‏نمایش پست‌ها با برچسب شلاق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شلاق. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۹

گفتند می‌آیی...

 


که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها


گفتند می‌آیی... کبوترانه‌های شوق را بر بهارخواب شبنم فرش دلهامان، دانه‌هایی از آرزو پاشیدیم. زیباترین افقها را آویز سرک کشیدنهای نگاههایمان کردیم. پچ‌پچه‌هایمان را با امید آب دادیم. تنها واژه‌هایمان، در یکی شدن دستها، عطر شیرین محبت بود، تنها خداحافظی‌هایمان، سلام.

رفتن نمی‌شناختیم؛ هر چه بود آمدن بود که آمدنیها را می‌آورد. آن‌قدر «آمدن»، که دیوارهای «نباید» و «نمی‌شود» ترک برداشت. زندان بیش از این نتوانست انفجار ظهور تو را تاب آورد. ناگهان لبخند تو بر هرهٔ ناباوری شکفت؛ رویش دو خورشید در یک روز. وه! عجب ثانیة مبارکی!...

تو پرواز دستهای ما را گریستی. چشمهایت یک کتاب حرف نگفته داشت؛ حرفهایی که هیچ شاعری نمی‌توانست در ناسروده‌ترین غزلهای خود مانند آنها را خیال چین کند. حرفهایی هست که نمی‌شود به حرف آورد. قالب چوبین واژه‌ها برایشان نامحرم است. حرفهایی هست که گفتنی و نوشتنی نیستند؛ نباید گفت و نوشت. ندیده بودم کسی این‌قدر دلش را برای کسانی که نمی‌شناخت سفره کند. آنها را به مهمانی حرفهایی ببرد که حتی در تنهایی به خودش هم نگفته بود. حرفهای ته دل هر کس، سرمایهٔ اوست؛ نمی‌دانم، شاید آنها را از او بگیری دیگر معنای خودش را از دست بدهد. حرفهای آن اعماق خیلی زیباست؛ گرانبهاتر از یاقوتها، برلیانها و یاره‌های زمردنشان و سحرانگیزتر از گنجهای خسرو پرویز، یا برق چشم جادو کن الماس دریای نور. اما تو کلید برداشتی، دردانه‌ترین دلیافته‌هایت را با سخاوت باران بر گرمای لبخندهای ما پاشیدی.

بارها تجربه کرده‌ام. چقدر سخت است! فتح یک قلب؛ سخت‌تر از کندن دیوار چین با سوزن در زیر مذاب سرب و بارش جوشاندهٔ قیر. دل آدمی بعضی وقتها صلب‌تر از آن ساروج فلزآگینی است که ذوالقرنین از آن سد سدیدی در برابر یأجوج و مأجوج ساخت. آن وقت برای فتح این دل، باید کلیدی از جنس حقانیت محض داشت؛ حقانیت بی‌خش و بی‌غش؛ کلیدی از جنس شکستن پیوستهٔ خود؛ کلیدی از ناب‌ترین لحظه‌های اشک.

از آن جنس کلماتی که با به زبان راندن، [نه اشتباه گفتم]، با به دل آوردن آنها، کوه‌ها به سجده درمی‌افکند «لو أنزلنا هذا القرآن علی جبلٍ لّرأیته خاشعاً مّتصدّعاً مّن خشیة اللّه وتلک الأمثال نضربها للنّاس لعلّهم یتفکّرون». (حشر ۲۱) دلهایی هستند وقتی قساوت آنها را تسخیر می‌کند، سخت‌تر از سنگ می‌شوند. ای وای! ای وای! حتی سنگها هم می‌شکافند و از آنها زلالینهٔ جویبار جاری می‌شود. سنگها نیز می‌گریند، ولی این دلها...

«.... قست قلوبکم مّن بعد ذلک فهی کالحجارهٔ أو أشدّ قسوةً وإنّ من الحجارهٔ لما یتفجّر منه الأنهار وإنّ منها لما یشّقّق فیخرج منه الماء وإنّ منها لما یهبط من خشیة اللّه و ما اللّه بغافلٍ عمّا تعملون» (بقره ۷۴).

نمی‌دانم چه اکسیری در صدای تو بود. با چند هجای سادهٔ دلرنگ، قلبها را گریاندی.

«... مگر می‌شود بهار را از آمدن بازداشت، و به باران گفت که نبارد...»

من نمی‌دانم لحظهٔ عاشق شدن چگونه است اما هنوز آن را به‌خاطر دارم. اولین بار که صدای برآمده از جان تو را شنیدم، به عقل تاجرپیشه پناه بردم و «هزار جهد کردم» که دامن از عشق بپیرایم و بر کناره روم و از خون و خطر بگریزم. سخت «به هوش بودم از اول» که سعدی وار، «دل به کس نسپارم» اما...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم، نه عشق ماند و نه هوشم.

فرجام مقاومت در برابر عشق همیشه شکست مطلق است؛ مانند پرهیز دادن آدم و حوا از درخت ممنوعه بود هر چه می‌پرهیختم، عاشق‌تر می‌شدم. آخر حرفهای تو، حرفهایی نبود که آدمها موقع وراجی‌های من ستایانه، زیر دندانهایشان پرچ می‌کنند. حرفهای تو، تکه‌هایی از قلبت بود؛ رنگ خون تو را داشت. در اولین اخمهای پدر، اولین شب پشت پا زدن به دانشگاه و مرگ رؤیای شاعر و نویسندهٔ بزرگ شدن، اولین آوارگی و گرسنگی کشیدن و جستجویی جان پناهی گرم برای به سرآوردن شب سرد بهمن‌ماه، اولین طعم سوزان شلاق، اولین مارک «منافق»، «محارب» و قرمطی، تلقی خامم از عشق رنگ باخت؛ چهرهٔ دیگری از آن را دیدم. گویی این حافظ بود که گرفتار در امواج کوه پیکر لجه‌های نهنگ پرور، با آخرین ذرات حیات در جان غزلهایش، مرا در ایهامی دلنشین، اندرزی خفیه و رندانه می‌داد:

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ترس از جان با صدها توجیه همیشه منطقی و از پیش حاضر، وسوسه با نگاه سراب گون، و یأس با زهرخند زردش، مرا به کرنش خفت‌بار فرامی‌خواندند؛ میل به ماندن و رسوب شدن قوی‌تر از ارادهٔ من بود. به تو نگاه کردم، دیدمت با قلبی دشنه آجین، پاهایی چاک چاک از نیش شلاق و شولایی از خون شهیدان بر دوش، داشتی شب را با دستهای هزار زخمت به قهقرا می‌تاراندی و تنهاتر از همیشه در برهوت ستاره می‌کاشتی. انگار با نگاهت که از صداقت عشق آبی‌تر بود، به من می‌گفتی: «چه کسی من مجاهد را یاری می‌کند؟

مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ ؟

جواب به سؤالت مرا با خودش کشاند. مرا دوباره رقم زد. تو مرا دوباره تعریف کردی و در گوش دلم خواندی:

عشق، اول سرکش و خونی بود

تا گریزد هر که بیرونی بود

و مانند بسیاران دیگر دوباره بر زانوان تو، به راه شتافتم...

سالها گذشته است. راه ادامه دارد؛ گاه از میان بزروهای کشیده بر لبهٔ پرتگاه، گاه از باریکنای بیشه‌های نورنادیده، گاه از میان غاشیه ماران کلاف در هم... راه ادامه دارد و ما هم‌چنان با سر می‌دویم؛ دویدن بی‌وقفه، بدون نیم نگاهی به قفا، بی‌توجه به تقاضاهای توقف و تسلیم از دهانهای فرو ریخته بر مرداب زیر پا، دویدن، دویدن، و باز هم دویدن بر تیغهٔ بران شمشیری باریکتر از مو؛ طعنه در گوش، زخم در جان، شوکران بر لب، خار در چشم، استخوان در گلو. ورد زبانمان؛ همان‌گونه که از قول مصطفی جوان خوشدل به ما آموختی، جز این نیست «ربّ إنّی لما أنزلت إلیّ من خیرٍ فقیر» (قصص ۲۴).

سالها گذشته است. راه ادامه دارد. ما ادامه داریم. برخی در هیأت ستارگانی سرخ، بر کهکشانی دامن‌گستر در پشت جلد کتاب قطور شهیدان، برخی در نسیم عاشق تنگهٔ چارزبر و لاله‌های دشت حسن آباد، برخی در خاک پرتپش خاوران، تفاسیر مجسم « مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَال صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ»،‌ برخی به مصداق «وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلا» (احزاب ۲۳).

مهم، شکوه راه است که ادامه دارد؛ و نام تو که نام یک آرمان است؛ یک نوع رسم زیستن؛ نام دیگر عشق.

یا خالق العجائب! نمی‌دانم چه حکمتی‌ست؟ هنوز هم روزها طعم غریب ۳۰دی سال ۵۷را می‌دهند. هنوز هم نگاهها رنگ اشتیاق دارند؛ اشتیاق آمدن کسی که خلق ما عطش ظهورش را دوباره پشت دیوارهای زندان انتظار می‌کشد؛ زندانی به بزرگی ایران.

آری، آری، آری،

گفتند می‌آیی...


ع. طارق


جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران



رضا رحمانی - انگلیس (مراسم پنجاه و ششمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران)


به نام خداو به نام خلق قهرمان ایران و به نام شهدای به خون خفته خلق و با تبریک به مناسبت سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران و تعظیم در برابر بنیانگذاران شهیدش به ویژه حنیف کبیر.

از صحبت در این جمع، بسیار احساس شور و شعفت می کنم. من غلامرضا رحمانفر هوادار سازمان مجاهدین خلقم. قریب ۵سال در دهه ۶۰ به جرم هواداری از مجاهدین به زندان افتادم و آنجا خ مینی و مرامش را بیشتر شناختم و نفرتم صدچندان شد. شرح مقاومتها و جانبازیهای کوه مردان و شیرزنانن مجاهد و دلاوریهای خواهران میلیشیا در زیر شلاق و شکنجه را نمی دانم چگونه توصیف کنم. در یک سو ظلمت و تعفن و قشریگری و خباثت و دنائت خمینی و ایدئولوژی ارتجاعی اش و در سوی دیگر خورشید انقلاب و ترقی خواهی با نام مسعود و موسی و سازمان مجاهدنی خلق ایران را دیدیم. در آن سالها هر چه اطرافم را نگاه کردم دیدم که پاکان و پاکبازان به تدریج دور این سازمان جمع می شوند و هر چه دزد انقلاب و خبیث و پلید بود دور خمینی  و دم و دستگاه و سپاه پاسدارانش جمع می شدند. از زیر خاکستر یاسی که خمینی پلید در میهنمان پخش کرده بود، نسلی دلاور، با والاترین ارزشهای انسانی داشت قد علم می کرد و من روزانه در جریان فعالیتهای تشکیلاتی شاهد آن بودم. هر ارزشی را از مجاهدین آموختیم، ضدش را در جبهه خمینی جانی دیدیم. رابطه خالصانه رهبری و مملو از صداقت و فداکاری مجاهدین را با بدنه تشکیلات و میلشیا دیدیم. بگذارید ساده بگویم. اگر کوچکترین خللی در ایمان به رهبری مجاهدین و به خصوص شخص مسعود بود این تابلوی عظیم فدا و از جان گذشتگی در زیر باران آن همه تبلیغات و شکنجه و تیربارانهای بی حساب امکان نداشت آفریده شود. هیچگاه از یاد نمی برم آنچه در زیر شکنجه های وحشیانه جلادان رژیم به ما نیرو و قوت می داد نام و یاد و تک تک جملات برادر مسعود بود که بسیاری از ما حفظ کرده بودیم. هر جا که حرف صدق و فدا و شهادت بود رهبری سازمان مجاهدین پیشاپیش همه بود. نه در فکر گرفتن قدرت سیاسی و به هر بهایی بودند و نه برای خودشان منافعی می خواستند. فقط بحث منافع خلق بود و آزادی. پس بگذارید رمز ماندگاری مجاهدین را با صدای بلند برای آخوندها و ماموران سرکوبگرشان هجی کنم بلکه به مغزهای علیلشان فرو برود: میم، سین، عین، واو، دال. مسعود.

علاوه بر این عنصر کلیدی و تعیین کننده، یکی دیگر از رازهای مادی پیشرفتهای مجاهدین و هوادارانشان، داشتن تشکیلات منسجم است. این همان چیزی است که دشمنان هم نسبت به آن غبطه می خورند و بشدت حسادت می ورزند. از همین رو با تمام قوا کمر به تخریب آن بسته اند هم چنان که لبه تیز خنجرشان همواره متوجه رهبری مقاومت و برادر مسعود بوده. به این جهت بگذارید در آغاز پنجاه و ششمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین این پیام طلایی برادر مسعود را تکرار کنم که گفتند: بگذارید شاه و شیخ با همه شکنجه گران و پاسداران و دم و دنبالچه ها و هم کاسه ها و مزدوران هر چه می خواهند بر ما بتازند. با هر چه دشنام و رذیلت است . با رکیک ترین الفاظ و با خشمی دیوانه وار.

پیام این اندازه خصومت و دروغ و نفرت بر ضدمجاهدین، نتیجه تعمیق مرزبندی، اعتلای آلترنانتیو به واقع دموکراتیک و مستقل است. این نوید سرنگونی و پایان عصر استبداد و دجالیت و مژده پیروزی مقاومت و جبهه خلق است.

برادر مسعود و خواهر مریم عزیز

من به عنوان یک هوادار مجاهدین در این روز مبارک با شما عهد می بندم که تا آخر با شما خواهم بود. و به رژیم و مزدوران و نفوذیهای منفورش اعلام می کنم که هر چه بر مجاهدین و رهبری اش بیشتر بتازید بر ایمان ما بر راه و آرمان و رهبری مان افزوده می شود.


دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


آری مسعود رجوی این است - سلسله مقالات زری اصفهانی

این چند جمله از بازجویی های محمد حنیف نژاد است.

آن منظره اسف انگیز دستفروش ها که چگونه مورد حمله مأمورین شهربانی قرار می‌گیرند و بساط محقرشان را که تمام سرمایه زندگیشان را تشکیل می‌دهد چگونه در هم می‌ریزند و آن وقت اینان هم مجبور می‌شوند که در باندهای قاچاق مواد مخدر شرکت کنند و بالاخره گرفتار شده، اعدام شوند.
حضرت محمد چه عالی گفته است که «جامعه ای هلاک نگردید جز آنکه دست دزدان بـزرگ را آزاد گذاشتند و دزدان کوچک را دست بریدند.»
در مذهب مجاهدین خلق، گناهان همه سیستماتیک هستند و به سیستم حکومتی و اداره جامعه برمیگردند. بنابراین فکر کنید که اگر سعید محسن روزی قاضی یک دادگاه میشد امکان داشت که حکم اعدام برای کسی صادر کند ؟ یا حکم شلاق یا قصاص و چنین چیزهایی.
این است که میگویم دین مجاهدین از ریشه و پایه و اساس با اسلامی که در جامعه مرسوم بوده است و حالا هم در حکومت نشسته است متفاوت است. بسیار متفاوت، آیا در این جامعه که فقر مثل موریانه همه پایه های اخلاق و معنویات مردم را خورده است و یک چارچوب خرد شده از اخلاقیات و روابط انسانی باقی گذاشته است، میتوان یک روسپی را به جرم روسپیگری مجازات کرد؟  و آیا میشود انسان فقیری را که بدلیل گرسنگی دست به دزدی زده است به زندان انداخت؟ کاری که بطور روزمره در جمهوری اسلامی انجام میشود و حتی کودکان فقیر هم به جرم دزدی به زندان می افتند. و یا کسی را که در یک دعوای خانوادگی مرتکب قتل شده است میشود اعدام کرد؟ اساسا آیا حکم اعدام در چنین جامعه ای مساله ای را حل میکند؟ و کلا آیا میشود یک انسان را به خاطر یک خطا حتی اگر قتل باشد اعدام کرد؟
نگرش مذهبی که آخوندها دارند به انسان و پدیده ها یک نگرش ایستا، دگم، ناشی از نفرت و دشمنی نسبت به همه انسانهاست.
نگرشی است که به جای ریشه یابی  پدیده های فرهنگی، روانی و خطاهای اجتماعی بدنبال نابودی معلول است.
کسی به علتها کاری ندارد. هیچکس به منبع عفونتی که باعث این همه مرض در جامعه میشود اعتنایی ندارد. جایی است که همه میکروب ها در آنجا رشد میکنند و مردم را گرفتار میکنند و آنجا درست مرکزیست که ملاهای حاکم، افسار یک ملت را در دست گرفته اند و او را چه بصورت فیزیکی، چه روانی و چه تاریخی بسمت قهقهرا می برند.
بیماری همه گیر بی اخلاقی، بی شهامتی، تسلیم شرایط شدن و برای از دست ندادن منافع حقیر و کوتاه مدت خود دست به یک راه حل درست نزدن از همان منابع حکومتی ریشه میگیرد و منتشر میشود، و اساس مذهبی که مجاهدین پایه گذاری کردند، رحمت و عشق به انسان بود. حتی نفرت در اندیشه مذهبی آنها معنایی ندارد .
آنکسی که کافر است به این دلیل کافر است که روی حقایق را پوشانده است. کفر معنایش بی دینی به شکلی که در فرهنگ عوام است نیست. کفر معنایش پوشاندن حقایق است. کافر کسی است که حق را نمیگوید و آنرا پنهان میدارد. و کافر کسی است که سد راه رشد و تعالی انسان شده است و راه برقراری سیستمی حق پذیر را که بتواند انسان و انسانیت را در جایگاه درست و حقی که باید بنشاند، بسته است.
مرتجعین حاکم بر ایران، بیش از سی سال است که معتقدان به مذاهب دیگر را کافر مینامند. ایرانیان معتقد به مذهب بهائیت را مرتد و کافر نام گذاری میکنند و برحسب شرایط مختلف بسیاری از فعالین و رهبران مذهبی آنها را به زندان انداخته و حتی اعدام کرده اند. کسانی که مسیحی میشوند در ایران مرتد نامیده میشوند و حکمشان اعدام است. کشیشانی را با همین جرم در ایران اعدام کرده اند و بسیاری را به خاطر همین تبلیغات مذهبی زیرشکنجه کشته اند. فهرستی از نامهای بهائیان اعدام شده را اینجا میتوانید ببینید.
درصورتیکه در دین مجاهدین کافران تنها سیستم های سیاسی و اقتصادی هستند که راه رشد انسان را بسوی تعالی و بسوی آن هدف نهایی یعنی یگانگی انسان با طبیعت و جامعه و خود و خدا را سد کرده اند.
در تفسیرهای قرآنی که از مجاهدین درزمان شاه باقی است. مثلا تفسیری که از سوره محمد توسط محمد حنیف نژاد شده بود، کفر معنایش دین نداشتن نیست.
در تفسیر این آیه " آلذین کفروا و صدو عن سبیل الله اضل اعمالهم "
کسانی که کفر میورزند و راه خدا را سد میکنند، اعمالشان و کارکردهایشان تباه میشود.
در تفسیر این آیه محمد حنیف نژاد به سیستم های اقتصادی و سیاسی زمان که همه نیروها و امکانات و آزادیهای انسانها را دربست تحت کنترل خود گرفته اند اشاره میکند. به سیستم سرمایه داری جهانی و سیستم سرمایه داری وابسته  به غرب و بخصوص آمریکا در ایران اشاره میکند و اینها را مصداق کافر میشمارد. کفر در مذهب او و اندیشه او معنایش تغییر مذهب نیست. معنایش بهایی شدن و مسیحی شدن نیست. زیرا او در اولین قدم خط سرخی را مشخص کرده است که یک طرفش استثمارشدگان قراردارند چه بهایی باشند چه مسلمان چه بی دین و چه یهودی و چه زرتشتی و چه بودایی و چه هندو و در طرف دیگرش استثمارگران که آنها هم میتوانند مسیحی باشند و مثل جرج بوش هر یکشنبه به کلیسا بروند و یا لائیک باشند و یا یهودی مثل اکثر سرمایه داران و میلیاردرهای آمریکایی و اروپایی و یا مسلمان ارتجاعی مثل خانواده سران حکومتی ایران و وابستگانشان، و برای آنها  اگر مبارزه و جنگی  در دستور کار قرار میگیرد این مبارزه برمبنای نفرت فردی نیست. این مبارزه برای گشودن راه است. و برای برداشتن آنچه سد راه شده است. 
اگر در حمله به پاسگاههای دشمن سربازان رده پائین هم ممکن است کشته شوند علتش نفرت از این سربازان نیست. زیرا آنها هم قربانیان سیستم فاسد و سرکوبگر و استیلاگراند. اما سربازان ابزار سرکوب شده اند. و ابزار سد کردن راه رهایی مردم. به سربازان هشدار میدهند. سعی میکنند آنها را از کمک و همراهی با دیکتاتور بازدارند. سعی میکنند آنها را به جبهه مردم بکشانند ولی اگر این سربازان یا بدلیل ناآگاهی و یا بدلیل سرسپردگی حاضر به ترک جبهه ضد مردم نشدند. برای نیروی مبارز راهی به جز درهم کوبیدن صفوف آنها نیست.
موتور محرک یک نیروی انقلابی، دردرجه اول و بطور مبنایی عشق است. 
عشق به اکثریت مردم. زیرا که همیشه این اکثریت مردم هستند که فقیرند، آواره اند، قدرتی ندارند. دستشان به جایی نمی رسد. بسادگی محکوم میشوند و به زندان می افتند، وکیلی ندارند، حتی اگر بیگناه هم باشند باید سالیان سال در زندانها بمانند و بدون هیچ دلیل قانونی مجازات شوند. حتی زندانیان عادی بدلیل فقر و عدم امکان پرداخت دستمزد وکیل، صدایی در دادگاه ندارند و صدای فریاد دادخواهیشان را کسی نمی شنود.
هزاران هزار زندانی عادی در زندانهای ایران در بدترین شرایط زندگی میکنند. گاهی زندانیان سیاسی خبرهای آنها را به بیرون می آورند. 
آنها توسط معتادین به مواد مخدر و قاتلین  و اشرار مورد تجاوز قرار میگیرند، بزور به مواد مخدر آلوده میشوند. در بدترین وضعیت از لحاظ بهداشتی قرار میگیرند. حتی خبرهایی می آید بسیار وحشتناک که برخی از این زندانیان جوان تر را قلدرها بصورت برده جنسی مورد استفاده قرار میدهند و آنها از ترس کاری نمیتوانند بکنند.
کودکی که در یک حادثه ساده مرتکب قتلی شده است. از سن حتی 14 یا 15 سالگی به زندان می افتد. و وقتی به سن بیست سالگی میرسد اگر هم اعدام نشود دیگر یک انسان عادی نیست.
ترحم و بخشش در مذهب مرتجعین وجود ندارد. زیرا انسان برای آنها تقدسی ندارد.
انسان موجودیست که برده مذهب است و برده رهبر مذهبی جامعه. انسان در فرهنگ ارتجاع یک پروسه نیست. یک پدیده دینامیک نیست. رشد یابنده نیست. استاتیک است. و چون او را تغییرناپذیر تلقی میکنند بنابراین باید وقتی جرمی مرتکب شد نابودش کرد.
هر چند به فراوانی از وجود توبه در مذهب ارتجاع دم میزنند ولی درعمل چنین چیزی وجود ندارد. آنچه در طی سی و چند سال گذشته در جمهوری اسلامی دیده شده توبه تنها مربوط به زندانیان سیاسی بوده است. و دردادگاههای فرمایشی.
توبه تنها برای توابینی بوده است که ازعقاید سیاسی خود در زیر شکنجه و فشارهای روحی در زندان دست کشیده و در کنار شکنجه گر و بازجو قرار گرفته اند. از آنچه در گذشته فکر میکردند پشیمان شده و برای نشان دادن این پشیمانی به همکاری با زندانبان دست یازیده اند. توبه تنها به این صورت معنی شده است و بکار گرفته شده است.
در حالیکه توبه در دین مجاهدین خلق  پشیمان گشتن از خطای فردیست و در مسیر درست قرار گرفتن برای جبران خطاست.
یعنی درست برعکس آن توبه در دستگاه مرتجعین، توبه و بخشش  درست برای بازگرداندن  قربانیان یک سیستم  غلط است که به خاطر شرایط بد جامعه دست به دزدی زده اند یا به قتل و جرم های دیگر، و در این موارد است   که باید آنها را تحت درمانهای روانی و آموزشهای درست مدرن قرار داد تا بتوانند به جامعه برگردانده شوند.
انسان همیشه میتواند تغییر کند، میتواند راهش را عوض کند. میتواند به جای اینکه عنصری مخرب برای جامعه و مردم باشد، انسانی فداکار و مهربان و درستکار گردد. میتواند به جای دشمنی با انسانهای دیگر، آنها را دوست بدارد، محبت بورزد، دست از کینه و انتقام جوییهای مادون انسانی بردارد و در خود قدرت عشق ورزیدن، عفو کردن، دوست داشتن را ارتقاء بخشد. خود را به یک عشق وسیع که همه هستی را دربرمیگیرد متصل کند و زشتی ها و ویرانی ها و آلودگی ها را ترمیم کند و پاک کند و جامعه ای زیبا خلق کند.
انسان قادر به شکافتن فلک سرنوشت و در انداختن طرحی نو است. انسان متحول، انسان از پایه و مبنا تغییر یافته، انسانی که تولدی تازه یافته است در جهانی تازه، جهانی که در آن عشق و مسئولیت پذیری و حرکت و جنبش و جوشش برای تکامل، همه سختی ها را آسان و راههای صعب را رام و آرام ساخته است. اینها درسهایی بود که مجاهدین خلق بر مبنای مذهبی که خود بنیاد نهاده بودند به جوانان میدادند و مسلما جاذبه های زیادی را در میان اقشار جوان جامعه بوجود می آوردند.   
شعار تغییر و قدرت تغییر انسان که به یک قدرت ماورائ طبیعی متصل است و ازآن انرژی و نیرو و عشق میگیرد شعاری بود که همیشه نیاز جامعه های در سکون مانده و جوامع فقیر و در زیر سلطه دیکتاتوری و زور و احجاف و بی عدالتی است.
و بدینسان این اندیشه و یا این دین در جامعه ریشه میگیرد. رشد میکند. جوانانی را که در هر سطحی نسبت به مسائل جامعه و مشکلات حساس بوده اند و آگاهی های اجتماعی و سیاسی بدست آورده اند را جذب میکند. دانشگاههای ایران پایگاه رشد آنها میشوند. و با دستگیریهای مستمر بیشتر شناخته میشوند. دستگیریها و زندان رفتن ها حتی به آموزش دستگیرشدگان کمک می کند. خانواده های دستگیرشدگان هم سیاسی میشوند و فعالانه پیام زندانیان را به بیرون از زندان می برند دفاعیات مجاهدین در هر کجا پخش میشود. در بازار و در مساجد و در مدارس و در دانشگاهها. حماسه مهدی رضایی گل سرخ انقلاب. حماسه سعید محسن و محمد حنیف نژاد و علی اصغر بدیع زادگان از بنیانگذاران و همه رفقایشان که دردادگاهها اندیشه های خود را بدون هیچ وحشتی بیان کردند و از آنها دفاع کردند و بیشترین شکنجه ها را هم تحمل کردند. 
در ضربه سال 1350 بنیانگذاران و تعداد زیادی از کادرهای مجاهدین خلق دستگیر میشوند. مسعود رجوی که عضو مرکزیت سازمان بوده است هم دستگیر میشود. او هفت سال در زندان و زیر شکنجه و بازجویی و انواع کنترلها و سختگیریها قرار میگیرد تا در ۳۰دیماه ۱۳۵۷با آخرین گروه زندانیان سیاسی که اکثرا حکم ابد داشتند آزاد میشود .


 خانم زری اصفهانی تا زمانی که در قید حیات بودند بیشتر از نه قسمت ننوشتند.

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۹

مسعود رجوی - من کیستم - گزیده سخنرانی


مسعود رجوی: در جواب به متحدان عینی خمینی، آنهایی که در عمل بیشتر سمت خمینی هستند ولو داعیه‌های چپ‌نمایانه داشته باشند. از اونکه نباید ترسید،‌می‌ترسانند. از مجاهدین می‌ترسانند. از دیکتاتوری مجاهدین می‌ترسانند.
از آنهایی که باید ترسید در سطح جهانی نمی‌ترسانند. به این ترتیب با بزرگ کردن وحشت و خطر مجاهدین، خطرات اصلی و عمده را دست پایین می‌گیرند.

از مجاهدین باید ترسید؟ چرا؟ چه کرده‌اند؟ حق چه کسی را خورده‌اند؟‌ به کی بی‌حق مارک و برچسب زدند؟ با کی در افتاده‌اند؟‌ با کی اول شروع کرده‌اند؟ این خمینی بود که با ما درافتاد و سایرین.
آیا مجاهدین دست‌نشانده‌اند؟ وابسته به یک قدرت بزرگ جهانی هستند؟‌ آخر اگر کسی تاریخ و شرایط ایران را بداند خواهد فهمید که مسیر دیکتاتوری،‌مسیر وابستگی هم هست. دست‌نشانده‌ها مجبورند، مثل شاه دیکتاتوری بکنند.
دیکتاتورها مجبورند که ساخت و بافت اقتصادی کشور را وابسته بکنند. چونکه نمی‌توانند به مردم تکیه کنند. بهترین شانس برای دشمنان مجاهدین البته دیکتاتور شدن مجاهدین است. چون پایان مجاهدین است،‌ چون مردم را از دست می‌دهند و این تجربه همه انقلابات جهان است.

ما با همه مدعیانمان یک حرف اساسی داریم. فقط یک حرف،‌می گوئیم اگر متحد عینی خمینی نیستید. اگر عملاً نوک تیز مبارزه‌تان را با ما به‌سود اون نگذاشتید، خیلی خوب،‌برویم همه روی آن فصل مشترک. مگر خمینی دشمن اصلی نیست. مگر مجاهدین آزادی را از شما گرفتند؟‌ خیلی خوب راه ساده است. اگر دشمن اصلی مجاهدینند که‌ای ننگ و نفرین و لعنت بر شما. اما اگر خوشبختانه خمینی است، سلام علیکم. در مبازره با خمینی کمربندها رو باید محکمتر بست. اول از همه مجاهدین. اینطوری که نمی‌شود. چاه باطل خیلی عمیق است، صدبار از چاه باطل شاه عمیق‌تر، جنایتکارتر. پس ستیغ قله حق هم باید هر چه سربه فلک کشیده‌تر و هر چه تیزتر باشد.

مسعود رجوی:‌ من آمدم خودم را و نسلم را و سازمانم را فدا بکنم. برای رهایی مردم ایران. من! شخص من! نه. هزارها بار قلبم را سوراخ کردند. هزارها باز طناب به گردنم انداختند. هزارها بار بر بدنم شلاق زدند. من مجاهد خلقم. آمده‌ام خودم را فدیه رهایی خلق در زنجیرم بکنم. آهای مردم ایران من انصاری الی الله. چه کسی من مجاهد خلق را در مسیر خدا و خلق نصرت خواهد کرد؟
نصرت و حمایت برای چی؟‌ برای صلح برای آزادی. برای حاکمیت مردمی.

بله، بله من مجاهد خلقم و آمدم تا خلقم را از تجارب تلخ گذشته پرهیز بدهم و رها کنم. هر چه می‌خواهید بگید. هر چه می‌خواهید به‌صورتم سیلی بزنید. در سینه‌ام سرب مذاب خالی کنید. مادرهای پیرم را هم شهید بکنید. اطفال شیرخوارم رو بزنید و شکنجه بدید، زندان کنید، سرببرید. هر مارک و اتهامی هم می‌خواهید نثار کنید. به فرموده مولایم علی کوهها بجنبد از جایم تکان نخواهم خورد.