‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد حنیف نژاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد حنیف نژاد. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، فروردین ۱۷، ۱۴۰۰

مسعود رجوی و بیش از نیم‌قرن تکاپو در قفای آزادی

 


این روزها، به‌خصوص با نزدیک شدن چشم‌انداز سرنگونی محتوم استبداد مذهبی در ایران، نگاهها بی‌اختیار به آینده دوخته می‌شود. به آینده‌یی که قرار است پس از فرو ریختن بنای پوسیده و فاسد ارتجاع بر خرابه‌های آن بنیان نهاده شود. این آینده درخشان بی‌تردید بر اساس آزادی و دموکراسی بنا نهاده خواهد شد. این نیاز و اشتیاق مردم ایران‌زمین پس از صد و اندی سال دویدن بی‌وقفه به پای سر در قفای آزادی است.

آزادی و فقط آزادی،‌ نخستین، ضروری‌ترین و اساسی‌ترین شعاری است که تنها در تحقق آن و با تحقق آن است که می‌توان سخن از دیگر گام‌های مبرم برای رستگاری مردم ایران به میان آورد. خواستهایی مانند آبادانی، پیشرفت، رفاه، برابری زن و مرد،‌ جدایی دین از دولت، انتخابات آزاد و... در پرتو دستیابی به این گوهر شب‌چراغ معنا داشته و دارند.

ایران آینده یک ایران آزاد و دموکراتیک است؛ ایرانی که با تجربه دردناک و خونین ستم‌شاهی و ستم‌شیخی، دیگر هرگز و به هیچ قیمت به گذشتهٔ تاریک بازنخواهد گذشت.

با اشرف به ضرورت دستیابی به آزادی به‌عنوان سلسله جنبان و انگیزهٔ اصلی تمام مبارزات و فداکاریها، اکنون سؤال این است که کدام جریان و چه کسی «ایران آزاد» و خواست‌های دموکراتیک آن را نمایندگی می‌کند؟ آیا ایران از زادن آرش و کاوه و بابک عقیم شده است و در جهان به‌عنوان کشوری تن داده به بنیادگرایی مذهبی شناخته می‌شود؟ آیا ایران عزیز ما با داشتن پرقدمت‌ترین، طولانی‌ترین و درخشان‌ترین تمدن روی زمین و فرهنگی غنی و ذخایر سرشار نفت و گاز و معادن [سومین کشور دارای ذخایر نفتی و دومین کشور دارندهٔ ذخایر گاز] در جهان، با خامنه‌ای و روحانی نمایندگی می‌شود؟ یا سیمایی دیگر نیز دارد؛ سیمایی که استبداد و ارتجاع مستمراً تلاش کرده‌اند تا مانع دیده شدن آن در افق شب گرفتهٔ ایران بشوند.

هم‌چنان که تاریخ گذشتهٔ ‌ ایران را نه با شاهان و شیخان که با قیام‌آفرینان، مقاومت‌کنندگان، فرهنگ‌سازان، نوابغ و چهره‌های ملی، میهنی و انقلابی مانند سیاوش، آرش، ‌کاوه، ستارخان، میرزا کوچک خان، مصدق، جزنی و حنیف‌نژاد و.... می‌شناسیم، تاریخ معاصر ایران و انقلاب نوین و دموکراتیک آن را نیز باید به نام سمبل و جریانی شناخت که در مسیر رسیدن به آزادی سر از پا نشناخته طی طریق کرده است.


انقلاب ضدسلطنتی، نماد همدلی مردم

آنانی که از نزدیک انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران بر علیه دیکتاتوری شاه را دیده‌اند، خوب می‌دانند که این انقلاب هرگز برای این نبود که شاه را بردارد و شیخ را به جای آن بگذارد. در پی آن نبود که تاج را با عمامه و عبا و نعلین جایگزین کند. این انقلاب استمرار طبیعی جنبش مشروطه و نهضت ملی کردن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق و نیز سازمانهای پیشتاز و انقلابی ایران یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران و سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران بود. مردم ایران از دیرباز در پرتو روشنگریهای عناصر آگاه و مترقی می‌خواستند کشوری داشته باشند که با داشتن آزادی، عدالت و برابری و آبادانی و پیشرفت، شانه به شانهٔ کشورهای مترقی و پیشرفتهٔ جهان، عظمت و درخششی شایان نام خود در جهان کسب کند.

در روزهای انقلاب ضدسلطنتی این خواست متبلور شد و فضای همدلی، همبستگی، اعتماد،‌ فداکاری و آزاداندیشی در میان مردم ایجاد کرد. در پرتو چنین فرهنگی از انقلاب بود که تغییر نظام سلطنتی ممکن گردید.

خمینی به‌عنوان چهره‌ای که با ناحق به شاخص تبدیل شد، هرگز در پی آزادی و خواست‌های دموکراتیک مردم ایران نبود. او شیادی بود که با درونمایه‌ای دجالگرانه و ریاکارانه در پایان مسیر سوار بر موج شد و انقلاب را به سمتی که می‌خواست منحرف کرد.


نیروهای انقلابی و فرصت گذرا

هنگامی که خمینی بر موج مخالفت مردم با نظام سطلنتی سوار شد،‌ شاه رهبران حقیقی انقلاب را یا به‌شهادت رسانده، یا در زندانهای خود به حبس ابد محکوم کرده بود. بر اثر قیام مردم آخرین دستهٔ زندانیان سیاسی [از جمله مسعود رجوی] را در ۳۰دی۵۷ آزاد شدند؛ یعنی درست ۲۲روز قبل از سقوط نظام سلطنتی. در این مدت کوتاه سازمانهای پیشتاز چه می‌توانستند بکنند؟‌

آنها از یک‌سو باید در کورهٔ قیام می‌دمیدند تا جنبش مردم ایران هر چه رادیکال‌تر شده و به سمت تغییرات پایدار نیل کند، از طرفی دیگر تا می‌توانستند باید مانع از شکل‌گیری انحصارطلبی و ارتجاع خمینی می‌شدند.

مجاهدین و در پیشاپیش آنها مسعود رجوی در حالی از زندان آزاد شده بودند که تشکل گسترده و قابل توجهی در بیرون از زندان نداشتند. آنها برای ایستادگی در مقابل استبداد نوظهور خمینی باید خود را سازمان و سامان می‌دادند. این فرصت را باید تا آنجا که می‌توانستند طولانی‌تر می‌کردند. حتی یک روز و یک ساعت در این میان سرنوشت‌ساز بود.

خمینی نه انقلابی بود و نه دغدغهٔ آزادی داشت. او با تئوری ولایت فقیه می‌خواست یک حکومت قرون‌وسطایی در ایران برقرار کند و خود خدایگان آن باشد. نارضایتی مردم از دیکتاتوری شاه این امکان را به او داد تا سوار موج شود و در فقدان رهبران انقلابی و ذیصلاح در بیرون زندان، دست‌آوردهای این انقلاب را به یغما ببرد. او بر جایگاهی تکیه زده بود که شایستهٔ آن نبود؛‌ بنابراین باید مظاهر انقلاب ضدسلطنتی و نیروهای انقلابی را قلع و قمع می‌کرد تا مانع تصاحب مطلق قدرت توسط او نشوند.


گناه مسعود رجوی و مجاهدین چه بود؟

تنها گناهشان این بود که نمی‌خواستند به چشمان خود دروغ بگویند و بگویند که عکس دجال را در ماه دیده‌اند.

نمی‌خواستند در برابر بتی که «آن دیگران» می‌پرستیدند، تعظیم کنند و دستش را برای رسیدن به پست و منصب و جاه و مقام ببوسند.

نمی‌خواستند به آرمان انقلابی خود خیانت کنند.

نمی‌خواستند عشق به میهن‌شان را به پای هیولایی بریزند که هنگام آمدن به ایران، هیچ احساسی نه به مردم داشت نه به ایران.

آنها شیفتهٔ آزادی بودند و برای آن حاضر بودند هر بهایی را بپردازند.


«نه»ی بزرگ مجاهدین به خمینی با رأی منفی به قانون ولایت فقیه

از افتخارات تاریخی مجاهدین به رهبری مسعود رجوی همین بس که در ۱۲آذر۵۸ یعنی در اوج تنوره‌کشی و اقتدار خمینی، با پاکبازی و شجاعت سیاسی ـ ایدئولوژیک، اصل ضد انقلابی و ضدمردمی ولایت فقیه را به‌رسمیت نشناخته و به آن رأی منفی دادند. البته بسا پیش‌تر از آن مسعود رجوی به سینهٔ خمینی قاطعانه دست رد زده بود؛ و آن هنگامی بود که خمینی از او خواسته بود علیه کمونیستها موضع‌گیری کند تا تمام درها بروی او و مجاهدین باز شود. اصل واقعه را از زبان مسعود رجوی بشنویم:

«در همان حوالی ۲۲بهمن ۵۷، خمینی یک شب پسرش احمد را که بسیار به مجاهدین ابراز ارادت و سمپاتی می‌کرد، نزد من فرستاد. هنوز رژیم شاه به‌طور کامل سقوط نکرده بود. ما هم دو سه هفته بود که از زندان آزاد شده بودیم. برجسته‌ترین حرفهایش (احمد) این بود که:

علیه کمونیستها موضع‌گیری کنید و با هر کس که «امام» وارد جنگ شد، شما هم وارد جنگ شوید که در این‌صورت همه درها به‌رویتان باز خواهد شد. من احمد را آن شب پی کارش فرستادم و چند شب بعد با برخی برادرانمان در محل استقرار خمینی، در یک اتاق خصوصی در جنب اتاق دیدارهای عمومی او دیدار کردیم». (استراتژی قیام و سرنگونی)

و گناه بزرگ مجاهدین این بود که نخواستند اصول مبارزاتی خود را در پای قدرت سر ببرند.


رویش سرودآوران سپیده در امتداد یک رسم

مرزبندی قاطع مسعود رجوی با هیولای ارتجاع، ۴۱سال سازمان مجاهدین خلق ایران را در کشاکش یک مبارزه مهیب با خمینی و خامنه‌ای ماندگار و سرفراز نگهداشت. اکنون که بر فراز پله‌های این ۴۱سال خونبار نگاهی به آن روزها می‌افکنیم، شکوه مسیر طی شده را به چشم می‌بینیم. خط‌دهندگان وزارت بدنام،‌ لابی‌های آن‌سوی آبها و سینه‌چاکان گریزان از بذل هزینهٔ نیم‌پهلوی می‌خواستند اصالت، صفا و صافی انقلاب نوین ایران را با حقنهٔ شعار مشکوک «رضا شاه روحت شاد!» بیالایند و چنین بنمایانند که مردم ایران خواهان بازگشت به پیشینهٔ بد در برابر بدتر هستند؛ از انقلاب خسته شده‌اند و این‌طور القاء کنند که خطی که مسعود رجوی با رنج و شکنجی طاقت‌فرسا آن را پی‌گرفت به بار ننشسته است. آیا شعار دانشجویان و مرزبندی دقیق و روشن آنها را با شاه و شیخ دیدند؟ آیا طنین خروش نسلی که بی‌پروا فریاد زد «نه شاه می‌خوایم نه رهبر ـ نه بد می‌خوایم نه بدتر» را شنیدید؟ آیا دیدند که «انقلاب بهمن نه مرده و نه خاکستر شده»،‌ بلکه رویینه و بالابلند و گلگون رخ از یک قیام به قیام دیگر ادامه دارد.

اینک شهرهای ایران با اتکا به یک رسم در برابر خلیفهٔ سفاک ارتجاع می‌خروشند؛ رسم ایستادگی تا به آخر و پرداخت همه چیز برای آزادی؛ خجسته آزادی. رسمی که مسعود رجوی از همان روز آزادی آن را در نسل جوان و انقلابی مجاهد خلق جاری و ساری کرد و قیمت سنگین آن را به تمام پرداخت.

اکنون و به یمن آن رسم و مرام تکثیر شده، شهرها، کوچه‌ها و خیابان‌ها در تصرف «سرودآوران سپیده» است تا دوشادوش و دست در دست با هم بخوانند:

ای فتاده به زنجیر ایام!

یک جهش مانده تا بر کنی دام

یک قدم مانده، یک خیز، یک گام

بشکنی این قفس

تا بر آری نفس

چون درای جرس

بانک برداری از دل به هر بام

روز سرکوبی استبداد روز جمهوری و آزادی

ای سرود آوران سپیده

ای شهیدان در خون تنیده

درود، درود، درود، درود، درود


پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۴۰۰

مسعود، آن گونه که در زندان بود - احمد حنیف‌نژاد

 


آذرماه ۱۳۵۰ ساواک تمام کادرهای دستگیر شده مجاهد را، به‌جز محمد حنیف‌نژاد، محمود عسکری‌زاده و رسول مشکین فام، در یکی از اتاقهای اوین جمع کرد. من هم جزو آن جمع بودم. با وجود این‌که قبل از دستگیری مسعود را دیده بودم، ولی در همین اتاق بود که از نزدیک با او آشنا شدم.

چیزی که در همان برخورد اول نظرم را جلب کرد، شادابی، تحرک و فعال بودنش بود. لحظه‌یی آرام و قرار نداشت. او هرگز زندان را برای انجام مسئولیتهایش به‌عنوان یک مانع به‌رسمیت نمی‌شناخت. همواره متناسب با شرایط، وظایف و مسئولیت انقلابی خود را انجام می‌داد. در آن شرایط سخت سعی می‌کرد به هر ترتیبی شده با اتاقهای دیگر و حتی زندانیان غیرمجاهد، ارتباط برقرار کند، تا آخرین اخبار و اطلاعات را از بیرون زندان، از زندانهای دیگر، از بازجوییها و تجربه‌های بازجویی دیگران بگیرد و به بچه‌ها منتقل کند. با وجود این‌که شاعر نبود ولی شعر و ترانه‌هایی جمع‌آوری می‌کرد و بعضی شبها بعد از خاتمه جمعبندیها و انتقال تجارب و آموزشهای روزانه، شعر می‌خواند. سایر بچه‌ها هم به دنبالش شعر و سرود می‌خواندند و به این ترتیب فضای پرنشاطی ایجاد می‌کرد.

برای این‌که در آن شرایط بتوانیم کار تشکیلاتی و آموزشی بکنیم، بایستی ضوابط امنیتی سفت و سختی می‌داشتیم. حتی تنبیهاتی برای جلوگیری از خطاها تعیین می‌کردیم. مسعود در رعایت این ضوابط امنیتی و حفظ مناسبات جمعی پیشتاز بود. هر ضابطه‌یی را که تعیین می‌شد، کاملاً رعایت می‌کرد و اگر اشتباهی از او سر می‌زد، با روی باز می‌پذیرفت.

جمعبندی ضربه شهریور۵۰ در همین دوران و در همین جا انجام شد. جمعهای کوچک ۵-۶نفری تشکیل می‌شد و نقطه نظرات آنها جمع‌آوری شده و در جمع بالاتری به‌بحث گذاشته می‌شد. همه زیر فشار ضربه ۵۰ بودند. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد بعد از ۶سال کار مخفی و پیچیده، با چنین ضربه‌یی روبه‌رو شویم. همهٴ کادرها به‌ کمک اعضای مرکزیت، مسئولانه دنبال کشف علت اصلی ضربه و راه‌حل آن بودند تا با کسب تجارب جدید، این ضربه نظامی- پلیسی را جبران کنند. مسعود جزو نادر کسانی بود که بسیار واقع‌بینانه و به‌ دور از تأثیرات خود‌به‌خودی ضربه، آن را تجزیه و تحلیل کرده و نظر می‌داد. او خارج از نشست هم با آنهایی که متأثر از شرایط، ضربه را بررسی می‌کردند، ساعتها بحث می‌کرد تا نظراتشان را اصلاح کند. در زیر آن ضربه سهمگین، مسئولانه و واقع‌بینانه برخورد کردن خیلی تعیین‌کننده بود. از طرف دیگر سعی می‌کرد این جمعبندیها و نظرات را به‌ محمد حنیف و محمود و رسول، که در سلول دیگر بودند، برساند تا آنها هم در جریان این نظرات قرار گرفته و نظر تکمیلی خود را بفرستند.

اوایل تابستان ۵۱ با تعدادی از مجاهدین اسیر به‌ زندان قصر منتقل شدیم و دوباره با مسعود هم‌بند شدم. فضای آشفته و به‌هم‌ریخته و فتنه‌انگیزی بود. بنیانگذاران و اعضای مرکزیت سازمان اعدام شده بودند. با شهادت بنیانگذاران، آن هژمونی پیشین از بین رفته بود. مضافاً این‌که زندانیان مجاهد از شهرهای مختلف آمده بودند و بسیاری سابقه آشنایی با یکدیگر را نداشتند. کادرهای تهران نیز به‌دلیل شرایط مخفیکاری قبل از دستگیری، غالباً همدیگر را نمی‌شناختند. در زندان هم، همه کادرها از ابتدا پیش هم نبودند. آنها را از زندانهای قزل قلعه، جمشیدیه، عشرت‌آباد و اوین جمع کرده به‌زندان شهربانی آورده بودند. سلسله مراتب تشکیلاتی مثل قبل وجود نداشت. شرایط موجود زندان به نفع تشکیلات ما نبود. کوچکترین بی‌توجهی تشکیلاتی و عدم هوشیاری سیاسی می‌توانست مشکلات زیاد و عواقب ناگوار تشکیلاتی، ایدئولوژیکی و سیاسی به وجود بیاورد. در چنین شرایطی مسعود روز و شب نمی‌شناخت. با تمام توان و انرژی تلاش می‌کرد انسجام تشکیلاتی را برقرار کند. با هر کدام از بچه‌ها روزها و ساعتها با حوصله و خونسردی بحث می‌کرد و با صرف انرژی کلان تلاش می‌کرد آثار سوء ناشی از ضربه را خنثی کند. با تواضع انقلابی و دلسوزی بسیار، تک‌تک بچه‌ها را به‌راه می‌آورد.

در همین ایام با ورود مجاهدین و فدائی‌ها به‌زندان شهربانی، آرامش و سکون قبلی زندان به‌هم‌خورده بود. ما با انبوهی مسأله از مسائل سیاسی و خطی گرفته تا نحوه زندگی در شرایط جدید زندان و نیز تنظیم رابطه با زندانیان سیاسی مواجه بودیم که بایستی روزانه در نشستها یا در مذاکرات خصوصی حل می‌شد. در همه موارد مسعود نقشی تعیین‌کننده داشت. به‌رغم این همه کارها، تاوان اشتباهها و خطاهای ما را هم او می‌پرداخت.

با این همه گرفتاری، همه مسائل را زیر نظر داشت تا اوضاع از کنترل خارج نشود. مثلاً تعدادی از بچه‌ها تازه دستگیر شده بودند و در مرحله به‌اصطلاح پرونده‌خوانی بودند. مسعود مرا مسئول پرونده آنها کرد. سفارش زیادی کرد تا حداکثر تلاشم را بکنم که آنها به ‌بهترین وجه نسبت به ‌اوضاع دادگاه و برخورد با وکیل تسخیری و نحوه دفاع کردن در دادگاه ضدخلقی شاه و نوشتن دفاعیات خود مسلط شوند. خیلی حساس و دقیق بود که با حفظ مواضع اصولی به محکومیتهای سنگین محکوم نشوند تا هر چه زودتر از زندان آزاد شده به مبارزه خود در بیرون ادامه دهند. همچنین هوادارانی را که دستگیر شده و آموزشهای لازم را در بیرون زندان ندیده بودند، از نظر دور نمی‌داشت. چند نفر از هواداران را به‌من سپرد که با آنها کتاب بخوانم و به ‌آنها آموزش دهم تا به سرعت بتوانند در فضای تشکیلاتی سازمان قرار گیرند.


پاییز سال‌۵۱ رژیم تعداد زیادی از زندانیان را به‌ شهرستانها تبعید کرد. من‌ هم به‌اتفاق ۲۲نفر از کادرهای مجاهدین و همراه تعدادی از زندانیان غیرمذهبی به‌زندان مشهد منتقل شدیم.

سال۵۴ چند ماه بعد از ضربه اپورتونیستها، مجدداً از مشهد به‌زندان اوین منتقل شدم. اواخر فروردین‌۵۵ مرا از سلول به‌بند ۲ نزد سایر زندانیان مجاهد آوردند. ساواک برای اذیت کردن مسعود و ایجاد تفرقه بین مجاهدین و غیرمذهبیها، او را به‌اتاق مارکسیستها برده بود. در اولین هواخوری پشت پنجره اتاق مسعود رفتم. با وجود این‌که او را تازه از کمیته آورده بودند و هنوز آثار شکنجه بر بدنش باقی بود و ساواک سعی می‌کرد با فشار و شکنجه جسمی و روحی او را مستأصل کند، ولی مثل همیشه سرشار از امید و اطمینان به ‌آیندهٴ مجاهدین بود. در چند لحظه‌یی که پشت پنجره بودم، طبق معمول از لحظه‌ها بیشترین استفاده را کرد. وضعیت مجاهدین زندان مشهد را پرس‌ و ‌جو کرد و این‌که چه‌کار می‌شود کرد تا درست در جریان مسائل قرار بگیرند. من در همان دقایق کوتاه وضعیت را گزارش کردم. وضعیت اپورتونیستها را هم گفتم. این آیه را خواند: «فاما الزبد فیذهب جفآءً و اما ما ینفع الناس فیمکث فی‌الارض». گفت این مسائل مثل کف روی آب می‌ماند. به‌زودی حقیقت ظاهر خواهد شد. در همین برخورد چند لحظه‌یی متوجه اشکالات دیدگاهی خودم هم شد. سفارش کرد برای رفع اشکالاتم با موسی صحبت کنم. شدیداً انتقاد کرد که چرا از تجربه ضربه سال ۵۰ استفاده نکردید؟ باز هم تحت تأثیر شرایط ضربه، تحلیل کردید.


با وجود این‌که مسعود تا می‌توانست در مواقع هواخوری خط و خطوط را به ‌ما می‌داد، ولی باز هم نمی‌توانستیم خطی را که او می‌داد، درست پیش ببریم. مدتی بعد خود مسعود را پیش ما آوردند. با آمدن مسعود تحول بزرگی در بند به‌وجود آمد. بحثهای ایدئولوژیک را به شیوه سؤال و جواب به‌ما آموزش می‌داد. روی کلمه به ‌کلمه بحث می‌شد، نکات خیلی ظریفی بود که ما نمی‌فهمیدیم. ما تحت شرایط ضربه در تشخیص تضاد اصلی و فرعی اشتباه می‌کردیم. نمی‌توانستیم بفهمیم چرا عمل متقابل با سران اپورتونیستها اشتباه و خطاست و در صورت عدم درک این نکته، چه انحرافی در سازمان به‌وجود می‌آید. مسعود نظرات را جمعبندی می‌کرد و نفر به‌نفر به‌ بچه‌ها منتقل می‌کرد.

اولین نتیجه بحثها و جمعبندی مسعود، بیانیه ۱۲ماده‌یی بود که همه چیز را سر جای خود قرار داد. بعد از این مواد ۱۲گانه، بحثهای نظری تحت عنوان ۲۸‌سؤال، تنظیم و آموزش داده شد. اما این نظرات خیلی ساده و راحت پیش نمی‌رفت. از طرفی راستها می‌دانستند که مسعود نفر هدایت‌کننده سازمان در زندان است و تمام اتهامها را به‌ او می‌زدند. از طرف دیگر پلیس به‌شدت روی او حساسیت داشت و به‌همین خاطر او را زیر بازجویی می‌بردند و تحت فشار جسمی و روحی قرار می‌دادند. در همین‌حال اپورتونیستها علیه او تبلیغ می‌کردند و به او مارک می‌زدند. خود ما هم به‌دلیل سردرگمی ناشی از ضربه، کمک زیادی به او نمی‌کردیم. مسعود به‌شدت بیمار بود. علاوه بر ضعف جسمانی ناشی از فشار شکنجه، بیماری و سردرد مزمنی داشت که مرتب دارو می‌خورد و همیشه سرش را با پارچه می‌بست. با وجود این در همان اوضاع و احوال به‌شدت کار می‌کرد. او سرانجام با کار و تلاشی خستگی‌ناپذیر، تک‌تک کادرهای مجاهد را از حلقوم مرتجعان یا اپورتونیستها بیرون کشید. با خود من در کمال حوصله و خونسردی، دهها ساعت بحث کرد.


اواخر سال‌۵۵ هیأت صلیب‌سرخ به‌ایران آمد و به‌تدریج از فشار پلیسی کاسته شد. وقتی بحثها به ‌نقطه معینی رسید و همه به‌نظر واحدی رسیدند، مسعود، شهید سعادتی را انتخاب کرد و بسیار کوشید به‌هر ترتیب شده، او را به‌زندان قصر بفرستد تا بحثها به مجاهدین اسیر در زندان قصر هم منتقل شود. بالاخره با تلاش و پیگیری زیاد موفق به این کار شد.

اواخر سال‌۵۶ بود که قلم و کاغذ آزاد شد. مسعود نوشتن جزوات آموزشی را شروع کرد. برای تکمیل و تدوین بحثها به‌هر کدام از ما موضوعی داده بود و برای انجام این کار با حوصله ما را راهنمایی می‌کرد. بعد از نوشتن به‌صورتی کاملاً دقیق، در حضور خودمان مطلب را چک می‌کرد تا ما هم نحوه کار را یاد بگیریم. پشتکار او برایم شگفت‌انگیز بود. هرگز خستگی نمی‌شناخت. در حالی که تدوین آموزشها را خود به‌عهده داشت، انتقال این آموزشها به تمام بچه‌ها را هم پیگیری می‌کرد و در همان حال مطالب ریزنویسی شده را به ‌سایر زندانها منتقل می‌کرد. احساس مسئولیت او در قبال آرمانهای توحیدی و انقلابی سازمان حدی نداشت و در مقابل آن حجم از کار، شب و روز نمی‌شناخت و لحظه‌یی از پای نمی‌نشست. با وجود آن‌که در همان شرایط، زیر بار اتهام و فشار دوست و دشمن بود، ولی هرگز خم به ابرو نمی‌آورد. هر چند وقت یکبار او را به کمیته می‌بردند، شکنجه‌اش می‌کردند، اتهام می‌زدند. اما او از آرمانش و منافع سازمان کوتاه نمی‌آمد.

اوایل سال‌۵۷ که مبارزات و قیام مردم در حال اوجگیری بود، شرایط سرکوب و فضای پلیسی سابق زندان نیز شکسته شد و امکان ملاقات با خانواده‌ها فراهم گردید. بعضاً حتی امکان ملاقات حضوری هم پیش می‌آمد. در این زمان توجه مسعود بیشتر معطوف به بیرون از زندان بود. خوب می‌دانست کوچکترین غفلت از تحولات بیرون، موجب عقب‌ماندگی از شرایط شده و به نتایج غیرقابل جبرانی منجر خواهد شد. او تمام نیروهای داخل زندان و خانواده‌ها را در رابطه با تحولات بیرون بسیج کرده بود. برخی مسئولیت داشتند از طریق خانواده‌ها اخبار و اطلاعات حرکتهای اجتماعی و تظاهرات مردمی و درگیریها و اخبار سرکوب نظامی و نتایج آن‌را جمع‌آوری کنند. بر مبنای داده‌های خبری در نشست روزانهٴ مرکزیت مجاهدین در زندان، مسعود تحولات سیاسی روز را بررسی و تحلیل می‌کرد و از آن رهنمودهای عملی و حتی شعارهای متناسب در می‌آورد که در فرصت مناسب به بیرون منتقل می‌شد.

در مجموع ارتباط زندان با بیرون بسیار فعالتر شده بود و دو نوع ارتباط با بیرون وجود داشت. یکی ارتباط با بچه‌های مخفی سازمان و دیگری ارتباط با خانواده‌ها و هواداران که در کارهای علنی فعال بودند. خط و خطوط کار علنی و اجتماعی کردن شعارها و آرمانهای مجاهدین، از طریق خانواده‌ها در جامعه رسوخ داده می‌شد. مسعود در ارتباط با این دو نیروی علنی و مخفی از هیچ امکانی غافل نبود. در همین زمان بود که توانستیم تمام جزوه‌های تدوین‌ شده زندان را به سازمان مخفی برسانیم.

هر چه زمان می‌گذشت نقش هدایت و رهبری مسعود بارزتر می‌شد و نیروهای اجتماعی نیز به این نقش پی برده بودند. به‌همین علت مردم در شعارهایشان آزادی مسعود و موسی را می‌خواستند.


از اواخر تابستان، آزادی زندانیان سیاسی به‌تدریج شروع شد. تا اواخر آبان‌ماه‌۵۷ بسیاری از زندانیان اوین را آزاد کردند. تنها تعداد خیلی کمی از محکومان، که حبس‌ابد داشتند، در زندان بودند. اول دیماه اوین را خالی کردند و ساواک همهٴ زندانیان را تحویل زندان قصر داد. زندان قصر با اوین تفاوت کیفی داشت. فضای پلیسی کاملاً شکسته بود و تا حد زیادی کنترل اوضاع از دست رژیم خارج شده بود. امکان ایجاد رابطه با بیرون از زندان نسبت به‌قبل ساده‌تر شده بود. مسعود از زندان مثل یک ستاد و دفتر کار استفاده می‌کرد و از آنجا نیروهای مخفی و علنی را هدایت می‌کرد، رهنمودها و پیامهایش را کتبی و شفاهی به بیرون منتقل می‌کرد و بدون وقفه برای سمت و سو دادن به جنبش بزرگ مردم تلاش می‌کرد.


جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۹

میراث تاریخی مجاهدین خلق ایران

 


دکتر بهروز پویان، کارشناس علوم سیاسی از تهران


به آموزگارم و راهبر تاریخی چندین نسل به‌ویژه نسل من و پس از من مسعود رجوی که تماماً زیر هجوم ایدئولوژی ارتجاعی خمینی بودیم اما آرمان ِ انسان‌سازِ مسعود، ریسمان نجات‌مان شد و همه وجودمان پاسخ به دعوت رهایی بخش او شد

مرز ما میان انسان با خدا و بی‌خدا نیست، بلکه میان استثمار شونده و استثمار کننده است - محمد حنیف‌نژاد

۵۵سال پیش سه جوان زیرک، در واقع زیرک‌ترینهای نسل خود، محمد حنیف‌نژاد و سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان، پس از تجربه دوره‌ای از مبارزه سیاسی در قالب رفرمیسم و قانونی در همراهی با جریانهای رایج سیاسی آن روزگار، زمانیکه آن شکل از مبارزه به بن‌بست محتوم رسید، فارغ از هیجان و هیاهو، و به دور از هر گونه خودنماییهای مرسوم در عرض‌اندام کردنهای سیاسی و اجتماعی و ادعاهای پوک روشنفکری، نشستند و خواندند و جمع‌بندی کردند و در نهایت با کشفی ضروری و تاریخی و حیاتی در سپهر سیاسی و اجتماعی ایران، از گذشته تا آن‌روزگار، با اصول و قوانینی واقعی ایستادند و نسل‌های پس از خود را ایستاده نگه‌داشتند. این جمع‌بندی دلالت بر قوانینی می‌کرد که از رجوع به بسترهای تاریخی واقعی، تضادهای بالقوه و بالفعل، خطوط توازی و تقاطع آنها، مرزهای هر تضاد و اولویت‌بندی آنها، نگاهی سیستماتیک، بدون چشم‌پوشی و از نظر انداختن جزئیات، از تاریخ ایران به‌دست آمده بود. این نگاه سیستماتیک همان امکان تئوریک مهمی بود که هیچ‌کدام از جریانهای سیاسی و فکری سابق، در هر دو عرصه عمل فردی و جمعی، هرگز نتوانسته بودند به آن دست پیدا کنند، و پیآمد این آشفتگی و سردرگمی نظری چیزی نبود جز تکرار تجربه شکستهای جریانهای سیاسی و اجتماعی که در برابر نظم استبدادی مقاومت می‌کردند. این کشف بزرگ نقطه پایانی بر رویه‌های کلیشه‌ای مقاومت و مبارزه برای آزادی بود. به عبارتی محصول بالفعل این کشف تاریخی، شکل‌گیری یک تشکیلات مستحکم مبارزاتی با انبانی از تجربه‌های تاریخی مبارزه و مقاومت و مجهز به یک تفکر سیستماتیک اصیل بود که سازمان مجاهدین خلق ایران نام گرفت. و اینچنین بود که پس از قرنها مقاومت و مبارزه و پاکبازی‌ها، آنتی‌تز واقعی استبداد تاریخی ایران‌زمین به ظهور رسید.

خصلت تفکر سیستماتیک

یکی از برجسته‌ترین ویژگیهای تفکر سیستماتیک و کل نگرانه این است که پدیده را در کلیت آن با همه اجزا، روابط درونی میان اجزا و روابط بیرونی پدیده با سایر پدیده‌ها می‌بیند و هرگز یک پدیده را به یکی از اجزای آن تقلیل نمی‌دهد. اگر جامعه را یک پدیده در نظر بگیریم، ساختهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی اجزای عمده این کلیت هستند که در نگاه سیستماتیک، شناخت پدیده یا همان کلیت جامعه تنها از طریق شناسایی همه اجزا و روابط و مناسبات میان آنها قابل حصول است. تضادهای درون پدیده نیز پیرو این قاعده است. به‌لحاظ تاریخی نویسندگان برای تاریخ ایران تضادهای متنوعی را در ساحتهای مختلف سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی برشمرده‌اند. در نگاه سیستماتیک این تضادها در یک شبکه از روابط و مناسبات پیچیده عمل می‌کنند که البته با توجه به تجربه زیست تاریخی، این تضادها را می‌توان دسته‌بندی و الویت بندی کرد. با این نگاه، جامعه ایران به‌لحاظ تاریخی، درگیر دو تضاد عمده و اصلی است که حل تضادهای دیگر در گرو حل این دو تضاد است. تضادهای نظم سیاسی استبدادی و ارتجاع دو مانعی هستند که بدون حل و فصل آنها راه رفع تضادهای دیگر امکانپذیر نیست. در تاریخ ایران جریانهای فکری و سیاسی مبارزاتی به‌دلیل عدم درک سیستماتیک عموماً تمرکز خود را روی یکی از تضادها می‌گذاشتند به این امید که گشایشی حاصل شود. در این راه حتی از پیوند با تضادهای دیگر دریغ نمی‌کردند که این امر موجب شکستهای پیاپی جنبش‌ها و نهضتهای مختلف شده است.

مثلا مزدک برای حل تضاد ارتجاع خود را به استبداد نزدیک می‌کند به این امید که بتواند با امکانات و نیروی نظم سیاسی، به‌طور مرحله‌ای هم که شده تضاد ارتجاع دینی روزگار خود را حل کند. در جریان مشروطه نیز عدم شناخت صحیح مرزهای هر تضاد و خطوط توازی و تقاطع تاریخی آنها موجب شد تا هم وابستگان استبداد، هم عمله‌های ارتجاع در آن نفوذ و آن انقلاب را از موجودیت واقعی ساقط کنند.

در نهضت ملی نیز نفوذ کاشانی به‌عنوان نماینده ارتجاع در نهضت دلالت بر این ضعف داشت. سایر جنبش‌هایی نیز که در تاریخ ایران، البته به فرض صداقت، تحت عنوان دفاع از حقوق اقلیتهای قومی و مذهبی و نیز زنان و... شکل گرفته است تمامی فاقد نگاه سیستماتیک بوده‌اند و هرگز متوجه این امر نبوده‌اند که بدون حل موانع اصلی، گذر از این موانع امکانپذیر نخواهد بود.

می‌توان گفت تنها سازمان مجاهدین خلق ایران بوده است که با تفکر سیستماتیک خود، نخست، قادر شد تضادها را شناسایی، دسته‌بندی و اولویت‌گذاری کند. دوم، حل تضاد ارتجاع و استبداد را نه در هم‌پیمانی با یکی علیه دیگری بلکه در اتحاد با مردم علیه این دو تضاد تاریخی فرموله کند. در شرایط امروز نیز که ارتجاع و استبداد در یک پیکر واحد تحت عنوان رژیم جمهوری اسلامی ظاهر شده، تنها الگوی اتحاد با جامعه و مرزبندی یگانه و قاطع با کلیت این رژیم مسیر حل مسائل دیگر در ساحتهای اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی را هموار می‌کند.


میراث تاریخی حنیف‌نژاد و رجوی

اگر محمد حنیف‌نژاد سنگ‌بنای سترگ این آنتی‌تز تاریخی استبداد و ارتجاع در ایران را گذاشت و نسلی گران‌بها که گوهری بی‌بدیل هم چون مسعود رجوی را در دل خود داشت، پرورش داد، مسعود رجوی این تفکر را با زبردستی بی‌مانند به قامت یک نظام فکری جامع درآورد و آنرا به‌عنوان میراثی ماندگار برای همیشه به تاریخ ایران هدیه کرد. میراثی که چندین نسل را که نام نسل مسعود را بر خود دارند پرورش داده است. میراثی که تاریخ ایران را در برابر هجوم و ایلغار دوباره ارتجاع و استبداد - شاه و شیخ - برای همیشه بیمه و ضمانت می‌کند. تا زمانیکه راه و رسم مجاهدین که تجسم عینی این میراث سترگ است در جامعه و تاریخ ایران جاری بماند، دست کوتاه اندیشه‌های ضدتکاملی به دیوار بلند جامعه ایران نخواهد رسید.

جوانان بیست ساله امروز که مشتاقانه خود را در این نظام فکری تعریف می‌کنند، نسلی هستند که همه عمر خود را زیر آوار ایدئولوژی فروبرنده استبدادی - ارتجاعی گذرانده‌اند اما برج و باروی پرشکوه نظام فکری مجاهدین و جذابیتهای انسانی و متعالی آن‌که محصول هنرنمایی مسعود رجوی است، به قدری گیرا و نیرومند است که نسل جوان امروز را با چیره دستی از جهان بینی پوسیده و فاسد ارتجاع و استبداد - شاه و شیخ - بیرون می‌کشد و آنها را تمام‌عیار به‌عنوان یک رزمنده مقاومت به میدان مبارزه می‌کشاند. تکثیر کانون‌های شورشی طی سال‌های اخیر که دیگر حتی رژیم هم که سالها به انکار موجودیت مجاهدین اشتغال داشت، به‌وجود پر صلابت آنها اذعان می‌کند و زنگ های خطر را مدتهاست برای همریشانش به صدا درآورده، نسل تازه‌ای هستند که در مکتب مسعود رجوی پرورش یافته و آماده ورق زدن تاریخ ایران‌زمین هستند.

دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران


آری مسعود رجوی این است - سلسله مقالات زری اصفهانی

این چند جمله از بازجویی های محمد حنیف نژاد است.

آن منظره اسف انگیز دستفروش ها که چگونه مورد حمله مأمورین شهربانی قرار می‌گیرند و بساط محقرشان را که تمام سرمایه زندگیشان را تشکیل می‌دهد چگونه در هم می‌ریزند و آن وقت اینان هم مجبور می‌شوند که در باندهای قاچاق مواد مخدر شرکت کنند و بالاخره گرفتار شده، اعدام شوند.
حضرت محمد چه عالی گفته است که «جامعه ای هلاک نگردید جز آنکه دست دزدان بـزرگ را آزاد گذاشتند و دزدان کوچک را دست بریدند.»
در مذهب مجاهدین خلق، گناهان همه سیستماتیک هستند و به سیستم حکومتی و اداره جامعه برمیگردند. بنابراین فکر کنید که اگر سعید محسن روزی قاضی یک دادگاه میشد امکان داشت که حکم اعدام برای کسی صادر کند ؟ یا حکم شلاق یا قصاص و چنین چیزهایی.
این است که میگویم دین مجاهدین از ریشه و پایه و اساس با اسلامی که در جامعه مرسوم بوده است و حالا هم در حکومت نشسته است متفاوت است. بسیار متفاوت، آیا در این جامعه که فقر مثل موریانه همه پایه های اخلاق و معنویات مردم را خورده است و یک چارچوب خرد شده از اخلاقیات و روابط انسانی باقی گذاشته است، میتوان یک روسپی را به جرم روسپیگری مجازات کرد؟  و آیا میشود انسان فقیری را که بدلیل گرسنگی دست به دزدی زده است به زندان انداخت؟ کاری که بطور روزمره در جمهوری اسلامی انجام میشود و حتی کودکان فقیر هم به جرم دزدی به زندان می افتند. و یا کسی را که در یک دعوای خانوادگی مرتکب قتل شده است میشود اعدام کرد؟ اساسا آیا حکم اعدام در چنین جامعه ای مساله ای را حل میکند؟ و کلا آیا میشود یک انسان را به خاطر یک خطا حتی اگر قتل باشد اعدام کرد؟
نگرش مذهبی که آخوندها دارند به انسان و پدیده ها یک نگرش ایستا، دگم، ناشی از نفرت و دشمنی نسبت به همه انسانهاست.
نگرشی است که به جای ریشه یابی  پدیده های فرهنگی، روانی و خطاهای اجتماعی بدنبال نابودی معلول است.
کسی به علتها کاری ندارد. هیچکس به منبع عفونتی که باعث این همه مرض در جامعه میشود اعتنایی ندارد. جایی است که همه میکروب ها در آنجا رشد میکنند و مردم را گرفتار میکنند و آنجا درست مرکزیست که ملاهای حاکم، افسار یک ملت را در دست گرفته اند و او را چه بصورت فیزیکی، چه روانی و چه تاریخی بسمت قهقهرا می برند.
بیماری همه گیر بی اخلاقی، بی شهامتی، تسلیم شرایط شدن و برای از دست ندادن منافع حقیر و کوتاه مدت خود دست به یک راه حل درست نزدن از همان منابع حکومتی ریشه میگیرد و منتشر میشود، و اساس مذهبی که مجاهدین پایه گذاری کردند، رحمت و عشق به انسان بود. حتی نفرت در اندیشه مذهبی آنها معنایی ندارد .
آنکسی که کافر است به این دلیل کافر است که روی حقایق را پوشانده است. کفر معنایش بی دینی به شکلی که در فرهنگ عوام است نیست. کفر معنایش پوشاندن حقایق است. کافر کسی است که حق را نمیگوید و آنرا پنهان میدارد. و کافر کسی است که سد راه رشد و تعالی انسان شده است و راه برقراری سیستمی حق پذیر را که بتواند انسان و انسانیت را در جایگاه درست و حقی که باید بنشاند، بسته است.
مرتجعین حاکم بر ایران، بیش از سی سال است که معتقدان به مذاهب دیگر را کافر مینامند. ایرانیان معتقد به مذهب بهائیت را مرتد و کافر نام گذاری میکنند و برحسب شرایط مختلف بسیاری از فعالین و رهبران مذهبی آنها را به زندان انداخته و حتی اعدام کرده اند. کسانی که مسیحی میشوند در ایران مرتد نامیده میشوند و حکمشان اعدام است. کشیشانی را با همین جرم در ایران اعدام کرده اند و بسیاری را به خاطر همین تبلیغات مذهبی زیرشکنجه کشته اند. فهرستی از نامهای بهائیان اعدام شده را اینجا میتوانید ببینید.
درصورتیکه در دین مجاهدین کافران تنها سیستم های سیاسی و اقتصادی هستند که راه رشد انسان را بسوی تعالی و بسوی آن هدف نهایی یعنی یگانگی انسان با طبیعت و جامعه و خود و خدا را سد کرده اند.
در تفسیرهای قرآنی که از مجاهدین درزمان شاه باقی است. مثلا تفسیری که از سوره محمد توسط محمد حنیف نژاد شده بود، کفر معنایش دین نداشتن نیست.
در تفسیر این آیه " آلذین کفروا و صدو عن سبیل الله اضل اعمالهم "
کسانی که کفر میورزند و راه خدا را سد میکنند، اعمالشان و کارکردهایشان تباه میشود.
در تفسیر این آیه محمد حنیف نژاد به سیستم های اقتصادی و سیاسی زمان که همه نیروها و امکانات و آزادیهای انسانها را دربست تحت کنترل خود گرفته اند اشاره میکند. به سیستم سرمایه داری جهانی و سیستم سرمایه داری وابسته  به غرب و بخصوص آمریکا در ایران اشاره میکند و اینها را مصداق کافر میشمارد. کفر در مذهب او و اندیشه او معنایش تغییر مذهب نیست. معنایش بهایی شدن و مسیحی شدن نیست. زیرا او در اولین قدم خط سرخی را مشخص کرده است که یک طرفش استثمارشدگان قراردارند چه بهایی باشند چه مسلمان چه بی دین و چه یهودی و چه زرتشتی و چه بودایی و چه هندو و در طرف دیگرش استثمارگران که آنها هم میتوانند مسیحی باشند و مثل جرج بوش هر یکشنبه به کلیسا بروند و یا لائیک باشند و یا یهودی مثل اکثر سرمایه داران و میلیاردرهای آمریکایی و اروپایی و یا مسلمان ارتجاعی مثل خانواده سران حکومتی ایران و وابستگانشان، و برای آنها  اگر مبارزه و جنگی  در دستور کار قرار میگیرد این مبارزه برمبنای نفرت فردی نیست. این مبارزه برای گشودن راه است. و برای برداشتن آنچه سد راه شده است. 
اگر در حمله به پاسگاههای دشمن سربازان رده پائین هم ممکن است کشته شوند علتش نفرت از این سربازان نیست. زیرا آنها هم قربانیان سیستم فاسد و سرکوبگر و استیلاگراند. اما سربازان ابزار سرکوب شده اند. و ابزار سد کردن راه رهایی مردم. به سربازان هشدار میدهند. سعی میکنند آنها را از کمک و همراهی با دیکتاتور بازدارند. سعی میکنند آنها را به جبهه مردم بکشانند ولی اگر این سربازان یا بدلیل ناآگاهی و یا بدلیل سرسپردگی حاضر به ترک جبهه ضد مردم نشدند. برای نیروی مبارز راهی به جز درهم کوبیدن صفوف آنها نیست.
موتور محرک یک نیروی انقلابی، دردرجه اول و بطور مبنایی عشق است. 
عشق به اکثریت مردم. زیرا که همیشه این اکثریت مردم هستند که فقیرند، آواره اند، قدرتی ندارند. دستشان به جایی نمی رسد. بسادگی محکوم میشوند و به زندان می افتند، وکیلی ندارند، حتی اگر بیگناه هم باشند باید سالیان سال در زندانها بمانند و بدون هیچ دلیل قانونی مجازات شوند. حتی زندانیان عادی بدلیل فقر و عدم امکان پرداخت دستمزد وکیل، صدایی در دادگاه ندارند و صدای فریاد دادخواهیشان را کسی نمی شنود.
هزاران هزار زندانی عادی در زندانهای ایران در بدترین شرایط زندگی میکنند. گاهی زندانیان سیاسی خبرهای آنها را به بیرون می آورند. 
آنها توسط معتادین به مواد مخدر و قاتلین  و اشرار مورد تجاوز قرار میگیرند، بزور به مواد مخدر آلوده میشوند. در بدترین وضعیت از لحاظ بهداشتی قرار میگیرند. حتی خبرهایی می آید بسیار وحشتناک که برخی از این زندانیان جوان تر را قلدرها بصورت برده جنسی مورد استفاده قرار میدهند و آنها از ترس کاری نمیتوانند بکنند.
کودکی که در یک حادثه ساده مرتکب قتلی شده است. از سن حتی 14 یا 15 سالگی به زندان می افتد. و وقتی به سن بیست سالگی میرسد اگر هم اعدام نشود دیگر یک انسان عادی نیست.
ترحم و بخشش در مذهب مرتجعین وجود ندارد. زیرا انسان برای آنها تقدسی ندارد.
انسان موجودیست که برده مذهب است و برده رهبر مذهبی جامعه. انسان در فرهنگ ارتجاع یک پروسه نیست. یک پدیده دینامیک نیست. رشد یابنده نیست. استاتیک است. و چون او را تغییرناپذیر تلقی میکنند بنابراین باید وقتی جرمی مرتکب شد نابودش کرد.
هر چند به فراوانی از وجود توبه در مذهب ارتجاع دم میزنند ولی درعمل چنین چیزی وجود ندارد. آنچه در طی سی و چند سال گذشته در جمهوری اسلامی دیده شده توبه تنها مربوط به زندانیان سیاسی بوده است. و دردادگاههای فرمایشی.
توبه تنها برای توابینی بوده است که ازعقاید سیاسی خود در زیر شکنجه و فشارهای روحی در زندان دست کشیده و در کنار شکنجه گر و بازجو قرار گرفته اند. از آنچه در گذشته فکر میکردند پشیمان شده و برای نشان دادن این پشیمانی به همکاری با زندانبان دست یازیده اند. توبه تنها به این صورت معنی شده است و بکار گرفته شده است.
در حالیکه توبه در دین مجاهدین خلق  پشیمان گشتن از خطای فردیست و در مسیر درست قرار گرفتن برای جبران خطاست.
یعنی درست برعکس آن توبه در دستگاه مرتجعین، توبه و بخشش  درست برای بازگرداندن  قربانیان یک سیستم  غلط است که به خاطر شرایط بد جامعه دست به دزدی زده اند یا به قتل و جرم های دیگر، و در این موارد است   که باید آنها را تحت درمانهای روانی و آموزشهای درست مدرن قرار داد تا بتوانند به جامعه برگردانده شوند.
انسان همیشه میتواند تغییر کند، میتواند راهش را عوض کند. میتواند به جای اینکه عنصری مخرب برای جامعه و مردم باشد، انسانی فداکار و مهربان و درستکار گردد. میتواند به جای دشمنی با انسانهای دیگر، آنها را دوست بدارد، محبت بورزد، دست از کینه و انتقام جوییهای مادون انسانی بردارد و در خود قدرت عشق ورزیدن، عفو کردن، دوست داشتن را ارتقاء بخشد. خود را به یک عشق وسیع که همه هستی را دربرمیگیرد متصل کند و زشتی ها و ویرانی ها و آلودگی ها را ترمیم کند و پاک کند و جامعه ای زیبا خلق کند.
انسان قادر به شکافتن فلک سرنوشت و در انداختن طرحی نو است. انسان متحول، انسان از پایه و مبنا تغییر یافته، انسانی که تولدی تازه یافته است در جهانی تازه، جهانی که در آن عشق و مسئولیت پذیری و حرکت و جنبش و جوشش برای تکامل، همه سختی ها را آسان و راههای صعب را رام و آرام ساخته است. اینها درسهایی بود که مجاهدین خلق بر مبنای مذهبی که خود بنیاد نهاده بودند به جوانان میدادند و مسلما جاذبه های زیادی را در میان اقشار جوان جامعه بوجود می آوردند.   
شعار تغییر و قدرت تغییر انسان که به یک قدرت ماورائ طبیعی متصل است و ازآن انرژی و نیرو و عشق میگیرد شعاری بود که همیشه نیاز جامعه های در سکون مانده و جوامع فقیر و در زیر سلطه دیکتاتوری و زور و احجاف و بی عدالتی است.
و بدینسان این اندیشه و یا این دین در جامعه ریشه میگیرد. رشد میکند. جوانانی را که در هر سطحی نسبت به مسائل جامعه و مشکلات حساس بوده اند و آگاهی های اجتماعی و سیاسی بدست آورده اند را جذب میکند. دانشگاههای ایران پایگاه رشد آنها میشوند. و با دستگیریهای مستمر بیشتر شناخته میشوند. دستگیریها و زندان رفتن ها حتی به آموزش دستگیرشدگان کمک می کند. خانواده های دستگیرشدگان هم سیاسی میشوند و فعالانه پیام زندانیان را به بیرون از زندان می برند دفاعیات مجاهدین در هر کجا پخش میشود. در بازار و در مساجد و در مدارس و در دانشگاهها. حماسه مهدی رضایی گل سرخ انقلاب. حماسه سعید محسن و محمد حنیف نژاد و علی اصغر بدیع زادگان از بنیانگذاران و همه رفقایشان که دردادگاهها اندیشه های خود را بدون هیچ وحشتی بیان کردند و از آنها دفاع کردند و بیشترین شکنجه ها را هم تحمل کردند. 
در ضربه سال 1350 بنیانگذاران و تعداد زیادی از کادرهای مجاهدین خلق دستگیر میشوند. مسعود رجوی که عضو مرکزیت سازمان بوده است هم دستگیر میشود. او هفت سال در زندان و زیر شکنجه و بازجویی و انواع کنترلها و سختگیریها قرار میگیرد تا در ۳۰دیماه ۱۳۵۷با آخرین گروه زندانیان سیاسی که اکثرا حکم ابد داشتند آزاد میشود .


 خانم زری اصفهانی تا زمانی که در قید حیات بودند بیشتر از نه قسمت ننوشتند.

جمعه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۹

آری مسعود رجوی این است - بخش سوم - قسمت اول - زنده یاد دکتر زری اصفهانی


در قسمت قبل اندکی در مورد اسلام (و یا بطورکلی مذهب مجاهدین خلق اشاره ای کردم. بدلیل همه بحثهایی که در این رابطه شده است و میشود و برداشتهای مختلفی که افراد برحسب مواضع سیاسی شان از ایدئولوژی مجاهدین میکنند و اتهاماتی که میزنند و مثلا کل اعتقادات آنها را با مذهبیون ارتجاعی یکی می دانند و میگویند که اختلافی بین اسلام اینها و آخوندها وجود ندارد و چنین چیزهایی لازمست توضیحاتی کوتاه در این رابطه اضافه کنم.
به عنوان فردی خارج از تشکیلات مجاهدین  که در مورد ادیان مختلف تحقیقات و علاقمندیهایی داشته ام، برداشتم از اعتقادات مذهبی مجاهدین در کل این است.
معتقدم که بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق بویژه محمد حنیف نژاد از میان مذاهب معروف دنیا و مطالعاتی که درمورد آنها داشتند یک خط اعتقادی جدید را استخراج نمودند. یعنی مذهب آنها  یک مذهب جدید و تلفیقی از عصاره کل مذاهب معروف دنیاست.
یعنی مذهب مجاهدین چکیده ای از آموزشهای ادیان تاریخی در زمینه  عدالت و همنوع دوستی و کمک به همنوع و محبت و اتحاد و مبارزه با ظلم می باشد. آنها در حقیقت مذهب را ظرفی برای گنجاندن آنچه که طی هزاران سال انسان بتدریج در زمینه های حقوق بشر، همنوع دوستی، کمک و محبت به همنوع، ایستادگی در برابر ظلم و کار و تلاش در جهت رشد و بهبود وضع زندگی و محیط زیست. از خودگذشتگی و منافع جمع را بر منافع خود ارجح دانستن. و همچنین مباحث عرفان ایرانی و وحدت گرایی در هستی و در جامعه و تعریف انسان به عنوان جانشین خدا برزمین که میتواند با تکیه به قدرت تفکر خود جهان را تغییر دهد و شرایط را بهبود بخشد. و چنین اصولی که طی هزاران سال دست آورد انسانها بوده است.
یعنی اگر بخواهیم ساده بگوییم، مذاهب معروف جهان را در غربالی ریخته. آنچه که عقب ماندگی است و مربوط به دوران های گذشته تاریخ است از آنها حذف کرده و هر آنچه را که میتوانسته در جهت اخلاقیات و معنویات به انسان ها کمک کند را برداشته اند.
مجاهدین به عنوان انسانهای تحصیلکرده و اهل مطالعه در حقیقت آنچه را که در همه کشورها در جهت بهبود وضع کلی انسانها انجام شده است را و تئوریهایش مدون شده است را جمع آوری کرده و در یک ظرفی به اسم مذهب ریخته اند، و نام این ظرف را هم اسلام گذاشته اند. و محتویات این ظرف را هم معتقدند که در روند تکاملی جامعه و برحسب زمان و مکان تغییر میکنند و سمت و سوی تکاملی می گیرند .
به این خاطر آنها مثلا به دینامیسم قرآن معتقدند. یعنی قرآن را یک کتاب جامد که هر چه در آنست همانست که هست نمی شناسند. و در زمانها و مکانهای مختلف تعبیرهای دیگری از آن استخراج کرده و تفسیرهای دیگری را از آن امکان پذیر میدانند ولی بطور مشخص آنها ماتریالیست نیستند به زندگی بعد از مرگ معتقدند و همچنین به وجود خدای واحد.
تعریف مذهب در چارچوب مارکسیسم این است که مذهب روبنا است یعنی جزئی از فرهنگ انسانهاست که  درطول زمان با تغییرات بنیادهای  اقتصادی و تغییرروابط اجتماعی متاثر از آن تغییر یافته است. مثلا در قرون وسطی بدلیل سلطه فئودالیته و بسته بودن جامعه و حاکم بودن روابط فئودالیستی مذهب نقش ویژه ای را در فرهنگ جوامع بازی میکرد. کلیسا محور تصمیم گیریهای سیاسی بود. روابط خانوادگی برپایه آموزشهای  کلیسا بود. حتی قوانین دادگاهها را هم همان کتابهای مذهبی و کشیشها و یا ملاهای مسلمان  تنظیم میکردند. بخصوص در جوامع اروپایی قبل از دوران رنسانس، که  کلیسا به عنوان یک نهاد در کنار نهاد پادشاهی و حتی  قوی تر از آن برجامعه حکومت میکرد.

اما به مرور با تغییر زیربنایی رابطه سرمایه و کار و نیاز سرمایه داری به  لیبرالیسم و آزادیهای اجتماعی و گریز از چارچوبهای دست و پاگیر کلیسا، بتدریج مذهب نقش اش را در روابط اجتماعی و تولیدی و سیاسی از دست داد. از سیاست و قوانین اداره کشورها بیرون رفت. و نهادی مستقل و بیشتر معنوی را بوجود آورد
ریزه کاریهای مذهب و شعائر و بقیه این مسائل موضوع صحبت ما نیست. زیرا آنچه واقعیت تاریخی است و میشود از عملکرد مجاهدین هم به آن رسید این است که در جامعه ای با فرهنگی که نزدیک به دوهزار سال با اسلام آغشته شده است برای یک مبارزه سیاسی در جهت عدالت اجتماعی و حقوق بشر نمیتوان بی اعتنا به این فرهنگ عمیق باستانی، توده ها را به سمت مبارزه طبقاتی سوق داد. گرچه مذهب روبنای روابط تولید است اما بی شک خود تاثیر متقابل خود را هم دارد و مثلا همانطور که در قرون وسطی عاملی در جهت سدکردن روند تکاملی جامعه شده بود، در زمان حال هم میتواند جلوی رشد فرهنگی و اجتماعی و حتی سیاسی و اقتصادی
جوامع را هم بگیرد. و پروسه رشد درآن زمینه ها را کند کند.
بنابراین اسلام مجاهدین هیچ شباهتی به اسلام آخوندها ندارد. و از بیخ و بن متفاوت است. و بدلیل دینامیسمی که برای این مساله یعنی مذهب قائل بوده اند راه را برای برداشت های متکامل تر و صحیح تری از کتب باستانی مذهبی بازگذاشته اند و هیچ نوع دگماتیسمی دراین رابطه و تعبیرات و تفسیرات جدیدتراز نوشته های قدیمی مذهبی را قائل نیستند. 

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۸

مسعود رجوی رهبر مقاومت ایران - قسمت چهارم


مسعود رجوی ـ دستگیری و زندان شاه 
مسعود رجوی در ضربه اول شهریور ۱۳۵۰ ساواک شاه به سازمان مجاهدین، به همراه دیگر اعضای سازمان دستگیر شد. این حادثه زمانی رخ داد که یکی از اعضای مجاهدین در تلاش برای تهیه سلاح به یکی از اعضای سابق حزب توده به نام شاهمراد دلفانی که به عضویت ساواک درآمده بود مراجعه نمود. در این حادثه که پس از یک سلسله تعقیبهای گسترده توسط ساواک انجام شد، صددرصد مرکزیت و نود درصد از اعضاء دستگیر شدند.
طبق دستور و درخواست محمد حنیف‌نژاد قرار شد اعضای مرکزیت همه اتهامات را برعهده بگیرند تا اعضای جدیدالورود سازمان و هوادارانی که در جریان این ضربه دستگیر شده بودند، هر چه زودتر آزاد شوند. این کار البته به قیمت اعدام و افزایش شکنجه‌های وحشیانه ساواک روی اعضای مرکزیت سازمان انجام می‌شد.
مسعود رجوی در این دوران به کادرهای زندانی سازمان پیام داده برای دفاع فعال در برابر دادگاه آماده شویم. طبق آخرین توافقاتی که پشت درهای بسته سلولها و در خفا انجام گردید قرار شد؛

«دفاع ایدئولوژیک و آرمانی از سازمان مجاهدین خلق توسط کسانی انجام شود که نقش ایدئولوژیک در سازمان داشتند و مسئولیت دفاع قانونی به افرادی واگذار شد که نقش‌های تاکتیکی و ساده داشتند».
اعضای مرکزیت و بنیانگذاران سازمان مجاهدین موضوعات را بین خود تقسیم کردند و قرار شد مسعود رجوی دفاع تاریخی ـ سیاسی را در برابر دادگاه انجام دهد.

مسعود رجوی ـ دفاعیات 
مسعود رجوی در جریان قرائت کیفرخواست و اظهارات دادستان در برابر خبرنگاران خارجی و داخلی که در دادگاه نظامی شماره یک دادرسی ارتش حاضر بودند، پیوسته با دادستان نظامی، درگیری و مجادله لفظی داشت و به تصحیح غلط های املایی و انشایی و استنادات غیرقانونی دادستان در کیفرخواست می‌پرداخت.
وقتی مجاهدین در پاسخ به سؤالات ابتدایی دادگاه، به‌هنگام احراز هویت و سؤال پیرامون شغل و تابعیت، همگی خود را مجاهد خلق و تبعه خلق ایران معرفی کردند، دادستان اعتراض کرد و گفت: شغلی به‌عنوان مجاهد و دولتی تحت عنوان خلق ایران به‌رسمیت شناخته نیست و اینجا دولت شاهنشاهی ایران است.


مسعود رجوی در بیدادگاه شاه

-مسعود رجوی از میان متهمین برخاست و گفت: «آقای دادستان تفاوت دولت به‌معنی قوه مجریه را با دولت در مفهوم حقوقی آن که لغت خارجی آن "اِتا" است نمی‌داند! دولت در مفهوم حقوقی آن، از سه عنصر قلمرو، جمعیت و حاکمیت تشکیل شده است و از آنجا که ما حاکمیت دیکتاتوری را به‌رسمیت نمی‌شناسیم، بنابراین خود را تابع دولت شاهنشاهی نمی‌دانیم و باید تابعیت خود را تابعیت خلق ایران اعلام کنیم.
در مورد شغل مجاهد و حرفه مجاهدی و مجاهد حرفه‌ای هم که آقای دادستان با آن آشنایی ندارند و برایشان شناخته شده نیست، از این پس بیشتر با آن آشنا خواهند شد».
مسعود رجوی در روز ۲۷ بهمن ۱۳۵۰ در دفاعیات خود ضمن توضیحی به‌منظور تبرئه افرادی که به‌خاطر هواداری از سازمان دستگیر شده بودند، با تهاجم به مقام امنیتی گفت:
اولا"- مهندس لطفعلی بهپور استادیار دانشگاه پهلوی برخلاف آنچه در کیفرخواست آمده در فلسطین دوره‌ای ندیده است. او با پاسپورت معمولی چهار الی پنج روز برای ترجمه مذاکرات ما به بیروت آمد. در بعضی از مذاکرات که سری بود، من خودم ترجمه می‌کردم و ایشان حضور نداشت.
ثانیاً- راجع به اسلحه و انبار مهمات که به‌طور رسمی در اجاره مهندس فیروزیان بود، در حقیقت ارتباطی با ایشان نداشت و متعلق بمن بود. من در این باره تقاضا کردم که ناصر صادق و محمد حنیف‌نژاد برای شهادت به دادگاه آورده شوند که راکد ماند.
ثالثاً- در مورد هواپیما و درخواست مجازاتی که دادستان در این باره، در مورد اعضای سازمان ما به‌عمل آورده است، این در هیچ قانونی نیست. به‌عنوان یک دانشجوی سابق حقوق، عرض می‌کنم که قانون عطف بهماسبق نمی‌شود و حرف دادستان بیمورد است.
رابعاً-در مورد این آقای مهندس محمد غَرَضی که به‌عنوان آخرین متهم در اینجا در کنارمان نشسته، باید بگویم که اولین بار است که ایشان را می‌بینم و نمی‌دانم ایشان چطور به کیفرخواست ما ربط داده شده است.
خامساً- در مورد اسلحه و مسلسل، قسمتی از گفته‌های مقام امنیتی ساواک که بیشتر مرا عصبانی کرد، راجع به ژست تبلیغاتی او در مورد بیرون بردن ارز مملکت توسط ما برای خرید اسلحه بود!
من ارز خارج کردم و مملکت را فروختم یا شما؟ این هتلها کاباره‌ها و کازینوها مال کیست؟ اگر خودش ندزدیده پس پدرش دزدیده. باری شما بهتر میدانید. ناصر صادق سوار موتور بود و من دوچرخه داشتم. این رولزرویسها را چه کسی سوار می‌شود؟ چه کسانی در بانکهای سوئیس پول رویهم انباشته می‌کنند؟ بعضی از مطبوعات حقایق را چاپ می‌کنند. در مجله آمریکایی NATION فتو کپی چکها چاپ شده است. آقای رئیس! کریستین دیور در پاریس لباسهای چه کسی را می‌دوزد؟ برای ضیافتهای شب از لاهه گل سفارش می‌دهند. مصرف کنیاک و شامپاین که از خارج برای وزارت‌خارجه سفارش داده می‌شود سر به کجا می‌زند؟ بعد می‌گویید که ما ارز مملکت را خارج کرده‌ایم؟
مسعود رجوی افزود: آقای دادستان می‌گوید دادگاه علنی است. علنی یعنی این‌که وقتی در روزنامه‌ای گفته‌های آقای دادستان را چاپ می‌کنند جوابهای ما را هم کنار آن چاپ کنند نه این‌که از چند روز محاکمه چند سطر آنهم پر از غلط و دروغ بنویسند و بعد پز علنی بودن دادگاه را هم بدهند. غیر از اعضای درجه یک خانوادههایمان به تعداد محدود، و خبرنگاران خارجی و وکلای سوئیسی که به این دادگاه تحمیل شده‌اند، فقط کسانی حق ورود به این دادگاه را دارند که اجازه مخصوص از سازمان امنیت داشته باشند.
دادگاه یک پارچه در سکوت بود و خبرنگاران و حاضرین غرق شنیدن دفاعیات مسعود رجوی بودند. مسعود رجوی افزود:
- در روزنامه‌ها چرا نوشتید مارکسیست-اسلامی؟چرا نوشتید که ما رویه اشتراکی داریم؟ وقتی که توضیح می‌دهیم می‌گویند اشتباه لفظی بود! تازه همین دادگاه را هم به‌خاطر چشم و ابروی ما تشکیل ندادند. اوج گرفتن جنبش خلق مجبورشان کرد. روزنامه‌های خارجی نوشتند، رادیو میهن‌پرستان از عراق اسامی را گفت، فیلسوف ژان پل سارتر تقاضای شرکت در دادگاه را کرد. الفتح اعلامیه مخصوص انتشار داد و اعتراضهای گوناگون دیگری شد. پس مجبور شدند و منافعشان را در این دیدند که این دادگاه را بگذارند.
- اگر دادگاه علنی می‌بود، می‌بایست بنیانگذاران سازمان، محمد حنیف‌نژاد و سعید محسن و اصغر بدیع زادگان اجازه صحبت پیدا می‌کردند. چرا حنیف‌نژاد بنیان‌گذار گروه اینجا نیست...
می‌گویند ۵میلیون تومان از بانک پول گرفته شده، عجب! کو سندش؟ کو تاریخش؟ اسم گیرنده چیست؟
شما در حین مدافعات مکرر صحبت برادران ما را قطع می‌کنید. ما البته از این رژیم بیش از اینها انتظار نداریم. بنابراین حالا وارد اصل مطلب می‌شوم.
مسعود رجوی آنگاه به تشریح نحوه شکل گرفتن و تحمیل رژیم رضاخان توسط انگلیسها به ایران پرداخت و رئیس دادگاه نظامی سرتیپ عبدالله خواجه نوری صحبت را قطع کرد و با برآشفتگی به مسعود رجوی تذکر داد که عنوان ایشان «اعلیحضرت رضاشاه کبیر» است!
مسعود رجوی گفت: من دارم از زمان رضاخانی صحبت می‌کنم. چون یکی از آثار مهم دوره رضا شاه یعنی شروع دوره دیکتاتوری، همین خشک شدن ریشه رجال واقعی و مؤمن و میهن‌پرست است. این رژیم رجال کشور را یا جذب کرد یا عوض نمود یا آنها را خرید و یا از کار برکنارشان کرد، و یا کشت.
من و دوستانم از فرزندان دکتر مصدق هستیم که به پول و مقام پشت پا زده‌ایم. در جنگی که با شما داریم، سلاح مهم است ولی انسان مهم‌تر است. اصل موضوع، انسان و انسانیت است. این دیگر خریدنی نیست. قابل فروش هم نیست.
در زمان مصدق مستوفی الممالک‌هایی بودند که مثل همین پرویز نیکخواه در زمان خودمان خریده شدند.
-وقتی در ۱۳۰۹ و ۱۳۱۰ دوره صدارت و نخست‌وزیری مستوفی الممالک تمام شد و رضا شاه او را دور انداخت، از طریق خانم همدم السلطنه به دکتر مصدق پیغام داد که «من تا چانه به گِل نشستم، شما مواظب باشید که تا فرق سر در لجن فرو نروید». منظورش این بود که کار با این رژیم، فرو رفتن در لجنزار است. آنهایی که به مصدق و نهضت ملی پشت کردند، بعد که مردم دست رد به سینه‌شان زدند خیلی تأسف خوردند.....
حالا آقای دادستان هم اگر دلشان می‌خواهد، می‌توانند به حرفهای ما گوش نکنند ولی بدانند که مأمور هستند ولی معذور نیستند! مواظب باشید فردا وضعتان از این هم بدتر نشود. هیچکس پشت سر سپهبد آزموده صلوات نفرستاد.
در اینجا دادستان اعتراض کرد و گفت: از باطن و ظاهر من حرفی نزنید.


دفاعیات مسعود رجوی

مسعود رجوی در ادامه سخنان خود به رژیم شاه پرداخت و گفت:
رژیم اجبارا و برای ادامه حیات، لباس عوض کرده است. اصلاحات ارضی و دادن سهام کارخانجات به‌عنوان پشتوانه به فئودالها، ایشان را بیش‌ از‌ پیش متنعم کرده است. در واقع با این کار می‌خواستند بورژوا بازی در بیاورند. بعد از کودتای ۲۸مرداد بورژوا بازی، مد روز شد...
-به وضعیت اقتصادی و اجتماعی نگاه کنید: در اثر سیاستهای رژیم، بسیاری از کارخانه‌ها ورشکست و کارگران اخراج شدند... گسترش فساد اداری، رشوه خواری و بدبختی مردم از طرف هیأت حاکمه اعمال می‌شود... احتیاح به توضیح ندارد. زاغه‌ها و حصیر آباد تهران را ببینید. جوادیه و نازی آباد را ببینید. مردم فقیر اگر بیمار شوند مجبورند و محکومند پشت در بیمارستان جان بسپارند.
... در روستاها استثمار دولتی جایگزین استثمار مالک شده است. انبوه خوشنشینها چیزی بجز قرضهایشان را ندارند که از دست بدهند. همین هاست که آمادگی انقلابی به‌وجود می‌آورند. روستاییان وضعشان بدتر و بدتر می‌شود. در چنین شرایطی تنها راه مبارزه، راه انقلاب مسلحانه توده‌ای باقی می‌ماند.
دادستان دوباره صحبت مسعود رجوی را قطع کرد و گفت: چون دادگاه علنی است از اختیارات قانونی خود سوء‌استفاده می‌کنید و مطالب را تحریف و به مقدسات اهانت می‌کنید.
مسعود رجوی با فریاد به سمت دادستان گفت: آقا، دادگاه رئیس دارد. مگر نوبت شماست که حرف میزنی؟ دفاعیات ما همه در رفع اتهامات مذکوره است. بقول خودتان جلسه علنی است. مگر ما حرف مُنافی اخلاق زده‌ایم؟
دادستان کمی مکث کرد و رو به مسعود رجوی گفت: اگر ادامه دهید تقاضای سری بودن دادگاه را خواهم کرد.

....

مسعود رجوی گفت: این دادگاه امشب یا فردا شب تمام می‌شود. امشب یا فردا شب آخرین شب ماست. بگذارید حرفمان را بزنیم. اگر هم اعدام نشویم لااقل به حبس ابد محکوم خواهیم شد. رفقای من به‌علت قِلَّت وقت دفاع، که فقط نیمساعت است، بعد از من دنباله متن دفاعیه را در موارد سیاسی، اقتصادی، کشاورزی و تاریخچه سازمان و تضییقات راجع انقلابیون ادامه خواهند داد. مسلما" این اطلاعات کافی نخواهد بود. چون وقت ما اجازه بیشتر از این را نمی‌دهد. در این دفاعیه به‌علت محذورات زمانی و مکانی (تا آنجائیکه شرافتمان اجازه می‌دهد.) حتی‌المقدور از بردن اسامی و ذکر تواریخ خودداری خواهیم کرد. بگذارید کمی حرف بزنم:
حاضرین با اشتیاق گوش می‌کردند. دادستان مردد بود و مسعود رجوی افزود:
این روزها یک فریب بزرگ، به‌خاطر حفظ نظم موجود که تجاوز به حقوق عمومی است، علیه ناموس کلمات وجود دارد. پس در این رژیم باید مردم را فریب داد. باید مردم را به انواع مختلف ساکت کرد و اگر نشد با ساواک و تیرباران. به این کلمات و اتهاماتی که نثار ما کرده‌اید، نگاه کنید به جرایمی که به ما نسبت می‌دهد نگاه کنید:
ما به جرم خود افتخار می‌کنیم و دست آخر این مردم و تاریخ ایران هستند که قضاوت خواهند کرد. انسان بدون گرفتاری و آزمایش تصفیه نمی‌شود. روی سخنم به پدر مادرهایی است که فرزندانشان اسیرند. این فلسفه هستی است. وجود آنها از بین نخواهد رفت ولی صبح نزدیک می‌شود و باید تحمل کرد. نهایت این درگیریها ایجاد جامعه نوین است.
امروز دادستان و ما هر دو به "حق استناد می‌کنیم. آقای دادستان می‌گوید کارهای ما برخلاف قرآن است. می‌پرسیم کدام قرآن؟ قرآن را عوضی نشان داده‌اند. چون مُنافی منافعشان بود و نمی‌توانستند آن را از بین ببرند، تفسیر خودشان را می‌کنند. در قرآن آمده که هر کسی تا آنجا مالک شیئی است که خودش برای آن زحمت کشیده باشد.
مگر می‌شود منابع نفت "یک کشور" را تاراج کنند ولی انسان حرف نزند؟ انسان وقتی چیزی نداشته باشد با چنگ و ناخن و دندان هم که شده به هدفش می‌رسد.
مسعود رجوی در ادامه با اشاره به سیاست خارجی رژیم گفت:
مسأله اساسی در سیاست خارجی ماست. تاریخ استقرار سلطه خارجی در ایران از بی‌کفایتی اولیای امور شروع شده است. در قرن گذشته روس و انگلیس آمدند ایران را تقسیم کردند. عده‌یی از رجال طرفدار روس بودند و عده‌یی طرفدار انگلیس. یک قرضه بانک روس منتشر می‌کرد، یک قرضه بانک انگلیس.
در ۱۹۰۷ که این قرارداد ننگین بسته شد ایران به دو قسمت تقسیم شد. بعد از انقلاب اکتبر امتیازات استعماری تزارها از بین رفت و انگلیس ایران را از لحاظ استراتژیکی مقدم بر هند شمرد. همزمان با اولین استخراجات نفت ایران، کودتای سوم اسفند را ترتیب دادند. نفت ایران بقدری برای انگلیس حیاتی بود که دیدیم با بسته شدن کانال سوئز لیره انگلیس سقوط کرد. بقول مصدق فقید، طرحی که انگلستان اجرا کرد خیلی ماهرانه بود: تشکیل ایران متمرکز با سرکوب قدرتهای محلی مانند شیخ خزعل و سردار جنگل و از بین بردن اسماعیل آقا در آذربایجان. باین ترتیب اساس یک حکومت مقتدر را ریختند. البته یک حکومت مقتدر برای حفظ سلطه انگلیس. حکومتی که فایده آن بعد از شهریور ۲۰روشن شد...
مسعود رجوی ضمن تشریح بی‌کفایتی رضا شاه و فرزندش افزود:
در شهریور ۲۰ تمام ایران زیر سلطه خارجی رفت. بعضی از افسرها با چادر در رفتند و ایران فقط ۳ساعت دوام آورد. جنگ دوم هنوز تمام نشده بود که طرح تجزیه ایران این بار به‌وسیله انگلیس و آمریکا ریخته شد و این قرارداد توسط دولت حکیمی امضاء شد.
-آیا وقتیکه نخست‌وزیر ایران طرح تجزیه کشور خود را بریزد، ما حق نداریم بگوییم که تابع ملت و خلق ایران هستیم نه دولت حاکم بر ایران؟
-بگذریم، این طرح هم با مجاهدات طاقت‌فرسای مصدق رد شد. تا آدم خودش در فضا نباشد نمی‌فهمد فشار یعنی چه، تهدید یعنی چه...
مصدق و ملت ایران موازنه منفی به‌معنی استقلال خودشان را می‌خواستند. این بود که ملّیون ایران بیکار ننشستند و با کوشش زیاد ماده گذراندند که ضمن آن جلوی سلطه شوروی هم گرفته شد و دادن هر گونه امتیازی بهر نحوی، مسکوت گذاشته شد و به موافقت بعدی مجلس موکول گشت.
اما آقایان استعمارگران از جان ملت فقیر ما دست برنداشتند. در سال ۱۳۲۹ رزم‌آرا را از ستاد ارتش آوردند و در کرسی نخست‌وزیری نشاندند تا رزم آرا، در لباسِ ظاهر فریبِ خود مختاری ولایات در امور داخلی، لایحه به مجلس ببرد و از تصویب بگذراند. باز هم ملّیون که رهبری آنها را دکتر مصدق به‌عهده داشت پس از مشاجرات و مباحثات و زحمتهای زیاد توانستند آن را در نطفه خفه کنند و جلوی سلطه خارجی را بگیرند و قرارداد مورد نظر منتفی شد. سپهبد رزم‌آرا به انتقامِ بازی‌کردن با سرنوشت ملت به‌قتل رسید.
حالا دیگر اوضاع داخلی مملکت به‌علت رشد سیاسی مردم تب و تاب دیگری داشت. بعد از شهریور ۲۰ مصدق نفت را تبدیل به یک شعار و انگیزه ملی کرد صفوف مردم را متشکل و شعله‌ها را فروزان تر ساخت. بعد از مجلس پانزدهم نمایندگان واقعاً مجاهدت کردند. شرکت غاصب نفت ایران و انگلیس که در واقع نماینده دولت انگلیس بود، از تطمیع نمایندگان گرفته تا حبس آزادیخواهان، از هیچ چیز فروگذار نکرد. حتی طرح آنچه که امروز" اصلاحات ارضی" است در آنزمان به‌وسیله تقسیم املاک سلطنتی ریخته شد. مسأله ظاهر فریبِ تقسیم املاک سلطنتی برای خاموش کردن مسأله نفت و تحت‌الشعاع قرار دادن آن در اذهان، طرح شده بود. با اینهمه نفت هم‌چنان در مرکز افکار مردم بود. در این اثناء یکبار هم به‌ناگهان نان در تهران قحط شد تا بلکه سرِ مردم به آن گرم شود و کسی حال و حوصله حمایت از مصدق نداشته باشد.
.....اما سرانجام اراده خلق پیروز شد و مردم و ملت ایران راه خود را پیش برد و در آخرین روز سال ۱۳۲۹ نفت ملی اعلام شد. مردم ایران در آن روز طعم پیروزی را چشیدند.
مسعود رجوی در ادامه ضمن توضیح مقدمات کودتای ۲۸مرداد افزود:
-ابتدا ژنرال شوارتسکف آمریکایی به ایران آمد و بعد شاهزاده خانم ایرانی و زاهدی و شعبان جعفری با هم کودتا کردند.
-دیکتاتوری نظامی دوباره با شدت بیشتر ادامه یافت. شکنجه و تیرباران قهرمانان آغاز شد. دکتر فاطمی با ۴۰درجه تب بعد از تحمل شکنجه‌های طاقت‌فرسا بهپای چوبه‌دار برده شد. کریم پور شیرازی زنده زنده سوخته شد. روزبه، از قهرمانان شرافتمند تیرباران شد...
در حالی که خبرنگاران و سایر حاضرین محو صحبتهای مسعود رجوی بودند، قضات و سایر مأموران حکومتی با عصبانیت و بی‌حوصلگی گوش می‌کردند. مسعود رجوی ضمن صحبت، در این قسمت متوجه چرت زدن یکی از قضات نظامی شد و در حالی که با حرارت توضیح می‌داد، رو به جمعیت و حاضرین گفت:
نگاه کنید، یکی از آقایان دادرسان، خوابیده است! حضار و خبرنگاران خندیدند و قاضی مزبور با دستپاچگی از خواب پرید.
مسعود رجوی آنگاه به تشریح وضعیت اقتصادی پس از کودتای ۲۸مرداد پرداخت و گفت: از نظر اقتصادی به‌زودی واردات ۷برابر صادرات خواهد شد. تحت تاثیر سلطه خارجی تورم ارزی ایجاد شد....
رئیس دادگاه حرف مسعود رجوی را قطع کرد و گفت: به کیفرخواست مربوط نیست.....
مسعود رجوی گفت پس اجازه بدهید از انتخابات بگویم: وقتی آبها از آسیاب افتاد و مخالفان سرکوب شدند یک مجلس فرمایشی تشکیل شد.در حوزه‌های رأی‌گیری گونی، گونی شناسنامه پیدا می‌شد بدون آن که شمرده شوند...
دادستان دوباره حرف مسعود رجوی را قطع کرد و تذکر داد.
مسعود رجوی ضمن توضیحی در مورد نفت افزود:
به‌خاطر فریب مردم ایران ملی شدن نفت را به‌رسمیت شناختند. عین شیر بی‌یال و دم. یک شرکت نفت ساختند که بگویند مظهر این ملت است.
اما آمدند اداره امور اکتشاف و استخراج را از کنسِرسیوم جدا کردند و برای آن شرکت جداگانه درست کردند. در عوض، شرکتهای تشکیل دهنده کنسِرسیوم شرکتهای تجاری بودند که در هلند با سرمایه ۱۰۰هزار لیره به ثبت رسیدند. ۴۰% سهام متعلق به انگلیس، ۴۰% متعلق به شرکتهای مختلف آمریکایی، ۱۴‌% فرانسه، و بقیه هم مال هلند شد...
به این ترتیب بعد از مصدق کلاه بزرگی بر سر ملت ایران گذاشتند. چون سهم ایران بعد از آنهمه غوغای تبلیغاتی به کمتر از سال ۱۳۳۱ رسید...
اکنون نفت ایران با سرعت بیشتر به غارت می‌رود. کل تولید نفت ایران ۲۲۷میلیون تن است. حساب کنید به هرکس چقدر می‌رسد. کل درآمد از هر تن نفت برای ایران ۱/۳دلار از ۱۰دلار بوده است. همین نفت در بازار اروپا ۱۴دلار بفروش می‌رسد. اگر مخارج نفت برای هر تن را ۴دلار بگیریم ۱۸۲۵میلیون دلار یعنی ۱۴/۴میلیارد تومان تضییع می‌شود.
آقای دادستان، این ارقام را حساب کنید نه ارزی را که برای مسلسل‌های ما که این همه از آنها عکس گرفته‌اید خارج می‌شود!
سپس مسعود رجوی با یادآوری جنجال سال گذشته پیروزی نفت، با عدد و رقم مسیر قهقرایی را در حضور خبرنگاران خارجی ثابت کرد. مسعود رجوی گفت:
قیمت نفت به‌طور کلی ۳۳سنت در هر بشکه افزایش یافته است و مالیات سود ویژه از ۵۰% به ۵۵% افزایش یافته است.
اما فقط بر اثر تورم در فاصله ۱۰سال بین دو قیمت گذاری، دلار ۲۷% کاهش یافته است. اگر می‌خواستند قیمت را ثابت نگه دارند باید قیمت هر بشکه را ۵۴سنت اضافه می‌کردند. این سیر قهقراست نه ترقی.
- با این همه اجحافات، سهم ایران ۲میلیارد دلار است ولی آن را چطور خرج می‌کنند. یک میلیارد که فقط در شرکت نفت خرج می‌شود.... یک دختر سناتور را می‌شناسم که سرِ ماه می‌رود شرکت نفت و پول بادآورده‌ای را می‌گیرد به‌خاطر این‌که پدر ایشان سناتور است. حالا بروید وضعیت دختران جنوب شهر و دختران روستایی را ببینید... حالا حق ملت ایران چه شد و کجا رفت؟ اینهم به کیفرخواست مربوط نیست و اگر بگویم لابد آقای دادستان قطع می‌کند.


دفاعیات مسعود رجوی

پس بگذارید بگویم: دکتر مصدق فقید به‌ یاری مردم برای گذراندن طرح ملی شدن نفت روی کار آمد. برای اجرا همین قانون بود که مردم حکومت را به مصدق سپردند و این تنها حکومت قانونی بود که در ایران به‌وجود آمد...
در این هنگام رئیس دادگاه اعلام نیمساعت تنفس کرد و سخنان مسعود رجوی قطع شد.
پس از نیم ساعت تنفس رئیس دادگاه خطاب به مسعود رجوی گفت: دادگاه به اظهارات شما جهت رفع اتهام گوش می‌کند. مواظب اظهارات خود باشید:
مسعود رجوی گفت: بسیار خوب، از ۲۸مرداد و از کشتار بعدش می‌گذریم.
بعد از این جریانها دست چپاول برای غارت ایران باز می‌شود. عوائد نفت تا آخرین دلار صرف تهیه اسلحه و مهمات می‌شود. صدها ملیون دلار به جیب شرکتها می‌رود... در اعتصابات معلمین دکتر خانعلی کشته و عده دیگری مجروح شدند. قاتلان مردم ارتقاء درجه یافتند. قاتل خانعلی به ریاست شهربانی یکی از شهرستانها منصوب شد. معلمین و کوره پزچی‌ها فقط اضافه حقوق می‌خواستند. وقتی رژیم جواب خواسته‌های قانونی مردم را این‌طور می‌دهد آیا می‌شود ساکت نشست و دست به اسلحه نبرد؟
در سال۱۳۳۶ قانون تشکیل ساواک از مجلس گذشت. ساواک مأمور حفظ امنیت و مبارزه با مخالفان شد.
... بعد از ۱۵خرداد ۱۳۴۲، حنیف‌نژاد و سعید محسن و بدیع زادگان معتقد می‌شوند که با منطق و دلیل نمی‌توان حق را گرفت. آنها به نهج‌البلاغه استناد می‌کردند که باید حق را گرفت. روز ۱۶ آذر باز دانشجویان اعتصاب کردند. از این به بعد مرتب گروههایی با ایدئولوژی انقلاب مسلحانه به‌وجود می‌آید. منصور ترور می‌شود، بیژن جزنی گروهی تشکیل می‌دهد. پاک نژاد گروه فلسطین را تشکیل می‌دهد...
گروه توفان را گرفتید، آرمان خلق کشف می‌شود، سیاهکل را کوبیدید، چریکهای فدایی خلق و مجاهدین کشف شدند. سازمان مجاهدین خلق و سازمان رهایی بخش خلق را می‌خواهید به عراق بچسبانید. فایده‌یی ندارد. این راه ادامه دارد. باز هم گروه‌های دیگر کشف می‌شود و دهها گروه دیگر که الحمدلله کشف نشده‌اند. اینها نشان می‌دهد که وضع طوری است که راه دیگری وجود ندارد و حرف یک نفر و ده نفر نیست. آخر به آگاه‌ترین فرزندان ملت ایران که نمی‌شود مارک جهالت و غفلت و فریب خوردن زد! به‌عنوان مثال در همین ماهها دارید صدها مهندسی را محاکمه می‌کنید که با درآمدی که داشتند اگر این راه حق نبود اصلاً واردش نمی‌شدند و از رفاه و زندگی مادی چیزی کم نداشتند. در سال ۴۰، حداکثر اعلامیه پخش می‌کردند ولی امروز در سال ۵۰ مسلسل به‌دست می‌گیرند. موج مبارزات خاموشی نگرفته بلکه شدیدتر هم شده است. کشف یک گروه نباید باعث ناراحتی بشود. پیروزی ساده و زود به‌دست نمی‌آید. حضرت علی می‌گوید:" خداوند گردنکشان روزگار را خود نابود نمی‌کند. به آنها مهلت می‌دهد که اگر بر نگردند بیشتر فرو روند و مردم را اجرا کننده عدل الهی می‌کند". " خداوند استخوان هیچ ملتی را پیوند نمی‌دهد و استحکام نمی‌بخشد مگر بعد از سختیها و گرفتاریها ". حالا بگویید چه کسی اسلام را ملعبه دست خودش قرار داده است؟
باور کنید که از ریختن خون یک نفر صدها نفر مثل او برمی‌خیزند. سال ۱۳۵۰ سر آغاز این مبارزه است.
این چه وضعی است که در سیستان، در فارس، در زابل حمامها دو ماه دو ماه تعطیل است. مردم بچه‌هایشان را می‌فروشند. فقر و گرسنگی حدود ۵۰۰هزار نفر را از سیستان فراری داده است.
در این شرایط می‌بینیم که بودجه دفاعی کشور به ۴۳ درصد افزایش یافته و ۲۲ درصد اضافه شده است...
به شهربانی و ساواک در پیدا کردن گروه‌های مبارزین اختیار تام داده‌اند. رئیس زندان قزل قلعه می‌گوید همان‌طور که تابه‌حال گوسفند می‌کشتید با آنها رفتار کنید...
آیت‌الله طالقانی به زابل تبعید شد. محکومیتهای طویل‌المدت در انتظار دارندگان کتب متضاد با منافع رژیم حاکم است.
این رژیم چاره‌ای جز شدت عمل ندارد. این نشانه احتضار اوست.
متهمین سیاسی در ساواک و اطلاعات شهربانی با وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها روبه‌رو می‌شوند. در حالی که طبق ماده ۱۳۱ هر کدام از مأموران متهمی را برای گرفتن اقرار شکنجه بدهند مسئولند. اگر شکنجه به مرگ بیانجامد آن مامور، قاتل محسوب می‌شود...
مسعود احمد زاده دو ماه در بیمارستان بستری بود. اصغر بدیع زادگان را سه بار پس از سوزاندن با اجاق برقی عمل کردند. بهروز دهقانی زیر شکنجه شهید شد. شدت ضربات به حنیف‌نژاد بقدری بود که استخوانهای پا و دست و دماغ و گوش او شکست. عده‌یی از متهمین شنوایی خود را از دست داده‌اند.
شما تحمل شنیدن اظهارات ما را ندارید.
ما از رژیم جز این انتظاری نداریم.
به امید روزی که ملت خیانتکاران را به دادگاه بکشاند.
درود بر مردانی که رنج انقلاب را تحمل کردند.
دادگاه نظامی به استماع اظهارات مسعود رجوی در شبانگاه ۲۷بهمن ۱۳۵۰ خاتمه داد و از روز بعد به استماع دفاعیات مجاهد خلق علی میهندوست و محاکمه و مدافعات سایر متهمان پرداخت.
در نیمه شب ۳۰بهمن ۱۳۵۰ متهمان ردیف اول تا چهارم، ناصر صادق، محمد بازرگانی، مسعود رجوی و علی میهندوست از سلول‌های اوین به اداره دادرسی نیروهای مسلح رژیم شاه فراخوانده شدند و احکام اعدام یکی پس از دیگری در جلسه نیمه‌شب دادگاه به آنها ابلاغ گردید. هر یک از مجاهدین پس از شنیدن حکم اعدام خود آیه کوبنده‌ای از قرآن را خطاب به رئیس و اعضاء و دادستان محکمه نظامی فریاد می‌زدند. مسعود رجوی گفت: اِنَّ الْباطِل کان زهوقا: همانا این باطل است که رفتنی است.