق به انسان بود. حتی نفرت در اندیشه مذهبی آنها معنایی ندارد .
آنکسی که کافر است به این دلیل کافر است که روی حقایق را پوشانده است. کفر معنایش بی دینی به شکلی که در فرهنگ عوام است نیست. کفر معنایش پوشاندن حقایق است. کافر کسی است که حق را نمیگوید و آنرا پنهان میدارد. و کافر کسی است که سد راه رشد و تعالی انسان شده است و راه برقراری سیستمی حق پذیر را که بتواند انسان و انسانیت را در جایگاه درست و حقی که باید بنشاند، بسته است.
مرتجعین حاکم بر ایران، بیش از سی سال است که معتقدان به مذاهب دیگر را کافر مینامند. ایرانیان معتقد به مذهب بهائیت را مرتد و کافر نام گذاری میکنند و برحسب شرایط مختلف بسیاری از فعالین و رهبران مذهبی آنها را به زندان انداخته و حتی اعدام کرده اند. کسانی که مسیحی میشوند در ایران مرتد نامیده میشوند و حکمشان اعدام است. کشیشانی را با همین جرم در ایران اعدام کرده اند و بسیاری را به خاطر همین تبلیغات مذهبی زیرشکنجه کشته اند. فهرستی از نامهای بهائیان اعدام شده را اینجا میتوانید ببینید.
درصورتیکه در دین مجاهدین کافران تنها سیستم های سیاسی و اقتصادی هستند که راه رشد انسان را بسوی تعالی و بسوی آن هدف نهایی یعنی یگانگی انسان با طبیعت و جامعه و خود و خدا را سد کرده اند.
در تفسیرهای قرآنی که از مجاهدین درزمان شاه باقی است. مثلا تفسیری که از سوره محمد توسط محمد حنیف نژاد شده بود، کفر معنایش دین نداشتن نیست.
در تفسیر این آیه " آلذین کفروا و صدو عن سبیل الله اضل اعمالهم "
کسانی که کفر میورزند و راه خدا را سد میکنند، اعمالشان و کارکردهایشان تباه میشود.
در تفسیر این آیه محمد حنیف نژاد به سیستم های اقتصادی و سیاسی زمان که همه نیروها و امکانات و آزادیهای انسانها را دربست تحت کنترل خود گرفته اند اشاره میکند. به سیستم سرمایه داری جهانی و سیستم سرمایه داری وابسته  به غرب و بخصوص آمریکا در ایران اشاره میکند و اینها را مصداق کافر میشمارد. کفر در مذهب او و اندیشه او معنایش تغییر مذهب نیست. معنایش بهایی شدن و مسیحی شدن نیست. زیرا او در اولین قدم خط سرخی را مشخص کرده است که یک طرفش استثمارشدگان قراردارند چه بهایی باشند چه مسلمان چه بی دین و چه یهودی و چه زرتشتی و چه بودایی و چه هندو و در طرف دیگرش استثمارگران که آنها هم میتوانند مسیحی باشند و مثل جرج بوش هر یکشنبه به کلیسا بروند و یا لائیک باشند و یا یهودی مثل اکثر سرمایه داران و میلیاردرهای آمریکایی و اروپایی و یا مسلمان ارتجاعی مثل خانواده سران حکومتی ایران و وابستگانشان، و برای آنها  اگر مبارزه و جنگی  در دستور کار قرار میگیرد این مبارزه برمبنای نفرت فردی نیست. این مبارزه برای گشودن راه است. و برای برداشتن آنچه سد راه شده است. 
اگر در حمله به پاسگاههای دشمن سربازان رده پائین هم ممکن است کشته شوند علتش نفرت از این سربازان نیست. زیرا آنها هم قربانیان سیستم فاسد و سرکوبگر و استیلاگراند. اما سربازان ابزار سرکوب شده اند. و ابزار سد کردن راه رهایی مردم. به سربازان هشدار میدهند. سعی میکنند آنها را از کمک و همراهی با دیکتاتور بازدارند. سعی میکنند آنها را به جبهه مردم بکشانند ولی اگر این سربازان یا بدلیل ناآگاهی و یا بدلیل سرسپردگی حاضر به ترک جبهه ضد مردم نشدند. برای نیروی مبارز راهی به جز درهم کوبیدن صفوف آنها نیست.
موتور محرک یک نیروی انقلابی، دردرجه اول و بطور مبنایی عشق است. 
عشق به اکثریت مردم. زیرا که همیشه این اکثریت مردم هستند که فقیرند، آواره اند، قدرتی ندارند. دستشان به جایی نمی رسد. بسادگی محکوم میشوند و به زندان می افتند، وکیلی ندارند، حتی اگر بیگناه هم باشند باید سالیان سال در زندانها بمانند و بدون هیچ دلیل قانونی مجازات شوند. حتی زندانیان عادی بدلیل فقر و عدم امکان پرداخت دستمزد وکیل، صدایی در دادگاه ندارند و صدای فریاد دادخواهیشان را کسی نمی شنود.
هزاران هزار زندانی عادی در زندانهای ایران در بدترین شرایط زندگی میکنند. گاهی زندانیان سیاسی خبرهای آنها را به بیرون می آورند. 
آنها توسط معتادین به مواد مخدر و قاتلین  و اشرار مورد تجاوز قرار میگیرند، بزور به مواد مخدر آلوده میشوند. در بدترین وضعیت از لحاظ بهداشتی قرار میگیرند. حتی خبرهایی می آید بسیار وحشتناک که برخی از این زندانیان جوان تر را قلدرها بصورت برده جنسی مورد استفاده قرار میدهند و آنها از ترس کاری نمیتوانند بکنند.
کودکی که در یک حادثه ساده مرتکب قتلی شده است. از سن حتی 14 یا 15 سالگی به زندان می افتد. و وقتی به سن بیست سالگی میرسد اگر هم اعدام نشود دیگر یک انسان عادی نیست.
ترحم و بخشش در مذهب مرتجعین وجود ندارد. زیرا انسان برای آنها تقدسی ندارد.
انسان موجودیست که برده مذهب است و برده رهبر مذهبی جامعه. انسان در فرهنگ ارتجاع یک پروسه نیست. یک پدیده دینامیک نیست. رشد یابنده نیست. استاتیک است. و چون او را تغییرناپذیر تلقی میکنند بنابراین باید وقتی جرمی مرتکب شد نابودش کرد.
هر چند به فراوانی از وجود توبه در مذهب ارتجاع دم میزنند ولی درعمل چنین چیزی وجود ندارد. آنچه در طی سی و چند سال گذشته در جمهوری اسلامی دیده شده توبه تنها مربوط به زندانیان سیاسی بوده است. و دردادگاههای فرمایشی.
توبه تنها برای توابینی بوده است که ازعقاید سیاسی خود در زیر شکنجه و فشارهای روحی در زندان دست کشیده و در کنار شکنجه گر و بازجو قرار گرفته اند. از آنچه در گذشته فکر میکردند پشیمان شده و برای نشان دادن این پشیمانی به همکاری با زندانبان دست یازیده اند. توبه تنها به این صورت معنی شده است و بکار گرفته شده است.
در حالیکه توبه در دین مجاهدین خلق  پشیمان گشتن از خطای فردیست و در مسیر درست قرار گرفتن برای جبران خطاست.
یعنی درست برعکس آن توبه در دستگاه مرتجعین، توبه و بخشش  درست برای بازگرداندن  قربانیان یک سیستم  غلط است که به خاطر شرایط بد جامعه دست به دزدی زده اند یا به قتل و جرم های دیگر، و در این موارد است   که باید آنها را تحت درمانهای روانی و آموزشهای درست مدرن قرار داد تا بتوانند به جامعه برگردانده شوند.
انسان همیشه میتواند تغییر کند، میتواند راهش را عوض کند. میتواند به جای اینکه عنصری مخرب برای جامعه و مردم باشد، انسانی فداکار و مهربان و درستکار گردد. میتواند به جای دشمنی با انسانهای دیگر، آنها را دوست بدارد، محبت بورزد، دست از کینه و انتقام جوییهای مادون انسانی بردارد و در خود قدرت عشق ورزیدن، عفو کردن، دوست داشتن را ارتقاء بخشد. خود را به یک عشق وسیع که همه هستی را دربرمیگیرد متصل کند و زشتی ها و ویرانی ها و آلودگی ها را ترمیم کند و پاک کند و جامعه ای زیبا خلق کند.
انسان قادر به شکافتن فلک سرنوشت و در انداختن طرحی نو است. انسان متحول، انسان از پایه و مبنا تغییر یافته، انسانی که تولدی تازه یافته است در جهانی تازه، جهانی که در آن عشق و مسئولیت پذیری و حرکت و جنبش و جوشش برای تکامل، همه سختی ها را آسان و راههای صعب را رام و آرام ساخته است. اینها درسهایی بود که مجاهدین خلق بر مبنای مذهبی که خود بنیاد نهاده بودند به جوانان میدادند و مسلما جاذبه های زیادی را در میان اقشار جوان جامعه بوجود می آوردند.   
شعار تغییر و قدرت تغییر انسان که به یک قدرت ماورائ طبیعی متصل است و ازآن انرژی و نیرو و عشق میگیرد شعاری بود که همیشه نیاز جامعه های در سکون مانده و جوامع فقیر و در زیر سلطه دیکتاتوری و زور و احجاف و بی عدالتی است.
و بدینسان این اندیشه و یا این دین در جامعه ریشه میگیرد. رشد میکند. جوانانی را که در هر سطحی نسبت به مسائل جامعه و مشکلات حساس بوده اند و آگاهی های اجتماعی و سیاسی بدست آورده اند را جذب میکند. دانشگاههای ایران پایگاه رشد آنها میشوند. و با دستگیریهای مستمر بیشتر شناخته میشوند. دستگیریها و زندان رفتن ها حتی به آموزش دستگیرشدگان کمک می کند. خانواده های دستگیرشدگان هم سیاسی میشوند و فعالانه پیام زندانیان را به بیرون از زندان می برند دفاعیات مجاهدین در هر کجا پخش میشود. در بازار و در مساجد و در مدارس و در دانشگاهها. حماسه مهدی رضایی گل سرخ انقلاب. حماسه سعید محسن و محمد حنیف نژاد و علی اصغر بدیع زادگان از بنیانگذاران و همه رفقایشان که دردادگاهها اندیشه های خود را بدون هیچ وحشتی بیان کردند و از آنها دفاع کردند و بیشترین شکنجه ها را هم تحمل کردند. 
در ضربه سال 1350 بنیانگذاران و تعداد زیادی از کادرهای مجاهدین خلق دستگیر میشوند. مسعود رجوی که عضو مرکزیت سازمان بوده است هم دستگیر میشود. او هفت سال در زندان و زیر شکنجه و بازجویی و انواع کنترلها و سختگیریها قرار میگیرد تا در ۳۰دیماه ۱۳۵۷با آخرین گروه زندانیان سیاسی که اکثرا حکم ابد داشتند آزاد میشود .


 خانم زری اصفهانی تا زمانی که در قید حیات بودند بیشتر از نه قسمت ننوشتند.

یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


آری مسعود رجوی این است - سلسله مقالات زری اصفهانی

امیدوارم در بخش قبلی این مطلب، بازجویی سعید محسن یکی از بنیانگذاران  مجاهدین خلق را خوانده باشید. من آنها را چندین بار خواندم. با همان علاقمندی و شوقی که آثار بزرگ ادبی را خوانده ام. با همان احساس رضایت و تبسمی که وقتی صدای پرنده ای را میشنوم یا  به قله برفی کوهی نگاه میکنم. آنچنان این نوشته های ساده سرشار معنویت و انسانیت و عشقی عمیق به انسانها است که بشدت انسان را تحت تاثیر  قرار میدهد.
جهان با همه زشتی هایش، زیبایی های فراوان دارد و انسان های بزرگ که دوست انسانیت و آرزومند ارتقاء جوامع انسانی بوده اند از جمله این زیبایی هاست. این نوشته ها انگار یک جور الهام و خود یک کتاب الهی هستند. سرگذشت انسانی که در جامعه خود غریب بود زیرا بفاصله زمانی سالها از اکثریت جامعه خود جلوتر بود. انسانی دردمند که در عین حال که رنج و تلخی و زشتی های جامعه را می بیند و رنج می برد بفکر چاره می افتد. می خواهد همه چیز را تغییر دهد و زیر و رو کند.  دربرابر همه نابسامانی ها یک هدف دارد. بقول حافظ  که می گوید:
بیا تا گل برافشانیم و می درساغر اندازیم --- فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم --- اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد --- من وساقی بهم سازیم و بنیانش براندازیم.
او از دیدن تجاوز افسران پادگان به سربازان جوان رنج می برد. از دیدن تجاوز روسای کارخانه به حقوق کارگران رنج می برد اما با یک آرزو و یک رویا که آنرا عملی میداند و خود را برای آن آماده میسازد، دردهایش را تسکین میدهد.
و آن آرزو تشکیل یک سازمان پیشتاز است که بتواند توده ها را برای یک انقلاب رادیکال آماده کند و بمیدان بکشد.
این تنها چیزیست که در میانه همه رنج ها او را تشفی میدهد. رویای سازمانی با یک ایدئولوژی چپ که با فرهنگ توده ها بیگانه نباشد و با زبان خودشان سخن بگوید 
در نوشته های او جا به جا به این حقیقت هم برمیخوریم که او مشکلات اجتماعی را و حتی جنایت ها را هم به افراد برنمیگرداند بلکه آنها را به سیستم حاکم و حکومتی که باعث آن نابسامانی ها شده است برمیگرداند. در مذهب او گناه فردی وجود ندارد. بلکه گناهان و جرم ها همه سیستماتیک هستند و ریشه در  وضعیت نابسامان جامعه ای دارند که در چارچوب ویرانگر اقتصاد سرمایه داری و طبقات فقیر و غنی محصور شده است و راه برون رفت ندارد، مگر اینکه از اساس و پایه دگرگون شود. 

گناه فردی در دین سعید محسن و یارانش  نبود. این مساله ایست بسیار عمیق که باید شکافته شود. هرچند مجاهدین و بخصوص خود مسعود رجوی درباره آن سخنرانی هایی داشته است  که البته بیشتر داخلی بوده اند ولی بطور مدون و بصورت یک تئوری اجتماعی و حتی ایدئولوژیک  هنوز مطرح نشده است و شاید  شرایط حاد مبارزه سیاسی هنوز فرصت کافی برای تدوین آنها به او و دیگر مسئولین سازمان مجاهدین نداده است.
گناه فردی در مذهب مجاهدین وجود ندارد. هرچند که هر انسانی مسئولیت سرنوشت خود را باید بدست بگیرد و برحسب میزان آگاهی های اجتماعی اش، تعهدپذیر باشد اما وقتی خطایی از فردی سرمیزند که در یک سیستم ناعادلانه و کاملا غلط بسر می برد این خطا تنها به نام او نباید نوشته شود.  زیرا  کل جامعه بشریست که مسئول هر جنایت، هر تجاوز، هر دزدی و هر خطایی است که در آن جامعه توسط افراد اتفاق می افتد. گناه این خطاها به گردن همه افراد یک جامعه است زیرا شرایط آن خطا را بوجود آورده اند، آنرا پیشگیری نکرده اند و مهمتر از همه سیستمی حاکم کرده اند که زمینه های آن خطا و یا گناه فردی را فراهم ساخته است.
فکر کنید که در جمهوری اسلامی دسته دسته به جرم قاچاق مواد مخدر اعدام میشوند. گرچه البته همه میدانند که سردسته قاچاقچیان مواد مخدر خود سپاه پاسداران است. ولی اگر اینهم نبود، آیا در چنان جامعه ای مثل ایران با آن شرایطی که در آن حاکم است و با وجود جمهوری اسلامی میتوانست وضعیت بهتری باشد؟ در جامعه ای که ۷۰ درصد مردم در فقر بسر می برند. و اگر دو شغل و سه شغل هم داشته باشند نمیتوانند از پس تامین مخارج خود و خانواده شان برآیند و جامعه ای که بشدت دو قطبی شده است. یک سر قطب خانه های چند میلیون دلاری دارند. و ثروتشان از میلیارد هم بالا میزند (نمونه اش اسدالله عسگر اولادی بود که به میلیاردر بودن خودش افتخار میکرد) و نمونه های دیگرش را مثل بابک زنجانی و یا محمودرضا خاوری و رضا ضراب و همه خانواده رفسنجانی و خامنه ای و نظایر او امروزه در اخبار زیاد می بینید. سر دیگر قطب آنچنان فقیرند که حتی کودکانشان را بفروش میرسانند و در بهترین صورت کلیه (و تازگی ها کبد) خود را هم برای فروش ارائه میدهند و زنانشان را هم برای فروش به خیابان ها میفرستند. در این جامعه آیا قاچاق مواد مخدر چیز عجیبی است؟ و آیا با اعدام قاچاقچیان مساله حل میشود؟

ادامه دارد...

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۹

ما را اعدام کنید، این بالاترین افتخار ماست، منطق ما با جانبازی و ازخودگذشتگی شروع می‌شود



به مناسبت اعدام اولین دسته از اعضای مرکزین سازمان مجاهدین در۳۰ فروردین ۵۱

مسعود رجوی در دادگاه فریاد زد:

 «ما را اعدام کنید، این بالاترین افتخار ماست، منطق ما با جانبازی و ازخودگذشتگی شروع می‌شود. پیروزی نزدیک است، ما قیمت آن‌را پذیرا هستیم و این شعله خاموش نخواهد شد».

ناصرصادق: 
«ما به‌اتهام کوشش برای سرنگونی رژیم محاکمه می‌شویم، با‌کمال افتخار این اتهام را قبول می‌کنیم. دفاع ما به‌خاطر رفع این اتهام یا تخفیف این محکومیت ازپیش‌تعیین‌شده ما نیست. دفاع می‌کنیم تا روشن شود مجرم واقعی کیست؟ دفاع می‌کنیم تا دوستداران ما و آنان که صدای ما به‌گوششان می‌رسد بدانند که ما چرا و برای چه مبارزه می‌کنیم و چرا و توسط چه کسانی محاکمه می‌شویم».

علی‌میهن‌دوست خروشید که:
 «ایدئولوژی ما همان است که حسین‌بن‌علی پرچمدار آن بود و هم‌اکنون شهدای پیشتاز مبارزه انقلابی در ایران پرچم خونین او را بلند می‌کنند…».

هرکدام از آنها وجهی از ارزشها و رویکردهای انقلابیون حرفه‌یی را عرضه‌کردند. این رویکردها، پدیده تازه و بالنده و پیشروی بود و خود آنها هم شاهد زنده حرفها و نظراتشان بودند. آنها سیمای واقعی یک انسان انقلابی حرفه‌یی را که تمام هستیش را وقف آرمانش کرده و همه تضادها را به‌سمت آن حل می‌کند به‌نمایش گذاشتند.

وقتی این ارزشهای نوین از درون افراد و گروه، پا به‌بیرون و جامعه ‌گذاشت، جنبش انقلابی مجاهدین متولد ‌شد و حیات سیاسی و اجتماعی پیدا کرد. ۴عضو مرکزیت مجاهدین، یعنی مسعودرجوی، ناصرصادق، محمدبازرگانی و علی‌میهن‌دوست؛ تمام اتهامات سایرین و مسئولیت فعالیتهای سازمان را به‌عهده گرفتند و به‌این ترتیب توطئه رژیم را که می‌خواست شکافی ایجاد کند بی‌اثر کردند.
اعضای مرکزیت سازمان برای موضعگیریها و دفاعیات خودشان در دادگاه بین خودشان تقسیم‌کار کرده و برنامه هوشیارانه‌یی را شکل داده بودند. آنها از همان ابتدا صلاحیت دادگاه را رد کردند. این موضوع به‌رژیم بسیار گران آمده بود. چراکه آنها فقط صلاحیت دادگاه را رد نکرده بودند، بلکه دولت و حاکمیت رژیم شاه را با استدلالات روشن و مؤثر نفی کردند.

رئیس دادگاه می‌گفت شما باید مشخص کنید که تابع کدام دولت هستید؟
 چرا تابعیت خودتان را «خلق ایران» ذکر می‌کنید؟
 دراینجا مسعودرجوی که خود یک حقوقدان است، با استدلالات سیاسی، علمی
 و حقوقی مستدل، عدم‌صلاحیت دادگاه و این‌که چرا دولت شاه، نماینده مردم ایران نیست، را اثبات کرد.
 علی‌میهن‌دوست دردفاعیات خود به‌معرفی ایدئولوژی سازمان‌مجاهدین و جمعبندی از مسائل جامعه ایران تحت حاکمیت دیکتاتوری شاه پرداخت و محمدبازرگانی تحلیل مجاهدین از سیاستهای اقتصادی رژیم و شکست رفرم‌ارضی شاه و آمادگی جامعه برای انقلاب را بیان کرد.

 دادگاه فرمایشی، با جسارت مسعود رجوی مفتضح شد
مسعودرجوی از توطئه رژیم پرده برداشت و در سخنان خود گفت ساواک می‌خواهد با ظاهرسازی در این‌جا به‌عنوان یک دادگاه علنی، بنیانگذاران سازمانمان را در پشت درهای بسته به‌اعدام محکوم کند. 

وی خطاب به‌رئیس دادگاه گفت:
 بارها گفته‌ام که این‌دادگاه علنی نیست و نه‌تنها دفاعیات ما منعکس نمی‌شود، بلکه حرفهای ما را در روزنامه‌های رژیم به‌طور معکوس درج می‌کنند.
رئیس دادگاه که یک مزدور نظامی بود، از رسواشدن رژیم نگران شد و گفت: خیر این‌دادگاه علنی است و می‌بینید که خبرنگار خارجی هم در آن حضور دارد.

دراینجا مسعودرجوی گفت:
 باز تکرار می‌کنم این‌دادگاه علنی نیست و توطئه است، ولی اگر شما اصرار دارید که دادگاه علنی است، این دفاعیات مکتوب من، آن‌را به‌خبرنگار خارجی می‌دهم تا دنیا بفهمد که در این‌دادگاه چه می‌گذرد. سپس خودش را به‌خبرنگار سوئیسی رساند و دفاعیاتش را به‌او داد.

ناگهان همه‌چیز در بیدادگاه به‌هم‌ریخت و ماسک از چهره پرفریب آنها فروافتاد. ساواکیها وارد صحنه شدند و خواستند دفاعیات را به‌زور از خبرنگار خارجی بگیرند و چون او آن اسناد را نمی‌داد، آنها او را دستگیرکرده و با خود بردند و تا تمام دفاعیات و یادداشتهای او را از وی نگرفتند، رهایش نکردند. اما مجاهدین با هوشیاری و با استفاده از امکانات دیگر خود، این دفاعیات را به‌بیرون دادگاه منتقل کردند.
این متون درمحیطهای دانشگاهی و محافل مبارزاتی و به‌زودی درسطح جامعه تکثیر و منتشر شد و به‌این ترتیب مبارزه انقلابی مجاهدین به‌میان توده‌های مردم رفت. ساواک منفور شاه با تمام امکاناتش هرگز نتوانست جلو این موج توفنده را بگیرد.
این دفاعیات از زمره مهمترین اسناد و تأثیرگذارترین دستاوردهای جنبش انقلابی بود که به‌این ترتیب بال درآورد و به‌میان جامعه رفت. ازآن‌پس تا مدتها ساواک برای انتقام‌گیری به‌خاطر انتشار این دفاعیات، مسعودرجوی را در زندان، تحت‌فشار و آزار و شکنجه قرار می‌داد.

چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۹۹

آری مسعود رجوی این است - بخش سوم - قسمت دوم - زنده یاد دکتر زری اصفهانی


مهمترین قضیه همان تبدیل مذهب به یک تئوری برای نجات توده های مسلمان بوده است. برای اثبات این بوده است که وقتی معتقدید خدا عادل است باید این عدالت را در جامعه و در روابط اقتصادی هم وارد کنید و ببینید و اگر این عدالت را نیافتید یعنی درجامعه ای بی خدا دارید زندگی میکنید. اگر به وحدت هستی معتقدید، این یگانگی باید در یگانگی انسان ها و برابری آنها هم متجلی شود و اگر این نیست یعنی پس مذهبی هم در جامعه وجود ندارد. و اگر معتقد به آخرت و جزا و پاداش اخروی هستید پس دراین دنیا باید به خیر و خوبی و نیکی هم معتقد باشید و درعمل روزانه خود آنرا نشان دهید. یعنی اسلام مجاهدین یک دین پراتیک برای مسایل روزمره است. وقتی این مذهب با حقوق بشر مدرن ترکیب میشود. مسلما دستوراتی که با شرایط حقوق بشر در زمان حاضر هم خوانی و هماهنگی نداشته باشند حذف میشوند. دیگر مجازات سنگسار جزء این مذهب حساب نمیشود. زیرا چکیده مذهب، عدالت بوده است و دوست داشتن انسانها. و یعنی دیگر اعدام نمیتواند جزئی از این مذهب باشد زیرا اعدام با حقوق بشر مدرن و دریافت درست از عدالت و نیکی در زمان حاضر همخوانی ندارد و همچنین است سایر دستورات مذهبی که در دین ارتجاعی بصورتی دگم عمل میشود بدون درنظر گرفتن روند پیشرفتهای جوامع انسانی.
بنابراین وقتی نیکی و عدالت و انسان دوستی و خیر و زیبایی و تکامل انسان عصاره مذاهب موجود باشد، همه احکام ضدانسانی حذف میشوند و همه روشهایی که نقض حقوق اولیه انسانهاست هم حذف میشوند.
در جوامع سرمایه داری حقوق بشر وجود دارد به مثابه مینیمم هایی که در قوانین باید بکار بروند.  یک نفر که دستگیر میشود و متهم به خلافی است باید قبل از اینکه محکوم نامیده شود برایش دادگاهی و وکیل مدافعی گذاشت و یک قاضی شناخته شده به عدالت و انسانیت و آگاه به قوانین جدید مدنی در مورد او حکم صادر کند. این بخشی از حقوق شناخته شده یک انسان امروزی در جوامع پیشرفته است. ولی اینکه یک انسان باید به عنوان مینیمم حقوق انسانی اش در هر کجا که هست  یک سرپناه نیز داشته باشد و غذایی برای خوردن و لباسی برای پوشیدن، این دیگر در جوامع سرمایه داری به عنوان یک حق اولیه حساب نمیشود. و اگر کسی در یک کشور سرمایه داری بدون خانه و غذا و لباس بود، دولت مسئول شناخته نمیشود و کسی مورد بازخواست قرار نمیگیرد.
ولی در یک مذهب خوب (درست) این حقوق هم شناخته شده است. و در خیلی از کتاب های قدیمی مذهبی  ذکر شده است که اگر انسانی در جامعه شما گرسنه بخوابد گناهش به گردن شماست. و یا اگر یتیمی را از در خانه خود برانید یعنی به خدا باور ندارید (قرآن) و چنین دستوراتی بنابراین فرقی که میتوان درکل بین اسلام مجاهدین و اسلام ارتجاعی گذاشت این است که مجاهدین حقوق بشر نوین و اعلامیه جهانی حقوق بشر را با دستورات مذهبی تلفیق کرده اند و عدالت اجتماعی را زیر بنای اعتقاد به مذهب خود گذاشته اند. در مذهب آنها عدم اعتقاد به عدالت اجتماعی و حقوق بشر یعنی عدم اعتقاد به مذهب. این موضوع را آیت الله طالقانی نیز در تفسیر های قرآن خود متذکر شده است. و بطور خاص برروی این موارد انگشت گذاشته است .
و در مجموع  چیزی که من از اسلام مجاهدین فهمیده ام این است که آنها معتقدند  کتاب های مذهبی مثل طبیعت خام میمانند. چیزهایی در آنهاست که باید برحسب نیاز زمان کشف شوند و استخراج و پرداخته شوند. معدنی است که باید طلا و الماسی را که دارد استخراج کرد برای اینکار باید هر چه بدست می آید گداخته شود، شن ها و خاک ها و زوائدش غربال شود و آنچه که به نفع حقوق بشر و رشد و تعالی جامعه  انسانی است مورد استفاده قرار بگیرد.
بهرصورت مذهب اسلام  برای مردم ایران و خاورمیانه  یک فرهنگ ریشه دار است کسانی که داعیه دارند میتوانند قید مذهب را بزنند و دیگران را هم ارشاد میکنند که اینکار را بکنند و راه حل مشکلات و معضلات جامعه ایرانی را بخصوص که دچار یک حکومت فاشیستی مذهبی شده است را ریشه کن کردن اسلام میدانند. بطور قطع و یقین روشنفکران بی عمل اند. وقتی کسی بخواهد وارد عمل اجتماعی بشود و به حشر و نشر با توده های مردم رو آورد باید با فرهنگ دوهزارساله ای که تا عمق همه افکار آنها ریشه دوانیده است هم آشنا بشود. نابودی مذهب در جامعه ای مثل ایران امکان ناپذیر است. اما مذهب اسلام خود پتانسیل های درونی برای کمک به ایده های نوین اجتماعی و مبارزه در جهت حق و عدالت و حقوق بشر دارد. کار اصلی مجاهدین استخراج این پتانسیل و تبدیل آن به یک ابزار مبارزه بوده است. که بی شک هم درآن موفق بوده اند.
علت اینکه مجاهدین خلق با وجود اینکه درسال 1354 دچار یک ضربه بزرگ شدند  ولی توانستند خود را ترمیم کنند و باز به جامعه برگردند همین واقعیت بود. اگر این نبود و فرهنگ اسلامی دراعماق جامعه ریشه نداشت. دلیلی نبود که مثلا همانها که در سازمان مجاهدین کودتا کردند و خود را مارکسیست نامیدند جای آنها را پر نکنند و یا چطور احزاب وسازمان های  مارکسیستی و حتی احزاب ملی ولائیک و غیره نتوانستند چنان جاذبه ای برای جامعه ایران د اشته باشند و آنچنان اقشار مختلف را به خود جلب کنند که مجاهدین کردند و بزرگترین گروه اپوزیسیون در تاریخ مبارزات مردم ایران شدند.

ادامه دارد...

شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


🔻فرانسوا کولکومبه - بنیانگذار سندیکای قضات فرانسه:

«مسعود رجوی آخرین زندانی سیاسی بود که از زندان های شاه و قبل از سقوط حکومت سلطنتی آزاد شد. 
به بیاد بیاوریم که او دو بار در زمان شاه به اعدام محکوم شد و خمینی نیز همواره او را دشمن شماره یک حکومت به حساب می آورد، زیرا مسعود رجوی تنها کسی است که در رویارویی با دیکتاتوری مذهبی آخوندها خواستار یک انقلاب دموکراتیک است».

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۸

مسعود رجوی - رهبر مقاومت ایران - قسمت ششم


پیام مسعود رجوی از زندان قزل قلعه 
مسعود رجوی پس از این‌که به‌علت کارزار گسترده و فعالیتهای برادرش اعدام نشد، در پیامی که ۳اردیبهشت ۵۱ از زندان قزل قلعه ارسال کرد نوشت:
هموطنان مبارز، رزمندگان انقلابی، برادران مجاهد
به‌عنوان یک مجاهد ناچیز و به اقتضای وظیفه انقلابی و انضباط تشکیلاتی خود را آماده کرده بودم تا ناچیزترین سرمایه خود یعنی جانم را به انقلاب این خلق بزرگ هدیه کنم تا به این ترتیب پیرو صدیقی برای قهرمانان و رزمندگان بزرگواری باشم که با جانبازی و نثار خون خود در ماههای اخیر ثابت کردند که خلق ما تصمیم قطعی را برای نجات زندگیش از تباهی گرفته است تصمیمی که بر اساس آن هر خلقی از لحظه‌ای که مرگ را بر تسلیم مرجح می‌داند شکست ناپذیر شده و پیروزیش تضمین می‌گردد. اما به‌دلیل منافع مادی و تبلیغاتی دیکتاتوری حاکم مخصوصاً در خارج از ایران فعلاً از این سعادت جاویدان محروم شده‌ام.

مسعود رجوی در قسمت دیگری از این پیام که در نشریه باختر امروز هم منتشر گردید، ضمن افشای جوسازی و شایعات دشمن، با یادآوری جمله‌ای از یک انقلابی بزرگ گفت: برای ما چه یک حزب، ارتش و یا فرد هر چه بیشتر مورد طعن و لعن و نسبتهای ناروای دشمن واقع شویم مسأله این است که او را بیشتر خشمگین کرده‌ایم، لیکن آنچه در این لحظات مهم است تجدید عهد با شهدای بخون خفته که در آخرین دم لبهای تبدارشان را بوسیده و صدای پرطنین قلبشان را شنیده‌ام و متفقاً سوگند خورده‌ایم:
"تا پیروزی" وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
و به‌زودی ستمکاران خواهند دانست که چگونه آنها را در هم می‌شکنیم.
مسعود رجوی ـ ۳-۲-۱۳۵۱ زندان قزل قلعه


مسعود رجوی - رهبر مقاومت ایران - قسمت پنجم


مسعود رجوی ـ کارزار جهانی و عقب‌نشینی شاه از اعدام مسعود رجوی 

دکتر کاظم رجوی برادر مسعود رجوی در ۳۰بهمن سال ۵۰ خبر صدور حکم اعدام برادرش را شنید. چند روز پس از شنیدن خبر، وقتی کورت والدهایم دبیرکل ملل ‌متحد به سویس رفت، دکتر کاظم از او خواست که از شاه لغو حکم اعدام مجاهدین را بخواهد. والدهایم تلفنی به دکتر کاظم رجوی خبر داد که به شاه تلفن زده و از او خواسته است که این حکم را لغو کند. در همان روزها به‌درخواست دکتر کاظم، دانشجویان در پیرامون پیست اسکی شاه، تراکتهایی را علیه اعدام زندانیان در ایران پخش کردند.
کمیسیونهای بین‌المللی حقوقدانان، شوراها، کلیساها، سازمانهای گوناگون دفاع از حقوق‌بشر و... همه با نیروی دکتر کاظم، به‌کار افتادند. با تلاشهای دکتر کاظم دو وکیل سوئیسی برای دفاع از اعضای مرکزیت مجاهدین به ایران فرستاده شدند.

دکتر کاظم رجوی در مصاحبه تلویزیونی خطاب به مردم سویس گفت:
«ده روز است که محکومیت به اعدام برادرم برای بار دوم تأیید شده و قطعیت یافته است. ده روز است که بیش از پیش، وقتی زنگ در به صدا در می‌آید، وقتی تلفن زنگ می‌زند یا کسی به‌سادگی می‌پرسد «آیا اطلاع داری» دلم فرو می‌ریزد. زیرا فکر می‌کنم که خبر بد، خبر اعدام، خبر تیرباران، خبر سرنوشت را آورده‌اند. دلم به‌کار نمی‌چسبد. کم کم زندگی و زیباییهایش را فراموش کرده‌ام. ای کاش مرا می‌گرفتند و به جای برادر جوانم زندانی می‌کردند».


فعالیتهای دکتر کاظم رجوی برای نجات جان مسعود رجوی

دکتر کاظم رجوی همچنین با تشکیل کمیته سوئیسی دفاع از زندانیان سیاسی ایران و ارسال نامه سرگشاده با ده‌هزار و هفتصد امضا توسط کمیته سوئیسی دفاع از زندانیان سیاسی برای شخص شاه سرانجام در ۳۰فروردین سال ۵۱، در اثر فعالیتهای پیگیر دکتر کاظم، حکم اعدام مسعود رجوی به حبس ابد تبدیل گردید.
در دیماه سال ۵۳ دکتر کاظم مجدداً با خبر شد که مسعود رجوی از زندان قصر به اوین یا کمیته مشترک منتقل شده و اجازه ملاقات هم به خانواده‌اش نمی‌دهند. این خبر برای دکتر زنگ خطری بود. دوباره دست به‌کار شد. از طریق ارگانهای حقوقی شخصیتهای سیاسی، نمایندگان مجلس، افشاگری علیه دستگاه ترور شاه را شروع کرد. چند ماه بعد رژیم ۹مجاهد و فدایی را در تپه‌های اوین تیرباران کرد. بعدها معلوم شد که نام مسعود رجوی هم توسط ساواک در همین لیست قرار داشته اما قبل از اجرا حذف شده است.