‏نمایش پست‌ها با برچسب مجاهدین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مجاهدین. نمایش همه پست‌ها

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۴۰۰

غرش عدالت، از اسلحه خلق بر سینه خائنان

 


دکتر بهروز پویان، کارشناس علوم سیاسی از تهران


در پیامی که مسعود رجوی در خصوص به راه‌انداختن یک سیرک قضایی برای به‌اصطلاح کلید زدن پروژه محاکمه سازمان مجاهدین خلق ایران توسط رژیم ولایت فقیه، ارائه داد، نکات مهمی وجود دارد که در اینجا به دو مورد برجسته آن می‌پردازم.

نخست؛ فراخوان به سه تن از سران تبهکار رژیم ملاها، خامنه‌ای، روحانی و رئیسی، برای حضور در دادگاه‌های بین‌المللی، تا اگر جرأت دارند ادعاهایشان مبنی بر مجرمیت مجاهدین را در برابر محک حقوقی در نظام قضایی مستقل بین‌المللی به آزمون بگذارند. این فراخوان از سوی مسعود رجوی، گذشته از این‌که او خودش نیک می‌داند رژیم با شناختی که از ماهیت مجرمانه خود دارد هرگز وارد این میدان خطرناک نمی‌شود، مبتنی بر شناختی است که رجوی از ظرفیتهای حقوقی نظام قضایی بین‌المللی، چه در تجربه تاریخی رویارویی مجاهدین با این پدیده، چه از بعد نظری و تحولات تاریخی عارض بر نظم حقوقی در این حوزه، دارد. از منظر تجربه تاریخی، مجاهدین از همان ابتدای سازمان‌دهی نیروها در خارج کشور پس از سال شصت، از نزدیک با چهره عریان بند و بستهای استعماری با رژیم خمینی روبه‌رو شدند. این رویه که بر پایه مماشات با جرایم ضدبشری این رژیم در داخل و خارج کشور شکل گرفته بود، از درون مناسبات و توازن قوای بین‌المللی در دوران جنگ سرد و فضای دوقطبی سیاسی حاکم بر جهان بیرون زد، و پس از جنگ سرد و تغییر موازنه نیروهای جهانی، آنچه دست نخورده باقی ماند، همین سیاست مماشات با رژیم ملاها بود که در مقاطعی، بسا فراتر از گذشته و با شدت افزونتری تداوم پیدا کرد.

رژیم مدعی است که در زمان جنگ ضدمیهنی هشت ساله با عراق، به تنهایی در برابر همه جهان ایستاده بوده! چرا که تعادل‌قوا در آنزمان به نفع دولت عراق بوده است. در حالی‌که موقعیت سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران به‌عنوان تنها آلترناتیو این رژیم، در تنظیم روابط نیروهای بین‌المللی با مسأله ایران، محکی جدی برای برملا کردن عیار این ادعای رژیم است. اگر رژیم خمینی طرف حساب جدی غرب و شرق، در تنظیم مناسبات در ایران نبود، قاعدتاً تنها یک گزینه برای نیروهای بین‌المللی باقی می‌ماند و آن سازمان مجاهدین خلق ایران و شورای ملی مقاومت ایران بود. اما چیزی که در عمل جریان داشت، نوازش کردن ملاها و زد و بند با آنها به بهای قربانی کردن منافع مردم ایران و ضربه زدن به مقاومت مردم ایران بود. غیر از تمامی طرح‌های تروریستی که رژیم علیه مجاهدین خلق ایران و به‌ویژه رهبر مقاومت، مسعود رجوی، طی سالها انجام می‌داد، پروژه‌های مکمل نیز، در ازای بذل و بخشش از منافع مردم ایران و وطن‌فروشی به قدرتهای جهانی، به آنان واگذار می‌شد که تا آنجا که می‌توانند، حتی قوانین و رسم و شعارهای خود را نادیده گرفته، برای خوش‌آمد رژیم و به‌عنوان پیشکش جهت انجام معاملات پرسود تجاری و تاراج منابع و منافع مردم ایران به ثمن بخس، موتور مقاومت را با در تنگنا قرار دادن و فشار آوردن و ضربه زدن به سازمان مجاهدین خلق ایران، خاموش کنند. این سیاست، طی بیش از ۴۰سال گذشته حتی برای یک روز از سوی طرفین معامله سیاست مماشات، یعنی رژیم ولایت فقیه و نیروهای بین‌المللی متوقف نشده است. و اما این‌که این سیاست به تنگنا افتاده و موازنه قوا علیه رژیم چرخیده است، طبعاً خواست میل طرف خارجی نبوده و نیست. بلکه پیگیری یک سیاست درست و مبارزه اصولی از سوی مقاومت ایران و پایداری مجاهدین در داخل و خارج کشور گیر انداختن رژیم در تله اتمی و موشکی و حقوق‌بشر و… بوده که موقعیت سیاست مماشات را در وضع کنونی‌اش تعیین کرده است. از اخراج مسعود رجوی توسط دولت فرانسه و چشم‌پوشی بر ترور شخصیت برجسته‌ای چون دکتر کاظم رجوی و سایر اعضای مقاومت تا لیست‌گذاری تروریستی سازمان توسط آمریکا و اروپا، از کودتای ۱۷ژوئن توسط دولت شیراک در فرانسه و بازداشت مریم رجوی تا نادیده گرفتن شکنجه و کشتار در اشرف و لیبرتی از سوی غرب، تمامی محصول همین سیاست بود. اما در طرف مقابل، مجاهدین خلق ایران، با پایداری پرشکوه و مبارزه اصولی، بر تمامی این محصولات مماشات و استمالت مهر باطل زدند و این کار با بهره‌گیری از ظرفیتهای حقوقی نظام قضایی در اروپا و آمریکا صورت گرفت. رفتن مجاهدین در لیست تروریستی آمریکا و اروپا، ماهیتی کاملاً سیاسی و بر پایه منطق استعماری بود، اما خروجشان از لیست، یک دستاورد حقوقی، حتی در تاریخ نظام های قضایی غرب به‌شمار می‌رود. هم‌چنانکه مسعود رجوی نیز در پیامش خطاب به ملاها گفت: "در تاراج و تجارت شما برنده اید، اما در قانون و عدالت ما برنده‌ایم".

وجود ظرفیتهای اینچنین در نظام قضایی کشورهای دموکراتیک، ناظر بر تحولی است که به‌لحاظ تاریخی در این کشورها صورت گرفته است. در واقع همگام با تحول مناسبات سیاسی در غرب از ساختارهای سیاسی مطلقه یا تئوکراسیهای خشن بر پایه انحصار منابع قدرت و ثروت به ساختارهای کثرت‌گرا و دموکراتیک و سکولار، سایر ساحت‌های جامعه و از جمله نظام حقوقی نیز دستخوش تحولات بنیادی شد. در این سیر تحولی، نظام های حقوقی در این کشورها، از ماهیت غیرعقلانی به ماهیت عقلانی و از انحصار حق به دموکراتیزه کردن آن تمایل پیدا کرد. علاوه بر این، پیاده سازی ایده تفکیک قوا، به‌ویژه در این سیر تحولی، استقلال دستگاه قضایی را موجب شد. از این‌رو، ظرفیتهایی که در استقلال دستگاه قضایی از ساختار سیاسی ایجاد شد، آنرا به یک مرجع قابل اعتماد مبدل ساخت. باید گفت سیر تحول ساختار سیاسی، اگر چه سمت و سوی دموکراتیزه شدن داشته، اما از آنجا که میان سیاست داخلی و خارجی گسستی وجود دارد، این تحولات عمدتاً روی سیاست داخلی این کشورها متمرکز بوده است و سیاست خارجی، هر چند نسبت به گذشته و در انطباق ناگزیر با سیاست داخلی و الزامات تاریخی، چهره متفاوتی پیدا کرده، اما هم‌ چنان‌ چهره‌ای که ساخت سیاسی در منظر داخلی از خود نشان می‌دهد با جهت‌گیریهای خارجی‌اش متفاوت است. از این رو میان اقدامات در حوزه سیاست خارجی این کشورها با ماهیت و ساختار دستگاه قضایی که انطباق بیشتری با سیاست داخلی دموکراتیک آنها دارد، معمولاً تضادهایی ایجاد می‌شود. و این ناشی از استقلال و عدم تمکین دستگاه قضایی به اهداف سیاست خارجی است. این شکاف، همان ظرفیت طلایی است که در آن می‌توان چهره عدالت را بهتر تشخیص داد و مجاهدین خلق ایران پیوسته، به‌رغم این‌که توسط سیاست خارجی کشورهای دموکراتیک وجه‌المعامله قرار گرفته‌اند، اما در محدوده داوری دستگاه قضایی، از آنجا که برای حقوق بدیهی انسان، یعنی آزادی و عدالت مبارزه می‌کنند، پیروز بوده‌اند. در این محدوده، هر جرم و جنایتی، بدون در نظر گرفتن مصالح سیاسی مورد حسابرسی قرار می‌گیرد. از این‌رو محدوده‌ای است که بدون تردید مجرمیت و محکومیت رژیم ملاها از قبل در آن قابل پیش‌بینی است.

نکته برجسته دیگری که در پیام مسعود رجوی وجود دارد، اعتباربخشی به مبارزه قهرآمیز انقلابی به‌عنوان تنها راه‌حل رهایی ایران از ستم رژیم ملاها و همه وابستگان و پیوستگان به آن و نیز حتمیت قرار گیری این خائنان به مردم ایران در برابر عدالت خلق است. حسابرسی از خائنان به مردم در جریان مبارزات انقلابی و جنگهای استقلال امری جاری و پذیرفته شده بوده و مسعود رجوی بر قطعیت و درستی آن تأکید کرد. این تأکید از آن روست تا هر چه بیشتر بر وضوح جبهه خلق و ضدخلق و مرزبندی قاطع میان این دو جبهه صحه بگذارد تا صف خائنان از خادمان کاملاً متمایز باشد. این اتمام حجتی بود تا عذری در کار نباشد. اما صحه گذاری بر مبارزه قهرآمیز ناظر بر این است که مجاهدین هر آنچه تحت عنوان مبارزه مسالمت‌آمیز سیاسی مطرح می‌شود را طی دو سال و نیم نخست انقلاب ضدسلطنتی تجربه کردند و استراتژی مبارزه قهرآمیز محصول ارزیابی سازمان مجاهدین خلق ایران از همان تجربه است. راهی را که مجاهدین طی دو سال و نیم در مبارزه مسالمت‌آمیز سیاسی طی کردند، رژیم تلاش کرد با بدل‌سازی آن مسیر طی چند سال، به‌ویژه از دهه هفتاد، سایه سرنگونی را از سر خود دور کند. اما از آنجا که این بدل‌سازی تحت عنوان اصلاحات، فرم تو خالی بود، دوامی نیاورد و جامعه ناگزیر به راه‌حل مجاهدین اقبال نشان داد. طی سال‌هایی که بدل‌سازی سکه رایج در دستگاه حاکم بود، سخن از مبارزه بدون خشونت از هر تریبون داخلی و خارجی فریاد زده می‌شد تا به جامعه القا کند که حاشا از خشونت، چرا که خشونت و قهر چیزی جز ویرانی به بار نمی‌آورد. مبنای این گزافه دو مغالطه آشکار بود: یکی این‌که، یک این همانی بلاموضوع میان منافع حکومت و منافع مردم برقرار می‌کرد، در حالی‌که ممکن است بتوانیم میان حکومت دموکراتیک با منافع مردم نسبتی بیاییم، اما قطعاً هیچ نسبتی نمی‌توان میان حکومت وحشی و دیکتاتوری رژیم ولایت فقیه با منافع مردم ایران یافت. دوم این‌که، از قهر انقلابی به‌عنوان خشونت یاد می‌شد و این در حالی بود که هیچ اشاره‌ای یا نقد و نظری درباره خشونت حکومت نسبت به جامعه ارائه نمی‌شد.

واقعیت این است که در بسیاری از نظریه‌های سیاسی، اساساً جامعه در مقابل حکومت خلع‌سلاح و تابع است و هر واکنش جامعه برای حق خواهی و به تناسب رفتار سرکوبگرانه رژیمهای خشن و دیکتاتوری با انگ خشونت طلبی در انزوا قرار می‌گیرد. در این نگرش‌ها دست حکومت تا آنجا گشاده است که حتی به کار گیری زور و قهر برای تابع کردن مردم، از حقوق مشروع آن به‌شمار می‌رود. در حالی‌که به‌لحاظ تاریخی، اگر مبنای اصالت را تقدم و تاخر زمانی بگیریم، اجتماع انسانی مقدم بر حکومت است و اگر مبنا را انسان قرار دهیم، روشن است که اصالت جامعه انسانی نسبت به حکومت یا هر نهاد اجتماعی و تاریخی که زندگی جمعی انسان‌ها آنرا به‌طور تاریخی ضروری کرده، امری بدیهی است. از این‌رو آنچه مبنای داوری است، منفعت جامعه و نه حکومت است. حکومت تا جایی قابل دفاع است که منافع جامعه را تأمین کند در غیراین صورت ضرورت خود را از دست می‌دهد. اگر تاریخی نگاه کنیم، حکومت، نهادی است که بر بستر جامعه انسانی شکل می‌گیرد تا امور جامعه را به نظم درآورد، اما از آنجا که اساساً سکون و تصلب یکی از ویژگیهای هر نهاد است، پس از گذشت زمان، جامعه‌ای که نسل‌های تازه با نگرش و مطالبات تازه در آن بالیده، با نهاد از پیش مستقر دچار تضاد می‌شود. در این تضاد ها، نهادی چون حکومت دو راه پیش روی خود دارد: یا به کلی فرو بریزد و از نو در انطباق با مناسبات اجتماعی تازه ایجاد شود، یا به جهت مکانیزمی که در آن برای انطباق پذیری تعبیه می‌شود، با تغییر مناسبات اجتماعی تغییر و تحول پیدا کند. راه اول، پیش روی تمامی رژیمهای دیکتاتوری است که قدرت انطباق با شرایط تازه را ندارند، راه دوم عموماً گزینه‌یی است که برای حکومتهای دموکراتیک اتفاق می‌افتد. در تضادی که میان جامعه با حکومت دیکتاتوری به‌عنوان یک نهاد متصلب و ایستا ایجاد می‌شود، از آنجا که نهاد حکومت میل شدیدی به سلطه‌گری دارد و هرگز حاضر نمی‌شود تا موجودیت خود را تغییر داده یا نفی کند، تنها یک راه برای گذر از تضاد برای جامعه باقی می‌ماند. حکومت برای حفظ سلطه‌اش به خشن‌ترین سرکوب دست می‌زند و جامعه نیز ناگزیر از پاسخ متناسب، یعنی به کارگیری قهر انقلابی برای حل کردن این تضاد به نفع شرایط نوین است. در این میان، خشونت به‌معنای واقعی کلمه، از سوی حکومت اعمال می‌شود، زیرا در مقابل مطالبه بر حق جامعه برای تغییر مناسبات و شیوه‌های زمامداری، حکومت تنها یک پاسخ دارد و آن انقباض و سرکوب بیشتر است. در نتیجه تنها پاسخی که می‌توان به این خشونت داد، قهر انقلابی است که کاملاً مشروع و منطبق بر کلیه اصول انسانی است.

آنچه مجاهدین خلق از سال شصت، به‌ویژه پس از تظاهرات مسالمت‌آمیز ۳۰خرداد که خمینی و مزدورانش آنرا به خون کشیدند، به‌عنوان استراتژی درست و واقع‌بینانه مبارزه در پیش گرفتند، همین قهر انقلابی است که با اصالت دادن به انسان و جامعه، کاملاً مشروع و بر حق است. میان طرفین این تضاد، یعنی جامعه و رژیم حاکم، یک جبهه‌بندی و مرزبندی ایجاد می‌شود که این جبهه و تمایز صفها در فاز پایانی مبارزه انقلابی و در آستانه سرنگونی رژیم حاکم بیش‌از‌پیش آشکارتر و روشن‌تر می‌شود. چیزی که در حال حاضر در صحنه سیاسی ایران از شفافیت صفها و مرزبندیها تا بارز شدن چهره خائنان به مردم که در جبهه رژیم قرار دارند و به پادویی و مزدوری مشغولند، در جریان است از نشانه‌های همان فاز پایانی است. وقتی مبارزه خلق علیه رژیم سرکوب و جنایت، یک عمل عادلانه و مشروع به‌شمار می‌رود، بدیهی است که هر عمل رژیم و همه وابستگان و پیوستگان و مزدورانش در داخل و خارج کشور، خیانت به مردم ایران تلقی می‌شود.

بنابراین، مجازات خائنان در هر زمان و مکان، یک عمل انقلابی و لاجرم مشروع و عادلانه و انسانی است. در واقع می‌توان گفت این عدالت است که از اسلحه خلق بر سینه خائنان می‌غرد.


دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۹

ماه کنعانی من

 


ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را (۱)

۳۰دی سالروز آزادی برادر مسعود از زندانهای دیکتاتوری شاه خائن خجسته روزی است که یاد دکتر کاظم رجوی را نیز با خود به‌همراه دارد. آن شوریده آزاده کسی را برایمان صیانت و حفظ کرد که در دو نظام دیکتاتوری شاه و شیخ به‌عنوان یگانه پرچمدار اسلام انقلابی اگر کوهها جنبیدند، او از جایش تکان نخورد. آری، دکتر کاظم حلقه وصل به این سرچشمه لایزال عشق و انقلاب شد و بدین‌گونه مقاومت و مجاهدین خلق را تا به ابد مدیون و وام‌دار خود ساخت.

بعد از این‌که با تلاشهای بین‌المللی دکتر کاظم شهید، حکم اعدام مسعود رجوی به زندان ابد تبدیل شد او روح مقاومت و ایستادگی و سرخم نکردن در برابر دشمن را در زندانها جاری کرد و به‌رغم ضربه سنگین اپورتونیستهای چپ‌نما که کیان سازمان را در معرض نابودی قرار داده بودند وی در کمال هوشیاری و درایت انقلابی تهدید اصلی را راست ارتجاعی تشخیص داد که امروزه با گسترش آفت بنیادگرایی در سراسر منطقه و جهان که به اعتراف همگان سرمنشاء آن همین آخوندهای فاسد حاکم بر ایران می‌باشند، حقانیت این تشخیص فوق‌انقلابی به اثبات رسیده است.


مسعود رجوی مصداق جملاتی است که خود در آموزشهایش بدانها اشاره کرده است:

«انقلابی واقعی کسی است که وقتی آسمان را پوششی از ابرهای تیره و تار فراگرفته باشد باز هم تابش خورشید را از یاد نبرد که بی‌تردید خواهد تابید».

تعریفی که او از مقوله مبارزه ارائه می‌دهد تجسم عینی و واقعی حیات انقلابی و سراسر افتخار خودش است:

”مبارزه یعنی در میان جبرها انتخاب کردن و جنگیدن، موقعیت خود را تصحیح کردن و دوباره جنگیدن و صدباره جنگیدن و سرانجام پیروزی”. و این رویه و مشی و اراده خلل‌ناپذیر او طی قریب به نیم قرن هدایت پاکبازانه جنبش خونبار مردم ایران بوده و با همین الگو چند نسل از مبارزان راه آزادی را تربیت و به خلق قهرمان ایران تقدیم کرده است.

او در زندان با ۳جبهه مبارزه‌ای بی‌امان داشت: ساواک جنایتکار شاه، خائنین جریان اپورتونیسم چپ‌نما و جریان راست ارتجاعی و در این نبرد سترک ظفرمندانه این او و فقط او بود که پرچم اسلام انقلابی را در اهتزازی باشکوه در چپ مارکسیسم فرود آورد.


او خود لحظات آزادی از زندان را چنین توصیف می‌کند: ”در لحظات آزادی، جمعیت قابل‌ توجهی در اطراف زندان قصر جمع شده بودند. آنها شعار می‌دادند و نام مرا فریاد می‌زدند، من هیچ نمی‌فهمیدم. آخر من‌ که کسی غیر از یک زندانی‌ سیاسی مثل بقیه زندانیان نبودم“.(۲)

ولی او تنها همآورد خمینی بود تنها کسی که از همان ابتدا در برابر دیکتاتوری فاشیستی خمینی ایستاد، از اسلام، دموکراسی و حقوق مردم با تمام وجودش دفاع کرد و به مدد کادرهایی که در سیاه‌ترین روزهای تاریخ ایران در گوشه‌های خونین زندانها و شکنجه‌گاههای ساواک تربیت کرده بود، سازمان رزم مردم ایران را در برابر مهیب‌ترین نیروهای ارتجاعی تاریخ معاصر بنا کرد تا امروز که با قلب تپنده کانونهای شورشی و انبوه نیروهای جان‌برکف توده آزادیخواه در ایران و سراسر منطقه به یگانه امید در برابر بزرگترین تهدید جهان معاصر تبدیل شده و دیر نیست که شعله‌های خشم خلق و مقاومت سازمان‌یافتهٔ آن در کسوت ارتش آزادیبخش ملی ایران، ریش و ریشه رژیم کثیف آخوندی را به آتش کشیده و تمامیت آن‌ را خاکستر کند.

در چهلمین سالروز ۳۰دی، به شکرانهٔ این روز و به پاس این موهبت و نعمت بزرگ که خداوند به ما و خلق ما عطا کرد تا او با حضورش، کشتی انقلاب و آزادی را از دل توفانهای سهمگین به سوی مقصد نهایی رهنمون شود، این روز بزرگ را گرامی می‌داریم و با همهٔ عشق و شورمان جشن می‌گیریم.


پانویس ها:

۱ـ شعر از: حافظ

۲ـ لحظات آزادی از زبان مسعود در گفتگو با بوزید کوزا، مصاحبه‌گر مجله آفریقا آسیا


Listen to "ماه کنعانی من - شعری از حمید اسدیان" on Spreaker.

پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۹

مسعود در سختیها - محمد حیاتی

 


شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان‌عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد آقا بیش از همه نقش داشت.

سال۶۱ یکی از رجال سیاسی پس از ملاقاتی با مسعود، که در آن طی بحثهای مفصل مسألهٴ غامضی را حل کرده بود، او را «مرد سختیها» خواند. توصیفهای او از اولین دیدارش با مسعود برای جمع دوستانش بسیار جالب و انگیزاننده بود به‌طوری که آنها را دهان به‌دهان نقل می‌کردند. اما تنها آنها نبودند که به‌چنین دریافتی از مسعود رسیده بودند. من نیز ۱۴سال پیش از آن، در اولین برخورد با او دقیقاً همین به‌ذهنم زده بود و فکر می‌کنم هرکس دیگر هم که با مسعود کار کرده باشد، همین تصویر از او در ذهنش نقش می‌بندد.

صبح یک روز جمعه در اواخر زمستان سال‌۴۷، طبق برنامه هفتگی به کوهنوردی رفتیم. آن روز به‌دلیل برف سنگین و یخبندان کسی برای کوهنوردی نیامده بود. اما ما راه را ادامه دادیم. در نیمه‌های راه یک‌تیم کوهنورد دیگر را هم دیدیم. از تنظیمی که شهید موسی با آنها کرد، حدس زدیم از بچه‌های سازمان باشند… اما برای این‌که اطلاعاتی نگیریم توجهی به آنها نمی‌کردیم. قدم به قدم از محلهای باریک و لیز رد می‌شدیم و بالا می‌کشیدیم. ناگهان متوجه شدیم به نقطه‌یی رسیده‌ایم که نه راه پیش داریم و نه راه پس. هر دو تیم در بن‌بست کامل و بسیار خطرناکی گیر کرده بودیم. در همین گیر و دار که جان هر هشت نفرمان در خطر بود و سردرگم مانده بودیم که چه باید بکنیم، یکی از نفرات تیم دیگر با روحیه‌یی شاد و تحرک خیلی زیاد، به ارزیابی پیرامونمان پرداخت و با نگاهی به اطراف پیشنهاد کرد که شال‌گردنهایمان را درآورده و به هم گره بزنیم و ریسمانی درست کنیم. بعد گفت همه دستهایمان را به‌هم قلاب کرده و نیروهایمان را یکی کردیم. بعد خودش ریسمان را گرفت و در یک چشم به‌هم زدن به‌روی یک زمینه برفی به وسعت یک متر مربع بود که در پایین پای ما قرار داشت، پرید. او با این کار خود ریسک خالی بودن زیر این تکه یخ را به‌جان خرید و با اقدام او اطمینان یافتیم که زیر آن پر و قابل اتکاست. به‌دنبال او بقیه افراد هم به پایین پریدند و بدین ترتیب از یک مهلکهٴ خطرناک جستیم. بعدها شنیدم اسم او که جان همه ما را نجات داد، مسعود بود.

بعد از ضربه شهریور۵۰، وقتی محمدآقا هنوز دستگیر نشده بود، نام او را بارها از محمدآقا شنیدم که از او با علاقه بسیار یاد می‌کرد.

دیدار بعدی من با مسعود پس از دستگیریم و در زندان اوین بود. آن روز شرایط بسا سخت‌تر از اولین برخوردم با مسعود بود. سازمان ضربه خورده بود و بنیانگذاران و ۹۰درصد کادرها دستگیر شده بودند. ساواک با شکنجه و بازجویی در پی شکستن روحیه مجاهدین و گرفتن اطلاعات بود. در حالی که هنوز تحت‌تأثیر ضربه بودیم دنبال علت اشکالات و دلایل ضربه بودیم. موضوع دادگاهها در پیش بود. تعدادی از کادرها بیرون بودند و باید به هر قیمت حفظ می‌شدند. در یک کلام شرایط بسیار سخت و نفس‌گیر بود. در این میان تلاشهای مسعود برای برقراری ارتباط با محمدآقا در زندان، برای جمعبندی و برای رابطه با بیرون و بسیاری کارهای دیگر غیرقابل قیاس با سایرین بود. من در آن دوران هم مسعود را لحظه به لحظه از نزدیک تجربه کردم. بن‌بست برای او معنا نداشت. او سختیها را به‌زانو درمی‌آورد.

مسعود نه‌تنها سختیها را رام خود می‌کرد، بلکه ضربات و شکستها نیز نمی‌توانستند او را متوقف کنند. بلکه این او بود که همواره شکست را با سختکوشی، با قدرت جمعبندی هوشیارانه از اوضاع و با مایه‌گذاری تمام‌عیار از خودش، به‌پیروزی تبدیل می‌کرد.

در اوین به‌جز محمدآقا، بقیه بنیانگذاران و مرکزیت سازمان در اتاقهای عمومی زندان بودند و ما شاهد کار‌های آنها بودیم و می‌دیدیم که چگونه از هر لحظه برای جمعبندی و کسب تجربه و پیدا کردن خط درست استفاده می‌کردند. در واقع هیچ‌کس احساس نمی‌کرد که سازمان در زندان است. شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد‌آقا بیش از همه نقش داشت.

یکی از بارزترین تفاوتهای برخورد مسعود با دیگران در رابطه با ضربات، این بود که مسعود می‌گفت: «هنگامی‌که ضربه سنگینی می‌خوریم، چه به‌صورت فردی و چه به‌صورت سازمانی، برای جمعبندی علتهای ضربه هرگز ابتدا نباید دنبال نقاط ضعف خود باشیم. برعکس در آغاز باید نقاط قوت خود و سازمان خود را مورد توجه قرار دهیم و سپس با اتکا به‌ نقطه قوتها پایمان را روی ارزشهای سازمان محکم کنیم و آنگاه به کمک آنها سراغ کم‌کاریها و ضعفهایمان برویم تا بتوانیم مسیر را درست ادامه بدهیم». این درس بزرگی بود که مسعود به‌ همه ما در تئوری و در عمل آموخت. با توجه به احتمال بسیار بالای اعدامش تلاش او در واقع برای کسانی بود که باقی می‌ماندند؛ نسل بعد از خودش.

در مدتی که در اوین بودیم شاهد رابطه‌های مسعود با محمدآقا در زمینه‌های مختلف بودم. این رابطه‌ها در زیر چشم ساواک و با پرداخت بالاترین قیمت و به‌جان خریدن بیشترین خطر صورت می‌گرفت. کارها و برنامه‌هایش فقط و فقط در جهت اثبات حقانیت محمدآقا و جمعبندیها و رهنمودهای او بود. مسعود برای رساندن پیام محمد حنیف به ما، خود را به آب و آتش می‌زد. درحقیقت رابطه مسعود با محمدآقا به‌خصوص در زندان و پس از ضربه، نمونه و الگویی از چگونگی رابطه فرد با رهبری عقیدتیش بود. من هرگز فراموش نمی‌کنم که مسعود در زندان اوین از همان ابتدا تا انتها چگونه به‌ حنیف کبیر عشق می‌ورزید و در رابطه با او، خود را کاملاً فراموش می‌کرد.

اولین روزی که او را در اوین دیدم، شب روز دستگیریم بود. من به‌همراه محمدآقا دستگیر شده بودم. از برق نگاه‌های نافذ و از روحیه بسیار بالایش، آن‌چنان روحیه گرفتم که دیگر احساس نمی‌کردم که دستگیر شده‌ام. آن شب ساواک خیلی احساس غرور می‌کرد. برای قدرت‌نمایی همه کادرهای مرکزیت را جمع کرد. همه دورتا دور اتاق نشستند. بعد منوچهری، سربازجوی جلاد ساواک آمد و گفت امروز باز دور هم جمع شده‌اید و همان مرکزیتی شده‌اید که در بیرون بودید. با این تفاوت که من هم بین شما هستم. هیچ‌کس اعتنایی به او نکرد. او شروع به رجزخوانی کرد و گفت اشکال شما این بوده که… اما محمدآقا امانش نداد و با گفتن این‌که «به شتر گفتند که گردنت کج است، شتر گفت کجایم راست است»، منوچهری را سنگ روی یخ کرد. منوچهری که انتظار چنین برخوردی از محمدآقا را، که از صبح همان روز به‌طور مستمر زیر شکنجه قرار داشت و تمام صورتش کبود و متورم و پاهایش از فرط شلاق ورم کرده بود، نداشت، دمش را روی کولش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. پیام این نحوه برخورد این بود که «مجاهدین از دل شکستها قلل رفیع پیروزیها را بیرون می‌کشند». من این را در آن شب، در جمع بنیانگذاران و مرکزیت سازمان و در تحرک بالا، در مناسبات، در بور‌ کردن ساواک و در برخوردهای مسعود به‌خوبی دیدم. و همین روحیه سالهای بعد در جریان ضربه اپورتونیستی، در ۱۹بهمن۶۰، و در فروغ جاویدان عمل کرد و همواره سازمان را به‌ مدار جدیدی از تعالی ارتقا داد.

در راستای سخت‌کوشی مسعود به‌خصوص وقتی شرایط سخت‌تر می‌شود، شرایط سالهای‌۵۲ زندان قصر بسیار گفتنی و درس‌آموز است.

من در زندان مشهد بودم که شنیدم در زندان قصر ساواک به‌ زندان هجوم برده و با ضرب و شتم زندانیان کتابها را جمع کرده، امکان بحث و گفتگو و آموزش و کار سیاسی و تجمع و گرفتن مراسم و… و دیگر امکانات موجود را گرفته و فضای خفقان همراه با شلاق و شکنجه ایجاد کرده است. برعکس ما در زندان مشهد این محدودیتها را نداشتیم. خرداد‌۵۳ از زندان مشهد به‌زندان قصر منتقل شدم. طبیعی بود که انتظار داشته باشم بچه‌ها در این یک‌سال‌ و نیم هیچ کار آموزشی و تحقیقی نکرده باشند. اما وقتی وارد زندان شدم در کمال تعجب دیدم حجم کار آموزشی مجاهدین در زندان قصر در این مدت با کار ما در زندان مشهد، که امکانات بسیار بیشتری نسبت به آنان داشتیم، قابل قیاس نبود. آموزشها برقرار بود. کارهای تحقیقاتی انجام می‌شد و از کوچکترین امکاناتی که زندانیان از گذشته مخفی و حفظ کرده بودند، استفاده می‌شد. همان روز اول شهید کاظم ذوالانوار سه دفتر بزرگ شامل تبیین جهان، انسان و راه انبیا (کتابهای ایدئولوژیک سازمان که توسط مسعود تدوین شده بود) را به‌من داد. من را به محل امنی در گوشه یکی از اتاقهای زندان برد و ضمن تذکر ضوابط امنیتی گفت این کتابها را همین‌جا بخوان. من از دیدن این حجم از کار تحقیقی که در قیاس با آن، کار ما در مشهد صفر بود، خشکم زد. سؤال کردم مسعود چگونه زیر این همه فشار و محدودیت اینها را تدوین کرده است؟ بعد متوجه شدم دستاوردها فقط آموزش و تحقیق نبوده است. بلکه آموزش افرادی که حکم سبکتری گرفته بودند، و بسیاری کارهای دیگر برای کادرسازی و ارتقای سازمان توسط مسعود انجام شده بود، آن هم در سخت‌ترین شرایط. محض نمونه بد نیست به‌ یک نمونه از نحوه ارتباطات مسعود اشاره کنم. در شرایطی که رابطه‌های دو نفره و هر گونه بحث و گفتگو ممنوع بود مسعود هنگام خاموشی رهنمودها و آموزشهایش را با استفاده از ضربان نبض و فشار انگشتها، به‌مثابه مورس، به شهید کاظم ذوالانوار منتقل می‌کرد. این یکی از مظاهر برخورد مسعود با سختیها بود.

در جریان اپورتونیستی سال۵۴ بارها آرزو می‌کردیم ای‌کاش همه ما شهید شده بودیم اما چنین ضربه‌یی نمی‌خوردیم. چرا که شهادتها هر چقدر هم که سنگین بود در نهایت باعث سرفرازی بود. هم‌چنان که شهادت بنیانگذاران در سال‌۵۱ چنین تأثیری داشت. اما در ضربه اپورتونیستی خیانت به ایدئولوژی، تشکیلات و همه ارزشهای مبارزاتی بود. روزگاری بود که جانها به لب رسیده بود. اما کسی که خم به‌ ابرو نیاورد و با شتابی صد‌چندان زیر بال و پر همه را گرفت و قدها را راست کرد، مسعود بود. و این در حالی بود که خطر جدی امنیتی او را لحظه‌به‌لحظه تهدید می‌کرد. در این جریان مسعود هدف اصلی ساواک، اپورتونیستها و عناصر مرتجع بود. مسعود آن حصن حصین و آن برج و باروی بلندی است که تک‌تک مجاهدین و از‌ جمله خود من، بود و نبود و هویت مجاهدی خود و شرف مبارزاتیمان را مدیون او هستیم.

سرانجام روز موعود یعنی روز تاریخی ۳۰دی۱۳۵۷ فرا رسید. من از عصر روز ۳۰دی در میدان قصر و در جلو درب زندان بودم. جمعیت که هر لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد، برای آزادی فرزندان قهرمان خود یکسره شعار می‌دادند. به‌رغم آزادی تعدادی از زندانیان، مسعود و موسی و تعدادی دیگر از زندانیان هنوز در زندان بودند و همین بود که باعث نگرانی مردم شده بود. به‌همین دلیل تلاشهای مقامهای زندان برای وادار کردن مردم به ترک محل و وعده‌هایشان برای آزاد کردن زندانیان در روز بعد نیز اثری نداشت. مردم می‌گفتند باید بایستیم و کار را تمام کنیم، تا آخرین زندانی سیاسی را آزاد نکنند، از این‌جا نرویم. بالاخره در اثر فشارها و اصرار جمعیت، رئیس زندان اعلام کرد که مسعود رجوی، نمایندهٴ زندانیان، برای سخن گفتن با مردم به این‌جا می‌آید، غریو شادی از سراسر میدان برخاست. لحظاتی بعد مسعود با دستهای گره‌کرده بر سردر زندان قصر در مقابل جمعیت ایستاده بود. انفجار شادی و سرود و درودها دیگر قابل کنترل نبود. خروش مسعود غریو فریادهای دریای جمعیت را در آن نیمه‌شب حکومت نظامی شکافت. او که در سخت‌ترین لحظات بزرگترین پیروزیها را برای مقاومت و مردمش رقم زده بود، اینک شاهد پیروزی مردم بود. او پس از سلام به مردم و قدردانی از آنها به‌خاطر تلاششان برای آزادی زندانیان سیاسی، مژدگانی داد که تا لحظاتی دیگر همهٴ زندانیان آزاد خواهند شد. نکته جالب برای مردم این بود که وقتی یکی از فعالان جبهه ملی صحبت کرد و در میان سخنانش گفت: مطمئن باشید، همه زندانیان مشمول عفو! شده‌اند و آزاد خواهند شد… مسعود با شنیدن کلمه «عفو» مهلت نداد و بلافاصله میکروفن را از دست او گرفت و گفت: نه، نه، ما را مردم آزاد کردند. با قیامشان و با انقلابشان. ما آزادیمان را مرهون خلق قهرمان ایرانیم. این‌جا بود که جمعیت مسعود را گلباران کردند.

آری، سرانجام با باز شدن در زندان، مردم فاتحان دروازه‌های پیروزی و آزادی را در آغوش گرفتند. لحظاتی که هرگز در تاریخ ایران از یاد نخواهد رفت.

پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


هرزه‌خواری در چراگاه ارتجاع علیه مقاومت

پیروزی نور بر تاریکی و جهالت

دکتر بهروز پویان، کارشناس علوم سیاسی از تهران

مسعود رجوی شاخص عصر ماست. میزان الحراره و قطب نمای جهت‌گیری انسانی در زمانه‌ تفوق بربریت و به مسلخ بردن فضیلتهای انسانی است. از آن‌گونه متر و مقیاس‌ها که مفصل تاریخ اند. فصل دو محور تاریخی و نقطه‌عطف تحولات به‌شمار می‌روند. محور آینده هر چه که باشد با این شاخص سازمان می‌یابد. طرفه آن که این شاخصها اعتبار خود را نه با هیاهوی شومن ها و بوق های تبلیغاتی، که با پذیرش و تحمل آگاهانه‌ مصائب و آوار اتهامها کسب می‌کنند. مسعود رجوی خود به تنهایی اثبات این مدعاست. طوفان حوادث و هجمه‌های بی‌شرمانه را به جان خرید تا چند نسل را از زیر دست و پای حاکمیت ارتجاع و بربریت بیرون بکشد و به آنها مسیر شرافت انسانی را نشان بدهد. و این برای سلطه‌ رذیلتهای مادون انسان، تهدیدی بزرگ و گناهی نابخشودنی است. اما مسعود بر نقش تاریخی‌اش ایستاد تا با کنش و منش خود اعتبار بخش مناسبات انسانی خارج از سلطه‌ بربریت باشد. مجاهدین و تمام کسانی که طی سالها به خط و آرمان مسعود رجوی پیوستند، نه منت گذار، که منت پذیرند. این از خوش اقبالی آنان است که در زمانه‌ای که بربریت ارتجاعی می‌رفت تا با امداد های جهانی از شرق و غرب عالم، خود را برای دیر زمانی مرگ زا تحکیم بخشد، مسعود با پذیرش مسئولیتی جان‌فرسا با آموزه‌ها و عملش راه خروج از مناسبات ارتجاعی و ضدانسانی را به آنان نشان داد تا اگر ارزشهای این مسیر را با همه‌ سختی‌اش و مسئولیت هایش بدانند، می‌توانند خود را با نقطه بلوغ انسانی تنظیم کنند.
امروز اگر چفت و بست بنای ارتجاع وحشی حاکم بر ایران از دست رفته و صدای فرو ریختن آن به گوش می‌رسد، ثمره‌ مقاومت همراه با رنج و خونی است که مسعود رجوی طی ۴دهه آنرا سازمان‌دهی و راهبری کرده است. پس دور از انتظار نیست که ارتجاع حاکم، بود خود را در نبود این مقاومت پر شکوه ببیند و از اینروست که در تمام عمر ننگین اش خط سرخش را مجاهدین اعلام کرده است و در این مسیر از هیچ شناعت و رذالتی برای حذف تنها دشمن واقعی‌اش یعنی مجاهدین و به‌ویژه رهبری آن فروگذار نکرده است. تا آنجا که دستش می‌رسید هزاران هزار مجاهد را قتل‌عام کرد، اما چون می‌دانست این چاره‌ درد بی‌درمانش نخواهد بود به موازات شکنجه و کشتار وحشیانه، تا همین امروز، با صرف هزینه‌های گزاف و به شکلی دیوانه‌وار به لجن‌پراکنی علیه مقاومت و رهبری آن، به‌ویژه مسعود رجوی پرداخته است. اما بعد از ۴۰سال تلاش مذبوحانه، پروژه‌ سیاه‌نمایی‌اش تبدیل به کلیشه‌هایی رسوا و بلااثر شده است که خود نیز امید چندانی به اثر بخشی آنها ندارد و از اینروست که پس از سالها انکار مؤثر بودن مجاهدین، روزانه به خودی‌هایش در مورد خطر مقاومت سازمان یافته، هشدار می‌دهد. اما عجبا که هر چقدر حاکمیت ارتجاع هار بیشتر و بیشتر نسبت به این مقاومت شکوهمند و راهبر آن هرزه گویی و هتاکی می‌کند، خدشه‌ای بر مناعت طبع و سعه صدر رهبر پاکباز و صاحب صلاحیت مقاومت، وارد نمی‌شود. گویی که کرانه‌ای بر صبر و ثبات انسانی‌اش متصور نیست. اینچنین است که در عمل، وسعت فضیلتهای وجود بلوغ یافته‌ انسانی را به نمایش می‌گذارد. او فرزند و حامل روح زمانه‌اش است اما به سنت همیشه‌ تاریخ، کمتر در ظرف ادراک زمانه‌اش می‌گنجد. بگذارید آیندگان قضاوت خواهند کرد. آنزمان که از رسوبات بربریت کمتر اثری باقی مانده و در مناسباتی انسانی که ذهن، خود را هر چه بیشتر از شر آلودگیهای ارتجاعی پیراسته است، فروغ این راهبری درخشان، چشمها را بیشتر خیره خواهد کرد. او خود بر این بار سنگینی که بر دوش می‌کشد واقف است اما هر چه هتاکیها بیشتر نثارش می‌شود، ثبات قدمش بیشتر می‌شود و این یکی از آموزه‌های بزرگی است که برای مجاهدین و نسل‌هایی که پرورش داده به ارمغان آورده است. و شگفتا که به‌رغم همه‌ رذیلتهایی که از جبهه‌ ارتجاع وحشی تراوش می‌کند، او هم‌چنان بر عهدش با خلق اسیر ایران تأکید می‌گذارد و خود را منت پذیر آنان می‌داند. و این چیزی است که راه و رسم مجاهدین گشته است. فدای بیکران و بی‌چشمداشت. رسمی که در کانون‌های دلیر و گمنام شورشی ماده شده و در شرایط اختناق اینچنین بی‌باکانه پرده‌ شب را می‌درند تا با هر آتشی که بر پایگاه‌های جهل و جنایت و غارت رژیم می‌زنند پیامی از طلوع ناگزیر و نزدیک آفتاب آزادی به جامعه مخابره کنند.

کلیشه‌ هرزه گویی ارتجاع پابه گور
امروز به مدد افشاگریهای مجاهدین به‌ویژه فرمانده مسعود، کمتر کسی است که خصلتهای مادون انسان خمینی را نداند. آن لاشه‌ متعفن آکنده از بربریت و عقده و کینه که به درستی از او با صفت دجال ضدبشر یاد می‌شود، نخستین کسی بود که مجاهدین را تنها تهدید جدی علیه سلطه‌ بربریتش بر ایران تشخیص داد و پروژه‌ هرزه گویی علیه مجاهدین و به‌ویژه مسعود رجوی را کلید زد.او از همان ابتدا همه‌ رذیلتهایی را که در خودش سراغ داشت با فرافکنی به سمت مجاهدین پرتاب می‌کرد. از آن پس بود که این پروژه به شکل یک فعالیت سازمان‌دهی شده در تمامی سطوح و از صدر تا ذیل رژیم ولایت فقیه، سکه‌ رایج در مقابله با خطر مجاهدین شد. برای اینکار ناچار به فرموله کردن هرزه گویی علیه مقاومت ایران شدند که در نهایت تبدیل به چند دستورالعمل کلیشه‌ای شد و همین کلیشه تا امروز محتوای تمامی تلاشهای مذبوحانه‌ ارتجاع حاکم را شکل داده است. هر بار که از فیلمی یا کتابی یا مستندی یا مصاحبه‌یی یا خاطره‌ای و یا مقاله‌ای علیه مجاهدین رونمایی می‌شود به‌راحتی می‌توان آنرا ذیل یک یا چند بند از همان کلیشه‌ همیشگی دستگاه ترور و جنایت رژیم ارتجاعی ولایت فقیه دسته‌بندی کرد. این کلیشه به‌طور کلی شامل این موارد است:
۱- جدا کردن حساب رهبری از بدنه مقاومت: در واقع هدف اساسی این بند تسویه‌حساب خمینی و خمینی صفتان با مسعود رجوی از طریق ترور فیزیکی یا شخصیتی او بود. کلیشه‌ "اعضای سازمان عده‌یی فریب خورده هستند" در این بند قرار می‌گیرد.
۲- منافق بودن مجاهدین: این مورد از همان خصلتهایی بود که خمینی خودش حامل آن بود اما با فرافکنی به مجاهدین نسبت می‌داد. همه‌ حرفش هم این بود که چرا اینها که می‌گویند اسلام را قبول داریم جلوی من زانو نمی‌زنند. در واقع دجال ضدبشر خودش را تمامیت مطلق و نماینده‌ تام و تمام اسلام می‌دانست. اما بعدها که مجاهدین با رزم خود نقاب از چهره خمینی انداختند و او را از ماه به چاه کشیدند، رژیم مسأله‌ رفتن مجاهدین به عراق را مصداق این اتهام گرفت که مجاهدین به قدر کفایت مسأله را روشن کرده‌اند و امروز که قضیه آن جنگ ضدمیهنی خمینی ساخته در نظر جامعه زیر سؤال رفته و همین هم به مدد افشاگریهای مجاهدین امکانپذیر شده، این کلیشه کار کرد خود را از دست داده است.
۳- مجاهدین عاطفه ندارند و خانواده‌ها را متلاشی می‌کنند: بخشی از اتهام های کلیشه‌ای مربوط به نتایج انقلاب ایدئولوژیک که یکی از آنها ارتقای موقعیت زنان به کادر رهبری و گسستن بندهای ارتجاعی بوده است، در این بند دسته‌بندی می‌شود. در چند سال اخیر نیز سیرک بوزینگان ارتجاع به اسم خانواده‌های اعضای مجاهدین برای زمینه‌سازی جنایت علیه مجاهدین، با همین کلیشه راه افتاده است.
۴ - مجاهدین تروریست هستند: کلیشه‌ای که توسط همه‌ رژیمها و حکومتهای استبدادی و دیکتاتوری از هر نوع شاه و شیخ و شرقی و غربی به پیشتازان و مبارزان آزادی نسبت داده شده است و البته در تمامی موارد هم تاریخ قضاوت خود را کرده، که اتفاقاً آن که در این مورد باید پاسخگو باشد رژیم مستقر است که جنایت در ابعاد کلان و به شکل سیستماتیک انجام می‌دهد. هم‌چنان که روزگاری، ماندلا که علیه رژیم وحشی آپارتاید می‌جنگید توسط دولتهای غربی به‌عنوان تروریست شناخته می‌شد، اما همین‌که آن رژیم ارتجاعی فرو ریخت و تعادل‌قوا تغییر کرد همان دنیایی که او را تروریست می‌خواند، به او جایزه‌ صلح نوبل داد! اما ماندلا اعتبارش را در میان مردم نه به‌خاطر آن جایزه، بلکه به اعتبار مبارزه‌ قهرآمیز انقلابی‌اش کسب کرده بود. مبارزه‌ای که حتی در سال‌های پایان عمرش بر درستی آن تأکید داشت.
افزون بر این، اکنون این رژیم ارتجاعی ولایت فقیه است که در همه‌ دنیا به‌عنوان یک رژیم تروریستی شناخته می‌شود.
۵- مجاهدین در داخل پایگاه ندارند و وابسته به دولتهای خارجی هستند: این کلیشه هم بارها توسط رژیمهای شاه و شیخ و دیکتاتوریهای شرقی و غربی به آزادیخواهان نسبت داده شده است. پیش از انقلاب هم رژیم دیکتاتوری پهلوی می‌گفت مجاهدین از عراق پول می‌گیرند و برای این‌که این دروغ رذیلانه را به‌هرحال موجه کند یکی از شروط اعدام نکردن شهید بنیان‌گذار، حنیف‌نژاد، را اعتراف او به وابستگی سازمان مجاهدین به عراق تعیین کرده بود. پایگاه مردمی نداشتن مجاهدین هم بوالعجب حکایتی است که این خناسان سال هاست نشخوار می‌کنند و دریغ از پاسخ به این پرسش که اگر پیوندی با جامعه ندارند چگونه است که هم‌چنان نسل‌های تازه‌ جامعه را با خود همراه می‌کنند و اساساً چرا باید از آن ترسید و برای مقابله با آن این همه هزینه کرد؟ وقتی هنوز بریده مزدوری وقیح با رفتاری هیستریک و سرشار از تیک‌های عصبی، در چراگاه رسانه‌ای رژیم عربده می‌کشد که اینها پایگاه اجتماعی ندارند، پس یعنی پیوندهای اجتماعی مجاهدین در داخل ایران بسا بیشتر از هر تصور و برآوردی است. کافیست سخنرانی اخیر خامنه ای برای تعدادی بسیجی تحت عنوان دیدار با دانشجویان را یک بار مرور کنیم و دغدغه‌ اصلی‌اش را که خود به‌وضوح بیان کرد و آنرا خطر روی آوردن جوانان و دانشجویان به مجاهدین اعلام کرد، جلوی این هرزه خوران بگذاریم.
اگر همه‌ هرزه گوییها در قالب فیلم و کتاب و خاطره و مستند و مصاحبه و مقاله و سمینار و… را که رژیم از منابع داخلی و خارجی‌اش توسط گزمگان و تیغ کشهای رنگارنگ اش منتشر کرده مرور کنیم، می‌توان تمامی آنها را ذیل این پنج بند ثابت و کلیشه‌ای دسته‌بندی کنیم. این دسته‌بندی و استخراج سرکلیشه‌های پنجگانه این امکان را هم می‌دهد که هر کس در پوستین کذایی مخالفت با رژیم رفت و به جای یقه‌گیری از رژیم به هرزه گویی علیه مجاهدین پرداخت، با پیدا کردن موقعیت اتهاماتش علیه مقاومت و رهبری آن در این دسته‌بندی پنجگانه، به‌راحتی می‌توان صدای گزمگان جنایت‌پیشه‌ ارتجاع حاکم را در زبان آن مخالف کذایی تشخیص داد.

هرزه خواری در چراگاه ارتجاع
از همان سال‌های سیاه ۶۰ کسانی که در دستگاه تواب سازی گزمگان رژیم به خدمت گرفته می‌شدند، عمده وظیفه‌ای که داشتند این بود که با اعمال فشار مضاعف بر زندانیان مقاوم، پایداری آنها را بشکنند و به ماشین تواب سازی سوخت رسانی کنند. بعدها برخی از این بریده مزدوران توسط رژیم در برنامه‌های داخل کشوری به کار گرفته شدند و برخی دیگر نیز در پوششهای مختلف به خارج از کشور صادر شدند. در چند سال اخیر تعدادی از بریدگان از مبارزه نیز به جمع این سفلگان یا همان بریده مزدوران سابق پیوستند و ارکستر هماهنگی را علیه مقاومت و به‌ویژه راهبر صاحب صلاحیت آن مسعود رجوی به راه انداختند . رسانه‌های دوست رژیم نیز تمام قد در خدمت هرزه گویی این سفلگان قرار گرفت و به این مقدار هم رضایت ندادند و دستگاه جنایت و ترور رژیم رسانه‌هایی اختصاصی برای آنان دست و پا کرد. بزمگاهی آماده از سوی گزمگان جنایت و شقاوت رژیم برای هرزه خواری این سفلگان بی‌مایه، تا با شناعتی بی‌نظیر، بوزینه‌وار، برای خوش‌آمد بربریت حاکم اتوار بریزند. این بی‌مایگان میان تهی به قدری بر سبقت گیری در دلربایی چندش‌آور از ارتجاع هار اصرار داشتند که هرگز به شعور نداشته‌شان نمی‌رسید که آنچه آنها می‌گویند دیگر خود رژیم نیز از تکرارشان دست برداشته است. 
یکی از این سفلگان به نام «ایرج مصداقی» که مجاهدین با شناختی که از او دارند به او لقب «تواب تشنه به خون» داده‌اند، که البته از توحشی که در نحوه حرف زدنش آن هم در یک برنامه تلویزیونی موج می‌زد براستی صفت برازنده‌ای برایش است، ادعا می‌کرد مجاهدین پایگاهی ندارند و اصلاً کانون شورشی یک دروغ است. عجالتاً به این بدبخت بی‌آینده بگویم که رژیم خود در رسانه‌هایش از گسترش کانون‌های شورشی فغان سر می‌دهد و هر از چند گاهی برای این‌که بگوید رژیمش در امن و امان است اعلام می‌کند چند تیم از مجاهدین یا همان کانون‌های شورشی را دستگیر کرده است. اما پاسخ جدی را کانون‌های شورشی، آتشین و کوبنده به‌زودی به این سفله‌ هرزه‌خوار خواهند داد. او خود می‌داند که سرنوشتش به سرنوشت ارتجاع وحشی ولایت فقیه گره خورده است و آنچه در تقدیر است خرد شدن استخوانهای این رژیم بی‌آینده و پا به گور زیر رژه‌ پیروزی کانون‌های شورشی و ارتش آزادیبخش ملی ایران به راهبری و فرماندهی مسعود رجوی است.

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


آری مسعود رجوی این است - سلسله مقالات زری اصفهانی

این چند جمله از بازجویی های محمد حنیف نژاد است.

آن منظره اسف انگیز دستفروش ها که چگونه مورد حمله مأمورین شهربانی قرار می‌گیرند و بساط محقرشان را که تمام سرمایه زندگیشان را تشکیل می‌دهد چگونه در هم می‌ریزند و آن وقت اینان هم مجبور می‌شوند که در باندهای قاچاق مواد مخدر شرکت کنند و بالاخره گرفتار شده، اعدام شوند.
حضرت محمد چه عالی گفته است که «جامعه ای هلاک نگردید جز آنکه دست دزدان بـزرگ را آزاد گذاشتند و دزدان کوچک را دست بریدند.»
در مذهب مجاهدین خلق، گناهان همه سیستماتیک هستند و به سیستم حکومتی و اداره جامعه برمیگردند. بنابراین فکر کنید که اگر سعید محسن روزی قاضی یک دادگاه میشد امکان داشت که حکم اعدام برای کسی صادر کند ؟ یا حکم شلاق یا قصاص و چنین چیزهایی.
این است که میگویم دین مجاهدین از ریشه و پایه و اساس با اسلامی که در جامعه مرسوم بوده است و حالا هم در حکومت نشسته است متفاوت است. بسیار متفاوت، آیا در این جامعه که فقر مثل موریانه همه پایه های اخلاق و معنویات مردم را خورده است و یک چارچوب خرد شده از اخلاقیات و روابط انسانی باقی گذاشته است، میتوان یک روسپی را به جرم روسپیگری مجازات کرد؟  و آیا میشود انسان فقیری را که بدلیل گرسنگی دست به دزدی زده است به زندان انداخت؟ کاری که بطور روزمره در جمهوری اسلامی انجام میشود و حتی کودکان فقیر هم به جرم دزدی به زندان می افتند. و یا کسی را که در یک دعوای خانوادگی مرتکب قتل شده است میشود اعدام کرد؟ اساسا آیا حکم اعدام در چنین جامعه ای مساله ای را حل میکند؟ و کلا آیا میشود یک انسان را به خاطر یک خطا حتی اگر قتل باشد اعدام کرد؟
نگرش مذهبی که آخوندها دارند به انسان و پدیده ها یک نگرش ایستا، دگم، ناشی از نفرت و دشمنی نسبت به همه انسانهاست.
نگرشی است که به جای ریشه یابی  پدیده های فرهنگی، روانی و خطاهای اجتماعی بدنبال نابودی معلول است.
کسی به علتها کاری ندارد. هیچکس به منبع عفونتی که باعث این همه مرض در جامعه میشود اعتنایی ندارد. جایی است که همه میکروب ها در آنجا رشد میکنند و مردم را گرفتار میکنند و آنجا درست مرکزیست که ملاهای حاکم، افسار یک ملت را در دست گرفته اند و او را چه بصورت فیزیکی، چه روانی و چه تاریخی بسمت قهقهرا می برند.
بیماری همه گیر بی اخلاقی، بی شهامتی، تسلیم شرایط شدن و برای از دست ندادن منافع حقیر و کوتاه مدت خود دست به یک راه حل درست نزدن از همان منابع حکومتی ریشه میگیرد و منتشر میشود، و اساس مذهبی که مجاهدین پایه گذاری کردند، رحمت و عشق به انسان بود. حتی نفرت در اندیشه مذهبی آنها معنایی ندارد .
آنکسی که کافر است به این دلیل کافر است که روی حقایق را پوشانده است. کفر معنایش بی دینی به شکلی که در فرهنگ عوام است نیست. کفر معنایش پوشاندن حقایق است. کافر کسی است که حق را نمیگوید و آنرا پنهان میدارد. و کافر کسی است که سد راه رشد و تعالی انسان شده است و راه برقراری سیستمی حق پذیر را که بتواند انسان و انسانیت را در جایگاه درست و حقی که باید بنشاند، بسته است.
مرتجعین حاکم بر ایران، بیش از سی سال است که معتقدان به مذاهب دیگر را کافر مینامند. ایرانیان معتقد به مذهب بهائیت را مرتد و کافر نام گذاری میکنند و برحسب شرایط مختلف بسیاری از فعالین و رهبران مذهبی آنها را به زندان انداخته و حتی اعدام کرده اند. کسانی که مسیحی میشوند در ایران مرتد نامیده میشوند و حکمشان اعدام است. کشیشانی را با همین جرم در ایران اعدام کرده اند و بسیاری را به خاطر همین تبلیغات مذهبی زیرشکنجه کشته اند. فهرستی از نامهای بهائیان اعدام شده را اینجا میتوانید ببینید.
درصورتیکه در دین مجاهدین کافران تنها سیستم های سیاسی و اقتصادی هستند که راه رشد انسان را بسوی تعالی و بسوی آن هدف نهایی یعنی یگانگی انسان با طبیعت و جامعه و خود و خدا را سد کرده اند.
در تفسیرهای قرآنی که از مجاهدین درزمان شاه باقی است. مثلا تفسیری که از سوره محمد توسط محمد حنیف نژاد شده بود، کفر معنایش دین نداشتن نیست.
در تفسیر این آیه " آلذین کفروا و صدو عن سبیل الله اضل اعمالهم "
کسانی که کفر میورزند و راه خدا را سد میکنند، اعمالشان و کارکردهایشان تباه میشود.
در تفسیر این آیه محمد حنیف نژاد به سیستم های اقتصادی و سیاسی زمان که همه نیروها و امکانات و آزادیهای انسانها را دربست تحت کنترل خود گرفته اند اشاره میکند. به سیستم سرمایه داری جهانی و سیستم سرمایه داری وابسته  به غرب و بخصوص آمریکا در ایران اشاره میکند و اینها را مصداق کافر میشمارد. کفر در مذهب او و اندیشه او معنایش تغییر مذهب نیست. معنایش بهایی شدن و مسیحی شدن نیست. زیرا او در اولین قدم خط سرخی را مشخص کرده است که یک طرفش استثمارشدگان قراردارند چه بهایی باشند چه مسلمان چه بی دین و چه یهودی و چه زرتشتی و چه بودایی و چه هندو و در طرف دیگرش استثمارگران که آنها هم میتوانند مسیحی باشند و مثل جرج بوش هر یکشنبه به کلیسا بروند و یا لائیک باشند و یا یهودی مثل اکثر سرمایه داران و میلیاردرهای آمریکایی و اروپایی و یا مسلمان ارتجاعی مثل خانواده سران حکومتی ایران و وابستگانشان، و برای آنها  اگر مبارزه و جنگی  در دستور کار قرار میگیرد این مبارزه برمبنای نفرت فردی نیست. این مبارزه برای گشودن راه است. و برای برداشتن آنچه سد راه شده است. 
اگر در حمله به پاسگاههای دشمن سربازان رده پائین هم ممکن است کشته شوند علتش نفرت از این سربازان نیست. زیرا آنها هم قربانیان سیستم فاسد و سرکوبگر و استیلاگراند. اما سربازان ابزار سرکوب شده اند. و ابزار سد کردن راه رهایی مردم. به سربازان هشدار میدهند. سعی میکنند آنها را از کمک و همراهی با دیکتاتور بازدارند. سعی میکنند آنها را به جبهه مردم بکشانند ولی اگر این سربازان یا بدلیل ناآگاهی و یا بدلیل سرسپردگی حاضر به ترک جبهه ضد مردم نشدند. برای نیروی مبارز راهی به جز درهم کوبیدن صفوف آنها نیست.
موتور محرک یک نیروی انقلابی، دردرجه اول و بطور مبنایی عشق است. 
عشق به اکثریت مردم. زیرا که همیشه این اکثریت مردم هستند که فقیرند، آواره اند، قدرتی ندارند. دستشان به جایی نمی رسد. بسادگی محکوم میشوند و به زندان می افتند، وکیلی ندارند، حتی اگر بیگناه هم باشند باید سالیان سال در زندانها بمانند و بدون هیچ دلیل قانونی مجازات شوند. حتی زندانیان عادی بدلیل فقر و عدم امکان پرداخت دستمزد وکیل، صدایی در دادگاه ندارند و صدای فریاد دادخواهیشان را کسی نمی شنود.
هزاران هزار زندانی عادی در زندانهای ایران در بدترین شرایط زندگی میکنند. گاهی زندانیان سیاسی خبرهای آنها را به بیرون می آورند. 
آنها توسط معتادین به مواد مخدر و قاتلین  و اشرار مورد تجاوز قرار میگیرند، بزور به مواد مخدر آلوده میشوند. در بدترین وضعیت از لحاظ بهداشتی قرار میگیرند. حتی خبرهایی می آید بسیار وحشتناک که برخی از این زندانیان جوان تر را قلدرها بصورت برده جنسی مورد استفاده قرار میدهند و آنها از ترس کاری نمیتوانند بکنند.
کودکی که در یک حادثه ساده مرتکب قتلی شده است. از سن حتی 14 یا 15 سالگی به زندان می افتد. و وقتی به سن بیست سالگی میرسد اگر هم اعدام نشود دیگر یک انسان عادی نیست.
ترحم و بخشش در مذهب مرتجعین وجود ندارد. زیرا انسان برای آنها تقدسی ندارد.
انسان موجودیست که برده مذهب است و برده رهبر مذهبی جامعه. انسان در فرهنگ ارتجاع یک پروسه نیست. یک پدیده دینامیک نیست. رشد یابنده نیست. استاتیک است. و چون او را تغییرناپذیر تلقی میکنند بنابراین باید وقتی جرمی مرتکب شد نابودش کرد.
هر چند به فراوانی از وجود توبه در مذهب ارتجاع دم میزنند ولی درعمل چنین چیزی وجود ندارد. آنچه در طی سی و چند سال گذشته در جمهوری اسلامی دیده شده توبه تنها مربوط به زندانیان سیاسی بوده است. و دردادگاههای فرمایشی.
توبه تنها برای توابینی بوده است که ازعقاید سیاسی خود در زیر شکنجه و فشارهای روحی در زندان دست کشیده و در کنار شکنجه گر و بازجو قرار گرفته اند. از آنچه در گذشته فکر میکردند پشیمان شده و برای نشان دادن این پشیمانی به همکاری با زندانبان دست یازیده اند. توبه تنها به این صورت معنی شده است و بکار گرفته شده است.
در حالیکه توبه در دین مجاهدین خلق  پشیمان گشتن از خطای فردیست و در مسیر درست قرار گرفتن برای جبران خطاست.
یعنی درست برعکس آن توبه در دستگاه مرتجعین، توبه و بخشش  درست برای بازگرداندن  قربانیان یک سیستم  غلط است که به خاطر شرایط بد جامعه دست به دزدی زده اند یا به قتل و جرم های دیگر، و در این موارد است   که باید آنها را تحت درمانهای روانی و آموزشهای درست مدرن قرار داد تا بتوانند به جامعه برگردانده شوند.
انسان همیشه میتواند تغییر کند، میتواند راهش را عوض کند. میتواند به جای اینکه عنصری مخرب برای جامعه و مردم باشد، انسانی فداکار و مهربان و درستکار گردد. میتواند به جای دشمنی با انسانهای دیگر، آنها را دوست بدارد، محبت بورزد، دست از کینه و انتقام جوییهای مادون انسانی بردارد و در خود قدرت عشق ورزیدن، عفو کردن، دوست داشتن را ارتقاء بخشد. خود را به یک عشق وسیع که همه هستی را دربرمیگیرد متصل کند و زشتی ها و ویرانی ها و آلودگی ها را ترمیم کند و پاک کند و جامعه ای زیبا خلق کند.
انسان قادر به شکافتن فلک سرنوشت و در انداختن طرحی نو است. انسان متحول، انسان از پایه و مبنا تغییر یافته، انسانی که تولدی تازه یافته است در جهانی تازه، جهانی که در آن عشق و مسئولیت پذیری و حرکت و جنبش و جوشش برای تکامل، همه سختی ها را آسان و راههای صعب را رام و آرام ساخته است. اینها درسهایی بود که مجاهدین خلق بر مبنای مذهبی که خود بنیاد نهاده بودند به جوانان میدادند و مسلما جاذبه های زیادی را در میان اقشار جوان جامعه بوجود می آوردند.   
شعار تغییر و قدرت تغییر انسان که به یک قدرت ماورائ طبیعی متصل است و ازآن انرژی و نیرو و عشق میگیرد شعاری بود که همیشه نیاز جامعه های در سکون مانده و جوامع فقیر و در زیر سلطه دیکتاتوری و زور و احجاف و بی عدالتی است.
و بدینسان این اندیشه و یا این دین در جامعه ریشه میگیرد. رشد میکند. جوانانی را که در هر سطحی نسبت به مسائل جامعه و مشکلات حساس بوده اند و آگاهی های اجتماعی و سیاسی بدست آورده اند را جذب میکند. دانشگاههای ایران پایگاه رشد آنها میشوند. و با دستگیریهای مستمر بیشتر شناخته میشوند. دستگیریها و زندان رفتن ها حتی به آموزش دستگیرشدگان کمک می کند. خانواده های دستگیرشدگان هم سیاسی میشوند و فعالانه پیام زندانیان را به بیرون از زندان می برند دفاعیات مجاهدین در هر کجا پخش میشود. در بازار و در مساجد و در مدارس و در دانشگاهها. حماسه مهدی رضایی گل سرخ انقلاب. حماسه سعید محسن و محمد حنیف نژاد و علی اصغر بدیع زادگان از بنیانگذاران و همه رفقایشان که دردادگاهها اندیشه های خود را بدون هیچ وحشتی بیان کردند و از آنها دفاع کردند و بیشترین شکنجه ها را هم تحمل کردند. 
در ضربه سال 1350 بنیانگذاران و تعداد زیادی از کادرهای مجاهدین خلق دستگیر میشوند. مسعود رجوی که عضو مرکزیت سازمان بوده است هم دستگیر میشود. او هفت سال در زندان و زیر شکنجه و بازجویی و انواع کنترلها و سختگیریها قرار میگیرد تا در ۳۰دیماه ۱۳۵۷با آخرین گروه زندانیان سیاسی که اکثرا حکم ابد داشتند آزاد میشود .


 خانم زری اصفهانی تا زمانی که در قید حیات بودند بیشتر از نه قسمت ننوشتند.

یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


آری مسعود رجوی این است - سلسله مقالات زری اصفهانی

امیدوارم در بخش قبلی این مطلب، بازجویی سعید محسن یکی از بنیانگذاران  مجاهدین خلق را خوانده باشید. من آنها را چندین بار خواندم. با همان علاقمندی و شوقی که آثار بزرگ ادبی را خوانده ام. با همان احساس رضایت و تبسمی که وقتی صدای پرنده ای را میشنوم یا  به قله برفی کوهی نگاه میکنم. آنچنان این نوشته های ساده سرشار معنویت و انسانیت و عشقی عمیق به انسانها است که بشدت انسان را تحت تاثیر  قرار میدهد.
جهان با همه زشتی هایش، زیبایی های فراوان دارد و انسان های بزرگ که دوست انسانیت و آرزومند ارتقاء جوامع انسانی بوده اند از جمله این زیبایی هاست. این نوشته ها انگار یک جور الهام و خود یک کتاب الهی هستند. سرگذشت انسانی که در جامعه خود غریب بود زیرا بفاصله زمانی سالها از اکثریت جامعه خود جلوتر بود. انسانی دردمند که در عین حال که رنج و تلخی و زشتی های جامعه را می بیند و رنج می برد بفکر چاره می افتد. می خواهد همه چیز را تغییر دهد و زیر و رو کند.  دربرابر همه نابسامانی ها یک هدف دارد. بقول حافظ  که می گوید:
بیا تا گل برافشانیم و می درساغر اندازیم --- فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم --- اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد --- من وساقی بهم سازیم و بنیانش براندازیم.
او از دیدن تجاوز افسران پادگان به سربازان جوان رنج می برد. از دیدن تجاوز روسای کارخانه به حقوق کارگران رنج می برد اما با یک آرزو و یک رویا که آنرا عملی میداند و خود را برای آن آماده میسازد، دردهایش را تسکین میدهد.
و آن آرزو تشکیل یک سازمان پیشتاز است که بتواند توده ها را برای یک انقلاب رادیکال آماده کند و بمیدان بکشد.
این تنها چیزیست که در میانه همه رنج ها او را تشفی میدهد. رویای سازمانی با یک ایدئولوژی چپ که با فرهنگ توده ها بیگانه نباشد و با زبان خودشان سخن بگوید 
در نوشته های او جا به جا به این حقیقت هم برمیخوریم که او مشکلات اجتماعی را و حتی جنایت ها را هم به افراد برنمیگرداند بلکه آنها را به سیستم حاکم و حکومتی که باعث آن نابسامانی ها شده است برمیگرداند. در مذهب او گناه فردی وجود ندارد. بلکه گناهان و جرم ها همه سیستماتیک هستند و ریشه در  وضعیت نابسامان جامعه ای دارند که در چارچوب ویرانگر اقتصاد سرمایه داری و طبقات فقیر و غنی محصور شده است و راه برون رفت ندارد، مگر اینکه از اساس و پایه دگرگون شود. 

گناه فردی در دین سعید محسن و یارانش  نبود. این مساله ایست بسیار عمیق که باید شکافته شود. هرچند مجاهدین و بخصوص خود مسعود رجوی درباره آن سخنرانی هایی داشته است  که البته بیشتر داخلی بوده اند ولی بطور مدون و بصورت یک تئوری اجتماعی و حتی ایدئولوژیک  هنوز مطرح نشده است و شاید  شرایط حاد مبارزه سیاسی هنوز فرصت کافی برای تدوین آنها به او و دیگر مسئولین سازمان مجاهدین نداده است.
گناه فردی در مذهب مجاهدین وجود ندارد. هرچند که هر انسانی مسئولیت سرنوشت خود را باید بدست بگیرد و برحسب میزان آگاهی های اجتماعی اش، تعهدپذیر باشد اما وقتی خطایی از فردی سرمیزند که در یک سیستم ناعادلانه و کاملا غلط بسر می برد این خطا تنها به نام او نباید نوشته شود.  زیرا  کل جامعه بشریست که مسئول هر جنایت، هر تجاوز، هر دزدی و هر خطایی است که در آن جامعه توسط افراد اتفاق می افتد. گناه این خطاها به گردن همه افراد یک جامعه است زیرا شرایط آن خطا را بوجود آورده اند، آنرا پیشگیری نکرده اند و مهمتر از همه سیستمی حاکم کرده اند که زمینه های آن خطا و یا گناه فردی را فراهم ساخته است.
فکر کنید که در جمهوری اسلامی دسته دسته به جرم قاچاق مواد مخدر اعدام میشوند. گرچه البته همه میدانند که سردسته قاچاقچیان مواد مخدر خود سپاه پاسداران است. ولی اگر اینهم نبود، آیا در چنان جامعه ای مثل ایران با آن شرایطی که در آن حاکم است و با وجود جمهوری اسلامی میتوانست وضعیت بهتری باشد؟ در جامعه ای که ۷۰ درصد مردم در فقر بسر می برند. و اگر دو شغل و سه شغل هم داشته باشند نمیتوانند از پس تامین مخارج خود و خانواده شان برآیند و جامعه ای که بشدت دو قطبی شده است. یک سر قطب خانه های چند میلیون دلاری دارند. و ثروتشان از میلیارد هم بالا میزند (نمونه اش اسدالله عسگر اولادی بود که به میلیاردر بودن خودش افتخار میکرد) و نمونه های دیگرش را مثل بابک زنجانی و یا محمودرضا خاوری و رضا ضراب و همه خانواده رفسنجانی و خامنه ای و نظایر او امروزه در اخبار زیاد می بینید. سر دیگر قطب آنچنان فقیرند که حتی کودکانشان را بفروش میرسانند و در بهترین صورت کلیه (و تازگی ها کبد) خود را هم برای فروش ارائه میدهند و زنانشان را هم برای فروش به خیابان ها میفرستند. در این جامعه آیا قاچاق مواد مخدر چیز عجیبی است؟ و آیا با اعدام قاچاقچیان مساله حل میشود؟

ادامه دارد...

پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۹

مسعود رجوی کیست


در سال ۱۳۲۷ درشهرستان طبس به دنیا آمد او فارغ التحصیل رشته حقوق سیاسی از دانشگاه تهران است.
در سال ۱۳۴۶ به عضویت سازمان مجاهدین خلق ایران درآمد.
حنیف نژاد او را در گروه ایدئولوژی وارد کرد و در آنجا به تدوین اصول ایدئولوژیک ومبارزاتی سازمان پرداختند.
مسعود رجوی بعدها یکی از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین شد.
در سال ۵۰  ۱۳همه بنیان گذاران و ۹۰ درصد اعضای مرکزیت مجاهدین توسط ساواک شاه دستگیر شدند و 
مسعود رجوی هم جزو دستگیرشدگان بود.
مسعود رجوی به همراه سایر اعضای مرکزیت، با دفاعیات خود در دادگاه نظامی شاه به افشاگری علیه دیکتاتوری سلطنتی پرداخته و سازمان خود را معرفی کردند. 
با انتشار این دفاعیات سازمان مجاهدین به شکل وسیعی در سطح جامعه شناخته شد.
در این دادگاه اعضای مرکزیت سازمان به اعدام محکوم شدند اما حکم اعدام مسعود رجوی بر اثر تلاشهای برادرش دکتر کاظم رجوی به حبس ابد تغییر کرد.
در سال ۵۴ سازمان مجاهدین در اثر یک ضربه اپورتونیستی دریک دوره متلاشی شد
مسعود رجوی با ارائه تٌئوری اسلام در چپ مارکسیسم به بازسازی سازمان مجاهدین در زندان پرداخت.
در ۳۰ دی ۵۷ مسعود رجوی به همراه آخرین دسته زندانیان سیاسی با تلاشهای مردم از زندان آزادشد.
ما سر نداده بودیم که زر بگیریم به جاش!
جانمان را مگر برای این داده بودیم که به جاش جاه بگیریم!
از جا برنخواسته بودیم
 قیام نکرده بودیم که در جاهای بهتر و درصندلی های بهتر و مقامات بهتری قعود کنیم.
اگر شما نمی توا نید قانون مورد تصویب و مورد قبول وتایید خودتان را اجرا کنید شما باید تکلیف خودتان را بامردم روشن کنید.
برای انقلابی آزادی های انقلابی شوخی بردارنیست
به قیمت جون به دست اش آوردیم وتا پای جان هم ازدستش نخواهیم داد.
او در دانشگاه صنعتی شریف به طور هفتگی کلاسهای فلسفه تشکیل می داد.

دیکتاتوری انحصارطلبی خفقان هیچگونه تطابقی با ناموس آفرینش با سرنوشت انسان ندارند و محکوم به نابودی اند.
آنچه مسلم است فقط ضد تکامل ها فقط ضد تکامل ها و کافرها هستند که بایستی ناامید باشند.
درسال ۵۸ مسعود رجوی برای انتخابات کاندید ریاست جمهوری ایران نامزد شد .

امروز به اینجا نیامده ایم که برای انتخاب یک فرد یا یک سازمان تبلیغات بکنیم و رای بدست بیاوریم. 
نه !
مساله در اساس اصلا این نیست!
مساله ما بردن یا برنده شدن در انتخابات نیست!
بلکه تجمع امروز ما اساسا یادآوری و تذکار فلسفه انقلاب یعنی آزادی است.

در۳۰ تیر سال ۶۰ مسعود رجوی تشکیل شورای ملی مقاومت ایران را به عنوان آلترناتیو  حکومت کنونی درتهران را اعلام کرد.
مسعود رجوی در ۷ مرداد سال ۶۰ برای گسترش مقاومت از پایگاه یکم شکاری تهران به پاریس پرواز کرد.
در سال ۱۳۶۱ برای پایان دادن به جنگ ضد میهنی مسعود رجوی در یک ابتکار عمل تاریخی در ملاقات با وزیر خارجه وقت عراق یک طرح صلح ارائه کرد.
 این طرح صلح مورد استقبال سیاستمداران خارجی و مردم ایران قرار گرفت که از آسیبها و تلفات ناشی از جنگ به تنگ آمده بودند.
خمینی به دامن زدن به این جنگ و به ایجاد زمینه برای شروعش نیاز داشت. همچنان که امروز تنها کسی است که خواهان ادامه اش است. در ژوئن ۸۲ به بعد یک صلح عادلانه کاملا امکان پذیربود . 
در ایران یک جنگ واقعی و یک جنگ داخلی در جریان است.

مسعود رجوی به عراق عزیمت کرد ودرآنجا ارتش آزادی بخش را تاسیس کرد.

جام زهر آتش بس را دو سال بعد به حلقوم خمینی ریخت و به جنگ ضد میهنی پایان داد.
در جنگ آمریکا با عراق در سال ۱۳۸۲ نیروهای آمریکا با زد و بند با رژیم قرارگاههای مجاهدین را بمباران کردند 
در حالیکه مجاهدین دراین جنگ هم بی طرفی اتخاذ کرده بودند .
در سال ۱۳۹۵ آخرین گروه مجاهدین خاک عراق را به مقصد کشورهای اروپایی ترک کردند.

مقاومت رهایی بخش و ارتش آزادی بخش حق مسلم ملت ماست.
گسستن بند از بند خلافت یزدی نیل به آزادی و حاکمیت مردم ایران!
قیام در برابر ولایت یزدی!
 سرنگونی تام و تمام آن! 
با همه خدم و حشم و اعوان و انصارش!
این از انزجار و نفرت و از نفرین و مرز بندی و تبری جستن با این رژیم و همه عوامل و مزدورانش در هر پوششی که باشند آغاز می شود.







جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


آری مسعود رجوی این است - پایان بخش سوم - زنده یاد دکتر زری اصفهانی

مسعود رجوی یک چهره تاریخی است
تاریخ معاصر ایران از دهه 50 با نام مجاهدین آغشته شد و از زمان انقلاب با نام مسعود رجوی
هم دشمن این را میداند و هم دوست. هم آنکسی که با تیر و کمان و نیزه و قوای حرمله برای یافتنش آستین ها را بالا زده است.
برای هدیه بردن سراو به پیشگاه ابلیس اعظم  آمده است و همان ها که همه درد و مرض ها و عقده ها و دشمنی ها و نفرت ها و کینه های قومی  و قبیله ای خود را با قلمشان هرروز و هرروز نثار او میکنند.
مسعود رجوی واقعیتی تاریخی است. و مجاهدین خلق هم واقعیتی تاریخی اند آنها را از صحنه تاریخ معاصر ایران هرگز نمیشود حذف کرد. برای درک تاریخ معاصر ایران حداقل از بعد از انقلاب 57 باید مجاهدین خلق را در کانون همه اتفاقات این دوران گذاشت و در نقطه کانونی مجاهدین هم مسعود رجوی را.
 باید او راشناخت، تحلیل کرد، بطور واقعی و نه با کینه و انتقام جویی های شخصی افرادی که از دادن سهمی از زندگی خود برای آزادی مردمشان بسختی پشیمان شده اند و مقصر هم فقط اورا میشناسند.  
بنابراین برای شناخت مسعود رجوی به نظر من اتهاماتی را که به او لقب میدهند باید یک به یک و ریز به ریز مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. تا چهره این متهم تاریخی روشن تر شود. و من به نوبه خودم با تکیه به تجربیات مبارزاتی ام اینکاررا خواهم کرد. یعنی تحلیل اتهاماتی که به رجوی نسبت میدهند و آنچه که پیرامون این اتهامات مطرح میشود  که البته یک مطلب طولانی خواهد بود و باید آنرا قسمت به قسمت دراین جا بنویسم. هدف من روشنگری درمورد این هیاهوها بطور ریشه ایست. اینکه چگونه است که در یک مبارزه طولانی مدت و صعب بتدریج نیروها و افراد  جبهه عوض میکنند و چطور میشود که  آنهایی که خود تغییر کرده اند  برای توجیه این تغییر، آن جبهه و آن نیرو و آن فرد را که بدون تغییرات ماهوی همچنان به کار خود ادامه میدهد  مورد اتهامات سنگین و غیر واقعی قرار میدهند.

دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


آری مسعود رجوی این است - قسمت اول - دکتر زری اصفهانی

این مطلب را من چند سال پیش نوشته بود م و درچند قسمت. درشرایط حاضر با نگاهی به صحنه سیاسی ایران درمی یابیم که روز به روز فضا دارد شفاف تر میشود . اضداد مجاهدین صف بندی های مشخص تر ی را بوجود می آورند و گردهم می آیند.
جنگ میهنی  در داخل ایران و توسط 70 درصد مردم  طبقه کم درآمد و فقیر با کلیت نظام جمهوری اسلامی  ادامه می یابد  وروز به روز این جنگ رادیکال تر میشود. و جبهه گیری ها و تشکل ها  و اتحاد ها بین اقشار مردم پیشرفته  تر و سازمان یافته تر میگردد. دراین فضای پرتب و تاب که به سمت یک انقلاب میرود مسلم است که جنگ جمهوری اسلامی و هم جبهه ای هایش هم با آلترناتیو شورای ملی مقاومت و بطور خاص مجاهدین خلق و درمحورش رهبری مجاهدین تیزتر، و مشخص تر میشود. نگاه کنید به حجم مطالبی که همین چند روزه بعد از انتخاب جان بولتون به عنوان مشاور امنیت ملی در کابینه ترامپ برعلیه بخصوص مسعود رجوی نوشته  شده است. و یا در مصاحبه های رنگارنگ در رادیو تلویزیونهای آنچنانی با جیغ های بنفش دربوق کرده اند.
درهرصورت برای یاد آوری همه آنها که ناظران بیطرف این صحنه ها هستند این مطلب را دوباره چاپ میکنم. تاریخ 50 ساله گذشته را باید مطالعه کرد با دقت و بدون حب و بغض و جهت گیری و آنوقت بهتر میشود قضاوت کرد. درمورد همه چیز و همه کس. قضاوت درباره آنچه که اکنون در صحنه سیاسی ایران میگذرد بدون دانستن تاریخ معاصرو بدون تحلیل پدیده های تاریخی بصورت یک پروسه و یعنی تحلیل دیالکتیکی تاریخ میسر نیست. همه پدیده ها در ارتباط ارگانیک با هم  و با گذشته هم هستند و از این منظر باید به آنها نگاه کرد تا تصویر روشنی از آنها داشت. هیچ چیزی بدون گذشته وجود ندارد . آنچه که می بینیم در هر پدیده ای تاریخ آن پدیده است /از گلی که بردرخت میشکوفد تا پرنده ای که کوچ میکند و تا جویباری که درکنار درختان می گذرد و عابری که در پیاده رو منتظر چراغ سبز و عبور است . هیچ چیز ی خلق الساعه نیست . نه جهان و نه کائنات و نه  این شاخه گل یاس زرد درگلدان روی میز من . هرپدیده ای از جایی شروع شده است و به این جا رسیده است و ادامه خواهد داشت
زری اصفهانی – آری مسعود رجوی این است

روزهای محرم است. نه آن محرم تاریخی و کهنه. محرمی حقیقی.
سپاهیان اشقیاء گرداگرد خیمه کوچکی را گرفته اند. محاصره ای جنون آمیز. محاصره ای که بوی خون میدهد. بوی جنون. بوی انتقام، بوی کینه ای تاریخی.
روز، روز عاشورا است. هرچند که من بسیار ی داستان های تاریخی را باور ندارم. آنها را قصه های زیبایی  می شناسم که انسان ها درطول تاریخ شاخ و برگهایش را افزوده اند و به خواست قلب ونیاز خود به حماسه ها و تراژدیها بدلشان کرده اند. چندان اصراری ندارم که با منطق تاریخ شناسان درست و غلط داستان های مذهبی را تائید یا تکذیب کنم. به عنوان یک شاعر سمبل ها را بیشتر از حقایق باورمیکنم و افسانه ها و رمان ها را از کتاب های تاریخ نویسان ارجمند تر و آموزنده تر یافته ام.
اما آنچه به اسم محرم و عاشورا شنیده ام را این روزها بطور واقعی می بینم. ملموس، تلخ و تب دار و پر هیجان و پراز اشک و سرشار خون. و سرشار زیبایی و سرشار زشتی. یک طرف نیروی مهاجم است. سخت می تازد. با تیر، با تبر، با نیزه، یا با گلوله و البته و بسیار زیاد هم  باقلم و نوشتار و شعر و ادبیات
سپاهیان تاریک جامه، تاریک قلب با سلاح و مهمات و سرباز و زندان و گشتی و پلیس و و اینترنت  درآنطرف… و اینطرف فقط  یک خیمه مانده است. یک خیمه که نیمی از آنرا همین چند هفته، چند ماه پیش و یا چند سال پیش  به آتش کشیده بودند. به  آتش کشیدند و به آتش میکشند.
کشتند. با تیر و تبر، با سرنیزه با خمپاره، با موشک، با تانک و با تیرخلاص  و اسیر کردند و بردند و این خیمه آتش گرفته  پراز لخته های خون شهیدانش، خیمه مجاهدین است. و داستان همان داستان است. همان داستان کربلا و داستان عاشورا، ولی دراین داستان، انسانها همه  خود درصحنه اند. نه نقالی هست و نه قصه گویی، تعزیه گردانان همه حقیقی اند و نقشی نیست که بازی کنند . همه خود درمیانه میدان اند. چه آن کسی که شمر بوده است چه آنکسی که شمر گشته است. چه آنکسی که سرهای بریده را نشانه پیروزی خود میدانسته است. آری همه  درصحنه اند و زنده و حی و حاضر، دشمن جرار، قوای حرمله یک طرف و امام مقتول ویارانش  درطرف دیگر
 آری  دربرابر آن خیمه محاصره شده، همه هستند.  همه سمبل های تاریخی  از  نیروهای قابیلی. از خود  قابیل گرفته  تا یهودا، تا ابوسفیان و ابوجهل و هند جگرخواره و تا شمر و یزید و تا قاتلان ستارخان و باقرخان و قاتلان میرزا کوچک جنگلی و قاتلان دکترفاطمی و یارانش و تا برسد به قاتلان حنیف نژاد و یارانش و بیژن جزنی و خسرو گلسرخی و یارانش و قاتلان سعید سلطانپورو شکرالله پاک نژاد و موسی خیابانی و هزاران زندانی سیاسی قتل عام شده در سالهای شصت و تابستان 67 و …
همه آنها خیمه کوچکی را درمیان گرفته اند.
و اما قوای اشقیاء چه میخواهند ؟  آنچه که میخواهند تنها سر امام حسین است. زیرا بدون امام حسین لشگر اندکی که برای دفاع از انسانیت گرد آمده است، پراکنده خواهد شد. این سر امام حسین است که همه زحمات را برای سلطنت یزید و یارانش فراهم کرده است. اگر او نبود، اگر او زاده نشده بود چنین محشری هم برپا نبود. دربرابر ظالمان مقاومتی هم نبود،  هیاهو و جنگ و جدالی هم نبود و این جزیره ثبات، همچنان جزیره ثبات مانده بود، پس همه گناهان، همه آشوب ها، همه دربدریها، همه جنگ و جدال ها که نهایتش مرگ است و کشته شدن و به زندان گرفتار آمدن و گرسنه به شهادت رسیدن، و اجازه خاموش گشتن فریاد خو د را ندادن، همه بگردن اوست. سراو را میخواهند و او کیست؟
 سی و چند سال است که یک نام درایران، چه در جبهه دوست و چه درجبهه دشمن، نامی آشنا بوده است.
 این نام آشنای همه ایرانیان  دو نسل، مسعود رجوی است.
 گزافه نیست که بگویم، در سی و چند سال گذشته بیشترین عشق هایی که میشد نثار یک فرد بشود، نثار او گشته است و دربرابرش هم نفرت ها و نفرین های بسیار او را آنچنان ستوده اند که نامش سوگند گشته است و خط اول وصیتامه شهدا و او را آنچنان به دشنام گرفته اند که هیچ انسان مشهوری در جبهه اپوزیسیون در تاریخ معاصر به اندازه او مورد اتهام و دشنام و لعنت و نفرین قرار نگرفته است. 
و این روزها بخصوص که حملات علیه او ساعت به ساعت و روز به روز افزوده تر میگردد، 
شاید اغراق نباشد که بگویم طوماری به ارتفاع ده ها متر، طومار گناهان اوست
بگذارید برای او دادگاهی تشکیل دهیم. هزاران  دادستان در این دادگاه گرد هم آیند، او را محاصره کنند، انگشتهای اتهامشان را برویش نشانه روند. و او را محاکمه کنند....

ادامه دارد...

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۹

مسعود رجوی - من کیستم - گزیده سخنرانی


مسعود رجوی: در جواب به متحدان عینی خمینی، آنهایی که در عمل بیشتر سمت خمینی هستند ولو داعیه‌های چپ‌نمایانه داشته باشند. از اونکه نباید ترسید،‌می‌ترسانند. از مجاهدین می‌ترسانند. از دیکتاتوری مجاهدین می‌ترسانند.
از آنهایی که باید ترسید در سطح جهانی نمی‌ترسانند. به این ترتیب با بزرگ کردن وحشت و خطر مجاهدین، خطرات اصلی و عمده را دست پایین می‌گیرند.

از مجاهدین باید ترسید؟ چرا؟ چه کرده‌اند؟ حق چه کسی را خورده‌اند؟‌ به کی بی‌حق مارک و برچسب زدند؟ با کی در افتاده‌اند؟‌ با کی اول شروع کرده‌اند؟ این خمینی بود که با ما درافتاد و سایرین.
آیا مجاهدین دست‌نشانده‌اند؟ وابسته به یک قدرت بزرگ جهانی هستند؟‌ آخر اگر کسی تاریخ و شرایط ایران را بداند خواهد فهمید که مسیر دیکتاتوری،‌مسیر وابستگی هم هست. دست‌نشانده‌ها مجبورند، مثل شاه دیکتاتوری بکنند.
دیکتاتورها مجبورند که ساخت و بافت اقتصادی کشور را وابسته بکنند. چونکه نمی‌توانند به مردم تکیه کنند. بهترین شانس برای دشمنان مجاهدین البته دیکتاتور شدن مجاهدین است. چون پایان مجاهدین است،‌ چون مردم را از دست می‌دهند و این تجربه همه انقلابات جهان است.

ما با همه مدعیانمان یک حرف اساسی داریم. فقط یک حرف،‌می گوئیم اگر متحد عینی خمینی نیستید. اگر عملاً نوک تیز مبارزه‌تان را با ما به‌سود اون نگذاشتید، خیلی خوب،‌برویم همه روی آن فصل مشترک. مگر خمینی دشمن اصلی نیست. مگر مجاهدین آزادی را از شما گرفتند؟‌ خیلی خوب راه ساده است. اگر دشمن اصلی مجاهدینند که‌ای ننگ و نفرین و لعنت بر شما. اما اگر خوشبختانه خمینی است، سلام علیکم. در مبازره با خمینی کمربندها رو باید محکمتر بست. اول از همه مجاهدین. اینطوری که نمی‌شود. چاه باطل خیلی عمیق است، صدبار از چاه باطل شاه عمیق‌تر، جنایتکارتر. پس ستیغ قله حق هم باید هر چه سربه فلک کشیده‌تر و هر چه تیزتر باشد.

مسعود رجوی:‌ من آمدم خودم را و نسلم را و سازمانم را فدا بکنم. برای رهایی مردم ایران. من! شخص من! نه. هزارها بار قلبم را سوراخ کردند. هزارها باز طناب به گردنم انداختند. هزارها بار بر بدنم شلاق زدند. من مجاهد خلقم. آمده‌ام خودم را فدیه رهایی خلق در زنجیرم بکنم. آهای مردم ایران من انصاری الی الله. چه کسی من مجاهد خلق را در مسیر خدا و خلق نصرت خواهد کرد؟
نصرت و حمایت برای چی؟‌ برای صلح برای آزادی. برای حاکمیت مردمی.

بله، بله من مجاهد خلقم و آمدم تا خلقم را از تجارب تلخ گذشته پرهیز بدهم و رها کنم. هر چه می‌خواهید بگید. هر چه می‌خواهید به‌صورتم سیلی بزنید. در سینه‌ام سرب مذاب خالی کنید. مادرهای پیرم را هم شهید بکنید. اطفال شیرخوارم رو بزنید و شکنجه بدید، زندان کنید، سرببرید. هر مارک و اتهامی هم می‌خواهید نثار کنید. به فرموده مولایم علی کوهها بجنبد از جایم تکان نخواهم خورد.