پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۴۰۰

مسعود، آن گونه که در زندان بود - احمد حنیف‌نژاد

 


آذرماه ۱۳۵۰ ساواک تمام کادرهای دستگیر شده مجاهد را، به‌جز محمد حنیف‌نژاد، محمود عسکری‌زاده و رسول مشکین فام، در یکی از اتاقهای اوین جمع کرد. من هم جزو آن جمع بودم. با وجود این‌که قبل از دستگیری مسعود را دیده بودم، ولی در همین اتاق بود که از نزدیک با او آشنا شدم.

چیزی که در همان برخورد اول نظرم را جلب کرد، شادابی، تحرک و فعال بودنش بود. لحظه‌یی آرام و قرار نداشت. او هرگز زندان را برای انجام مسئولیتهایش به‌عنوان یک مانع به‌رسمیت نمی‌شناخت. همواره متناسب با شرایط، وظایف و مسئولیت انقلابی خود را انجام می‌داد. در آن شرایط سخت سعی می‌کرد به هر ترتیبی شده با اتاقهای دیگر و حتی زندانیان غیرمجاهد، ارتباط برقرار کند، تا آخرین اخبار و اطلاعات را از بیرون زندان، از زندانهای دیگر، از بازجوییها و تجربه‌های بازجویی دیگران بگیرد و به بچه‌ها منتقل کند. با وجود این‌که شاعر نبود ولی شعر و ترانه‌هایی جمع‌آوری می‌کرد و بعضی شبها بعد از خاتمه جمعبندیها و انتقال تجارب و آموزشهای روزانه، شعر می‌خواند. سایر بچه‌ها هم به دنبالش شعر و سرود می‌خواندند و به این ترتیب فضای پرنشاطی ایجاد می‌کرد.

برای این‌که در آن شرایط بتوانیم کار تشکیلاتی و آموزشی بکنیم، بایستی ضوابط امنیتی سفت و سختی می‌داشتیم. حتی تنبیهاتی برای جلوگیری از خطاها تعیین می‌کردیم. مسعود در رعایت این ضوابط امنیتی و حفظ مناسبات جمعی پیشتاز بود. هر ضابطه‌یی را که تعیین می‌شد، کاملاً رعایت می‌کرد و اگر اشتباهی از او سر می‌زد، با روی باز می‌پذیرفت.

جمعبندی ضربه شهریور۵۰ در همین دوران و در همین جا انجام شد. جمعهای کوچک ۵-۶نفری تشکیل می‌شد و نقطه نظرات آنها جمع‌آوری شده و در جمع بالاتری به‌بحث گذاشته می‌شد. همه زیر فشار ضربه ۵۰ بودند. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد بعد از ۶سال کار مخفی و پیچیده، با چنین ضربه‌یی روبه‌رو شویم. همهٴ کادرها به‌ کمک اعضای مرکزیت، مسئولانه دنبال کشف علت اصلی ضربه و راه‌حل آن بودند تا با کسب تجارب جدید، این ضربه نظامی- پلیسی را جبران کنند. مسعود جزو نادر کسانی بود که بسیار واقع‌بینانه و به‌ دور از تأثیرات خود‌به‌خودی ضربه، آن را تجزیه و تحلیل کرده و نظر می‌داد. او خارج از نشست هم با آنهایی که متأثر از شرایط، ضربه را بررسی می‌کردند، ساعتها بحث می‌کرد تا نظراتشان را اصلاح کند. در زیر آن ضربه سهمگین، مسئولانه و واقع‌بینانه برخورد کردن خیلی تعیین‌کننده بود. از طرف دیگر سعی می‌کرد این جمعبندیها و نظرات را به‌ محمد حنیف و محمود و رسول، که در سلول دیگر بودند، برساند تا آنها هم در جریان این نظرات قرار گرفته و نظر تکمیلی خود را بفرستند.

اوایل تابستان ۵۱ با تعدادی از مجاهدین اسیر به‌ زندان قصر منتقل شدیم و دوباره با مسعود هم‌بند شدم. فضای آشفته و به‌هم‌ریخته و فتنه‌انگیزی بود. بنیانگذاران و اعضای مرکزیت سازمان اعدام شده بودند. با شهادت بنیانگذاران، آن هژمونی پیشین از بین رفته بود. مضافاً این‌که زندانیان مجاهد از شهرهای مختلف آمده بودند و بسیاری سابقه آشنایی با یکدیگر را نداشتند. کادرهای تهران نیز به‌دلیل شرایط مخفیکاری قبل از دستگیری، غالباً همدیگر را نمی‌شناختند. در زندان هم، همه کادرها از ابتدا پیش هم نبودند. آنها را از زندانهای قزل قلعه، جمشیدیه، عشرت‌آباد و اوین جمع کرده به‌زندان شهربانی آورده بودند. سلسله مراتب تشکیلاتی مثل قبل وجود نداشت. شرایط موجود زندان به نفع تشکیلات ما نبود. کوچکترین بی‌توجهی تشکیلاتی و عدم هوشیاری سیاسی می‌توانست مشکلات زیاد و عواقب ناگوار تشکیلاتی، ایدئولوژیکی و سیاسی به وجود بیاورد. در چنین شرایطی مسعود روز و شب نمی‌شناخت. با تمام توان و انرژی تلاش می‌کرد انسجام تشکیلاتی را برقرار کند. با هر کدام از بچه‌ها روزها و ساعتها با حوصله و خونسردی بحث می‌کرد و با صرف انرژی کلان تلاش می‌کرد آثار سوء ناشی از ضربه را خنثی کند. با تواضع انقلابی و دلسوزی بسیار، تک‌تک بچه‌ها را به‌راه می‌آورد.

در همین ایام با ورود مجاهدین و فدائی‌ها به‌زندان شهربانی، آرامش و سکون قبلی زندان به‌هم‌خورده بود. ما با انبوهی مسأله از مسائل سیاسی و خطی گرفته تا نحوه زندگی در شرایط جدید زندان و نیز تنظیم رابطه با زندانیان سیاسی مواجه بودیم که بایستی روزانه در نشستها یا در مذاکرات خصوصی حل می‌شد. در همه موارد مسعود نقشی تعیین‌کننده داشت. به‌رغم این همه کارها، تاوان اشتباهها و خطاهای ما را هم او می‌پرداخت.

با این همه گرفتاری، همه مسائل را زیر نظر داشت تا اوضاع از کنترل خارج نشود. مثلاً تعدادی از بچه‌ها تازه دستگیر شده بودند و در مرحله به‌اصطلاح پرونده‌خوانی بودند. مسعود مرا مسئول پرونده آنها کرد. سفارش زیادی کرد تا حداکثر تلاشم را بکنم که آنها به ‌بهترین وجه نسبت به ‌اوضاع دادگاه و برخورد با وکیل تسخیری و نحوه دفاع کردن در دادگاه ضدخلقی شاه و نوشتن دفاعیات خود مسلط شوند. خیلی حساس و دقیق بود که با حفظ مواضع اصولی به محکومیتهای سنگین محکوم نشوند تا هر چه زودتر از زندان آزاد شده به مبارزه خود در بیرون ادامه دهند. همچنین هوادارانی را که دستگیر شده و آموزشهای لازم را در بیرون زندان ندیده بودند، از نظر دور نمی‌داشت. چند نفر از هواداران را به‌من سپرد که با آنها کتاب بخوانم و به ‌آنها آموزش دهم تا به سرعت بتوانند در فضای تشکیلاتی سازمان قرار گیرند.


پاییز سال‌۵۱ رژیم تعداد زیادی از زندانیان را به‌ شهرستانها تبعید کرد. من‌ هم به‌اتفاق ۲۲نفر از کادرهای مجاهدین و همراه تعدادی از زندانیان غیرمذهبی به‌زندان مشهد منتقل شدیم.

سال۵۴ چند ماه بعد از ضربه اپورتونیستها، مجدداً از مشهد به‌زندان اوین منتقل شدم. اواخر فروردین‌۵۵ مرا از سلول به‌بند ۲ نزد سایر زندانیان مجاهد آوردند. ساواک برای اذیت کردن مسعود و ایجاد تفرقه بین مجاهدین و غیرمذهبیها، او را به‌اتاق مارکسیستها برده بود. در اولین هواخوری پشت پنجره اتاق مسعود رفتم. با وجود این‌که او را تازه از کمیته آورده بودند و هنوز آثار شکنجه بر بدنش باقی بود و ساواک سعی می‌کرد با فشار و شکنجه جسمی و روحی او را مستأصل کند، ولی مثل همیشه سرشار از امید و اطمینان به ‌آیندهٴ مجاهدین بود. در چند لحظه‌یی که پشت پنجره بودم، طبق معمول از لحظه‌ها بیشترین استفاده را کرد. وضعیت مجاهدین زندان مشهد را پرس‌ و ‌جو کرد و این‌که چه‌کار می‌شود کرد تا درست در جریان مسائل قرار بگیرند. من در همان دقایق کوتاه وضعیت را گزارش کردم. وضعیت اپورتونیستها را هم گفتم. این آیه را خواند: «فاما الزبد فیذهب جفآءً و اما ما ینفع الناس فیمکث فی‌الارض». گفت این مسائل مثل کف روی آب می‌ماند. به‌زودی حقیقت ظاهر خواهد شد. در همین برخورد چند لحظه‌یی متوجه اشکالات دیدگاهی خودم هم شد. سفارش کرد برای رفع اشکالاتم با موسی صحبت کنم. شدیداً انتقاد کرد که چرا از تجربه ضربه سال ۵۰ استفاده نکردید؟ باز هم تحت تأثیر شرایط ضربه، تحلیل کردید.


با وجود این‌که مسعود تا می‌توانست در مواقع هواخوری خط و خطوط را به ‌ما می‌داد، ولی باز هم نمی‌توانستیم خطی را که او می‌داد، درست پیش ببریم. مدتی بعد خود مسعود را پیش ما آوردند. با آمدن مسعود تحول بزرگی در بند به‌وجود آمد. بحثهای ایدئولوژیک را به شیوه سؤال و جواب به‌ما آموزش می‌داد. روی کلمه به ‌کلمه بحث می‌شد، نکات خیلی ظریفی بود که ما نمی‌فهمیدیم. ما تحت شرایط ضربه در تشخیص تضاد اصلی و فرعی اشتباه می‌کردیم. نمی‌توانستیم بفهمیم چرا عمل متقابل با سران اپورتونیستها اشتباه و خطاست و در صورت عدم درک این نکته، چه انحرافی در سازمان به‌وجود می‌آید. مسعود نظرات را جمعبندی می‌کرد و نفر به‌نفر به‌ بچه‌ها منتقل می‌کرد.

اولین نتیجه بحثها و جمعبندی مسعود، بیانیه ۱۲ماده‌یی بود که همه چیز را سر جای خود قرار داد. بعد از این مواد ۱۲گانه، بحثهای نظری تحت عنوان ۲۸‌سؤال، تنظیم و آموزش داده شد. اما این نظرات خیلی ساده و راحت پیش نمی‌رفت. از طرفی راستها می‌دانستند که مسعود نفر هدایت‌کننده سازمان در زندان است و تمام اتهامها را به‌ او می‌زدند. از طرف دیگر پلیس به‌شدت روی او حساسیت داشت و به‌همین خاطر او را زیر بازجویی می‌بردند و تحت فشار جسمی و روحی قرار می‌دادند. در همین‌حال اپورتونیستها علیه او تبلیغ می‌کردند و به او مارک می‌زدند. خود ما هم به‌دلیل سردرگمی ناشی از ضربه، کمک زیادی به او نمی‌کردیم. مسعود به‌شدت بیمار بود. علاوه بر ضعف جسمانی ناشی از فشار شکنجه، بیماری و سردرد مزمنی داشت که مرتب دارو می‌خورد و همیشه سرش را با پارچه می‌بست. با وجود این در همان اوضاع و احوال به‌شدت کار می‌کرد. او سرانجام با کار و تلاشی خستگی‌ناپذیر، تک‌تک کادرهای مجاهد را از حلقوم مرتجعان یا اپورتونیستها بیرون کشید. با خود من در کمال حوصله و خونسردی، دهها ساعت بحث کرد.


اواخر سال‌۵۵ هیأت صلیب‌سرخ به‌ایران آمد و به‌تدریج از فشار پلیسی کاسته شد. وقتی بحثها به ‌نقطه معینی رسید و همه به‌نظر واحدی رسیدند، مسعود، شهید سعادتی را انتخاب کرد و بسیار کوشید به‌هر ترتیب شده، او را به‌زندان قصر بفرستد تا بحثها به مجاهدین اسیر در زندان قصر هم منتقل شود. بالاخره با تلاش و پیگیری زیاد موفق به این کار شد.

اواخر سال‌۵۶ بود که قلم و کاغذ آزاد شد. مسعود نوشتن جزوات آموزشی را شروع کرد. برای تکمیل و تدوین بحثها به‌هر کدام از ما موضوعی داده بود و برای انجام این کار با حوصله ما را راهنمایی می‌کرد. بعد از نوشتن به‌صورتی کاملاً دقیق، در حضور خودمان مطلب را چک می‌کرد تا ما هم نحوه کار را یاد بگیریم. پشتکار او برایم شگفت‌انگیز بود. هرگز خستگی نمی‌شناخت. در حالی که تدوین آموزشها را خود به‌عهده داشت، انتقال این آموزشها به تمام بچه‌ها را هم پیگیری می‌کرد و در همان حال مطالب ریزنویسی شده را به ‌سایر زندانها منتقل می‌کرد. احساس مسئولیت او در قبال آرمانهای توحیدی و انقلابی سازمان حدی نداشت و در مقابل آن حجم از کار، شب و روز نمی‌شناخت و لحظه‌یی از پای نمی‌نشست. با وجود آن‌که در همان شرایط، زیر بار اتهام و فشار دوست و دشمن بود، ولی هرگز خم به ابرو نمی‌آورد. هر چند وقت یکبار او را به کمیته می‌بردند، شکنجه‌اش می‌کردند، اتهام می‌زدند. اما او از آرمانش و منافع سازمان کوتاه نمی‌آمد.

اوایل سال‌۵۷ که مبارزات و قیام مردم در حال اوجگیری بود، شرایط سرکوب و فضای پلیسی سابق زندان نیز شکسته شد و امکان ملاقات با خانواده‌ها فراهم گردید. بعضاً حتی امکان ملاقات حضوری هم پیش می‌آمد. در این زمان توجه مسعود بیشتر معطوف به بیرون از زندان بود. خوب می‌دانست کوچکترین غفلت از تحولات بیرون، موجب عقب‌ماندگی از شرایط شده و به نتایج غیرقابل جبرانی منجر خواهد شد. او تمام نیروهای داخل زندان و خانواده‌ها را در رابطه با تحولات بیرون بسیج کرده بود. برخی مسئولیت داشتند از طریق خانواده‌ها اخبار و اطلاعات حرکتهای اجتماعی و تظاهرات مردمی و درگیریها و اخبار سرکوب نظامی و نتایج آن‌را جمع‌آوری کنند. بر مبنای داده‌های خبری در نشست روزانهٴ مرکزیت مجاهدین در زندان، مسعود تحولات سیاسی روز را بررسی و تحلیل می‌کرد و از آن رهنمودهای عملی و حتی شعارهای متناسب در می‌آورد که در فرصت مناسب به بیرون منتقل می‌شد.

در مجموع ارتباط زندان با بیرون بسیار فعالتر شده بود و دو نوع ارتباط با بیرون وجود داشت. یکی ارتباط با بچه‌های مخفی سازمان و دیگری ارتباط با خانواده‌ها و هواداران که در کارهای علنی فعال بودند. خط و خطوط کار علنی و اجتماعی کردن شعارها و آرمانهای مجاهدین، از طریق خانواده‌ها در جامعه رسوخ داده می‌شد. مسعود در ارتباط با این دو نیروی علنی و مخفی از هیچ امکانی غافل نبود. در همین زمان بود که توانستیم تمام جزوه‌های تدوین‌ شده زندان را به سازمان مخفی برسانیم.

هر چه زمان می‌گذشت نقش هدایت و رهبری مسعود بارزتر می‌شد و نیروهای اجتماعی نیز به این نقش پی برده بودند. به‌همین علت مردم در شعارهایشان آزادی مسعود و موسی را می‌خواستند.


از اواخر تابستان، آزادی زندانیان سیاسی به‌تدریج شروع شد. تا اواخر آبان‌ماه‌۵۷ بسیاری از زندانیان اوین را آزاد کردند. تنها تعداد خیلی کمی از محکومان، که حبس‌ابد داشتند، در زندان بودند. اول دیماه اوین را خالی کردند و ساواک همهٴ زندانیان را تحویل زندان قصر داد. زندان قصر با اوین تفاوت کیفی داشت. فضای پلیسی کاملاً شکسته بود و تا حد زیادی کنترل اوضاع از دست رژیم خارج شده بود. امکان ایجاد رابطه با بیرون از زندان نسبت به‌قبل ساده‌تر شده بود. مسعود از زندان مثل یک ستاد و دفتر کار استفاده می‌کرد و از آنجا نیروهای مخفی و علنی را هدایت می‌کرد، رهنمودها و پیامهایش را کتبی و شفاهی به بیرون منتقل می‌کرد و بدون وقفه برای سمت و سو دادن به جنبش بزرگ مردم تلاش می‌کرد.


دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۹

ماه کنعانی من

 


ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد

وقت آن است که بدرود کنی زندان را (۱)

۳۰دی سالروز آزادی برادر مسعود از زندانهای دیکتاتوری شاه خائن خجسته روزی است که یاد دکتر کاظم رجوی را نیز با خود به‌همراه دارد. آن شوریده آزاده کسی را برایمان صیانت و حفظ کرد که در دو نظام دیکتاتوری شاه و شیخ به‌عنوان یگانه پرچمدار اسلام انقلابی اگر کوهها جنبیدند، او از جایش تکان نخورد. آری، دکتر کاظم حلقه وصل به این سرچشمه لایزال عشق و انقلاب شد و بدین‌گونه مقاومت و مجاهدین خلق را تا به ابد مدیون و وام‌دار خود ساخت.

بعد از این‌که با تلاشهای بین‌المللی دکتر کاظم شهید، حکم اعدام مسعود رجوی به زندان ابد تبدیل شد او روح مقاومت و ایستادگی و سرخم نکردن در برابر دشمن را در زندانها جاری کرد و به‌رغم ضربه سنگین اپورتونیستهای چپ‌نما که کیان سازمان را در معرض نابودی قرار داده بودند وی در کمال هوشیاری و درایت انقلابی تهدید اصلی را راست ارتجاعی تشخیص داد که امروزه با گسترش آفت بنیادگرایی در سراسر منطقه و جهان که به اعتراف همگان سرمنشاء آن همین آخوندهای فاسد حاکم بر ایران می‌باشند، حقانیت این تشخیص فوق‌انقلابی به اثبات رسیده است.


مسعود رجوی مصداق جملاتی است که خود در آموزشهایش بدانها اشاره کرده است:

«انقلابی واقعی کسی است که وقتی آسمان را پوششی از ابرهای تیره و تار فراگرفته باشد باز هم تابش خورشید را از یاد نبرد که بی‌تردید خواهد تابید».

تعریفی که او از مقوله مبارزه ارائه می‌دهد تجسم عینی و واقعی حیات انقلابی و سراسر افتخار خودش است:

”مبارزه یعنی در میان جبرها انتخاب کردن و جنگیدن، موقعیت خود را تصحیح کردن و دوباره جنگیدن و صدباره جنگیدن و سرانجام پیروزی”. و این رویه و مشی و اراده خلل‌ناپذیر او طی قریب به نیم قرن هدایت پاکبازانه جنبش خونبار مردم ایران بوده و با همین الگو چند نسل از مبارزان راه آزادی را تربیت و به خلق قهرمان ایران تقدیم کرده است.

او در زندان با ۳جبهه مبارزه‌ای بی‌امان داشت: ساواک جنایتکار شاه، خائنین جریان اپورتونیسم چپ‌نما و جریان راست ارتجاعی و در این نبرد سترک ظفرمندانه این او و فقط او بود که پرچم اسلام انقلابی را در اهتزازی باشکوه در چپ مارکسیسم فرود آورد.


او خود لحظات آزادی از زندان را چنین توصیف می‌کند: ”در لحظات آزادی، جمعیت قابل‌ توجهی در اطراف زندان قصر جمع شده بودند. آنها شعار می‌دادند و نام مرا فریاد می‌زدند، من هیچ نمی‌فهمیدم. آخر من‌ که کسی غیر از یک زندانی‌ سیاسی مثل بقیه زندانیان نبودم“.(۲)

ولی او تنها همآورد خمینی بود تنها کسی که از همان ابتدا در برابر دیکتاتوری فاشیستی خمینی ایستاد، از اسلام، دموکراسی و حقوق مردم با تمام وجودش دفاع کرد و به مدد کادرهایی که در سیاه‌ترین روزهای تاریخ ایران در گوشه‌های خونین زندانها و شکنجه‌گاههای ساواک تربیت کرده بود، سازمان رزم مردم ایران را در برابر مهیب‌ترین نیروهای ارتجاعی تاریخ معاصر بنا کرد تا امروز که با قلب تپنده کانونهای شورشی و انبوه نیروهای جان‌برکف توده آزادیخواه در ایران و سراسر منطقه به یگانه امید در برابر بزرگترین تهدید جهان معاصر تبدیل شده و دیر نیست که شعله‌های خشم خلق و مقاومت سازمان‌یافتهٔ آن در کسوت ارتش آزادیبخش ملی ایران، ریش و ریشه رژیم کثیف آخوندی را به آتش کشیده و تمامیت آن‌ را خاکستر کند.

در چهلمین سالروز ۳۰دی، به شکرانهٔ این روز و به پاس این موهبت و نعمت بزرگ که خداوند به ما و خلق ما عطا کرد تا او با حضورش، کشتی انقلاب و آزادی را از دل توفانهای سهمگین به سوی مقصد نهایی رهنمون شود، این روز بزرگ را گرامی می‌داریم و با همهٔ عشق و شورمان جشن می‌گیریم.


پانویس ها:

۱ـ شعر از: حافظ

۲ـ لحظات آزادی از زبان مسعود در گفتگو با بوزید کوزا، مصاحبه‌گر مجله آفریقا آسیا


Listen to "ماه کنعانی من - شعری از حمید اسدیان" on Spreaker.

سه‌شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۹

راز خوشحالی سعید - عباس داوری

 


شاید چند هفته بعد از ۳۰‌فروردین‌۵۱ ـ‌ تیرباران اولین دسته از اعضای مرکزیت سازمان‌ـ بود که ما از ‌طریق ملاقات با‌خبر شدیم که ۴تا از بچه‌ها را اعدام کرده‌اند. یعنی علی میهندوست، ناصر صادق، محمد بازرگانی و علی باکری. وقتی این خبر را به سعید دادیم، من حالتی از خوشحالی در او دیدم که در لحظهٴ اول برایم نامفهوم بود. بعد خودش گفت «پس مسعود ماند» یا «چه خوب شد که مسعود را اعدام نکردند». آن خوشحالی سعید را من طی این سالیان هر‌ روز بیشتر فهمیده‌ام و در آن خوشحالی او که در آن لحظه نمی‌فهمیدم هر روز بیشتر سهیم شده‌ام.

در هفته‌های قبل‌ از ۴خرداد، من دائم در کنار سعید بودم. موقعی که اعدام خودش و حنیف‌نژاد و اصغر برایش قطعی شده بود، به‌من گفت که ما را قطعاً اعدام خواهند کرد و به‌زودی تو را هم از این‌جا می‌برند، من پیامی دارم که باید به مسعود برسانی. سعید گفت: «سلام مرا به مسعود برسان. به او بگو که مسئولیتهای تو خیلی سنگین شده و تنها فردی هستی که از کمیته مرکزی باقی مانده‌ای، تمامی تجربیات سازمانی در وجود تو متبلور است، بار امانتی است که در این مرحله به‌ تو سپرده شده، کوران حوادث زیادی را خواهی دید، به فتنه‌های زیادی خواهی افتاد، تمام تمجیدها نثار ما خواهد شد، چون ما شهید می‌شویم و تمام تهمتها نثار تو خواهد شد، چون می‌دانم به مبارزه خودت ادامه خواهی داد و وارد مراحلی می‌شوی که خیلی خیلی بالاتر از ماها قرار خواهی گرفت، زیرا تو هر ‌روز و هر‌ ساعت شهید خواهی شد، یک شهید مجسم».


دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۹

در رسای کلامش



در پیام و سخنانش کلمات جان دارند، نفس می‌کشند، حس دارند برای همین هم حسی را با آنها بیدار و زنده می‌کند. کلمات در قلم او لطیف و ظریفند زیرا از سرچشمه انسانی سیراب شده‌اند، حتی می‌توان آنها را مزه کرد. همه زیر و زبرها و نقطه‌ها درست همانجا که باید می‌نشینند. آنجا که از آمار پر درد درگذشتگان بر اثر ویروس کرونا در ایران می‌گوید که:

«تلاش میکنم بنویسم اما تصویر صدهزار پیکر جان باخته آرام و قرار باقی نمی‌گذارد خشکم زده گویی قلم در دستم عقرب است. در پنجاه سال گذشته ضربه ها شکنجه ها شهادت ها صدمات و تلخ کامی های بسیار دیده ام اما این یکی انگار فرق می کند نمیدانم چه بگویم احساس می کنم در برابر خلق اسیر و مردم دردمند که در گرداب کرونا و ویروس ولایت گرفتارند و چاره یی نمی یابند سراپا غرق در خجالتم...»


گاه پیامش کوتاه در چند کلام است مانند پیامی که در پرواز استاد شجریان فرستاد و گفت:

«گله از فراق یاران و جفای روزگاران

با دلنشین‌ترین نوایت «مرگ بر دیکتاتور»


و گاه چندین صفحه. 

وقتی آن را می شنوی و یا می‌خوانی گویی چراغی در درون ذهن و ضمیرت روشن کرده و همه آنچه را که حس کردی اما نتوانستی به کلام تبدیل کنی، او دقیقا همان را بسا بیشتر از آنچه در درونت می‌گذرد را به بیانی شیوا تبدیل کرده است. هر گاه خودت را گم می‌کنی دوباره می‌توانی در کلامش خود را جسته و پیدا کنی. نگاه او به کلمات چیدن مشتی حرف در کنار هم نیست، او با کلامش که برخاسته از مبارزه ای چندین ۱۰ ساله است، رنج و خون یک ملت برای آزادی را متجلی می کند.

در هر پیام و کلامش تعهد و مسئولیت انسانی برای تغییر محیط و شورش علیه شرایط موجود، موج می زند. با کلماتش غوغا بپا می‌کند، آتش می‌زند و حرکت بوجود می‌آورد.

«رود خروشان خون شهیدان در پرتو مهرتابان مقاومت و آزادی ایران ضامن پیروزی محتوم خلق ماست»

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۹

پرچمدار فدا و فاتح قله پیروزی

 


تقدیم به مسعود،

هیهات مجسم؛ معمار پیروزی محتوم

و آن‌که با او سازمان پنجاه و شش ساله شد


با پرچم فدای همه چیز

و با درفش لااله الا اله قله ایمانت؛

جهانی در سجده بر غایت هستی برشورید…

چشمها ترا دید که از تن زخمدارت از خنجر دشمن

پلی برای عبور خلقت به قله تسلیم ناپذیری ساختی

و در شکوه ایمان معجزه گرت

قدرپیروزی بی‌تردید خلق و میهنت را رقم زدی…

در درازای نیم قرن هجوم خون‌ریزترین دشمن

سرفرازی بذرافشان نخستین مجاهدت را

در پرشکوه‌ترین اقتدا به پیشوای آرمانی‌ات «حسین و عاشورایش» مهر کردی…

آه‌ای خروش هیهات هماره

شکوه ایمانت با عبور مومنانه از «تنگه‌های بی‌عبور»؛

جبر تاریخی از سرکوب را در میهنت به خاک افکند

و بیمه نامه پیروزی خلقت را در رفیع‌ترین قله امکان؛ برافراشت…

و اینک از صاعقه کلامت در هر گذر عاشقی شورشگر روییده

که آتش نام ترا بر دشمن می‌بارد،

و طلوع بی‌زوال صبح را در سلطه شبانه خونین قتل‌عامیان رقم می زند

در میهن خونبارت که دشمن آرزو را هم فراموش شده می خواست

و شقایق را در دشتها داغدار؛

بار رنج تاریخی از انقلابات ناکام در میهنت را بردوش گذاشتی

و در ستیغ خروشان «فضل الله»؛

در درازای دهه‌ها رنج سترگ؛ بهار را در تاریخ میهنت رویاندی،

راهی صعب از شامگاه امکان تا سپیده تحقق…

و اینک خاک میهنت در عطش گامهایت می‌سوزد

و خورشید در اشتیاق بوسه برخاکپایت؛

بی‌صبرانه زمین را می‌پوید…


از: م. آزادی

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۹

گفتند می‌آیی...

 


که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها


گفتند می‌آیی... کبوترانه‌های شوق را بر بهارخواب شبنم فرش دلهامان، دانه‌هایی از آرزو پاشیدیم. زیباترین افقها را آویز سرک کشیدنهای نگاههایمان کردیم. پچ‌پچه‌هایمان را با امید آب دادیم. تنها واژه‌هایمان، در یکی شدن دستها، عطر شیرین محبت بود، تنها خداحافظی‌هایمان، سلام.

رفتن نمی‌شناختیم؛ هر چه بود آمدن بود که آمدنیها را می‌آورد. آن‌قدر «آمدن»، که دیوارهای «نباید» و «نمی‌شود» ترک برداشت. زندان بیش از این نتوانست انفجار ظهور تو را تاب آورد. ناگهان لبخند تو بر هرهٔ ناباوری شکفت؛ رویش دو خورشید در یک روز. وه! عجب ثانیة مبارکی!...

تو پرواز دستهای ما را گریستی. چشمهایت یک کتاب حرف نگفته داشت؛ حرفهایی که هیچ شاعری نمی‌توانست در ناسروده‌ترین غزلهای خود مانند آنها را خیال چین کند. حرفهایی هست که نمی‌شود به حرف آورد. قالب چوبین واژه‌ها برایشان نامحرم است. حرفهایی هست که گفتنی و نوشتنی نیستند؛ نباید گفت و نوشت. ندیده بودم کسی این‌قدر دلش را برای کسانی که نمی‌شناخت سفره کند. آنها را به مهمانی حرفهایی ببرد که حتی در تنهایی به خودش هم نگفته بود. حرفهای ته دل هر کس، سرمایهٔ اوست؛ نمی‌دانم، شاید آنها را از او بگیری دیگر معنای خودش را از دست بدهد. حرفهای آن اعماق خیلی زیباست؛ گرانبهاتر از یاقوتها، برلیانها و یاره‌های زمردنشان و سحرانگیزتر از گنجهای خسرو پرویز، یا برق چشم جادو کن الماس دریای نور. اما تو کلید برداشتی، دردانه‌ترین دلیافته‌هایت را با سخاوت باران بر گرمای لبخندهای ما پاشیدی.

بارها تجربه کرده‌ام. چقدر سخت است! فتح یک قلب؛ سخت‌تر از کندن دیوار چین با سوزن در زیر مذاب سرب و بارش جوشاندهٔ قیر. دل آدمی بعضی وقتها صلب‌تر از آن ساروج فلزآگینی است که ذوالقرنین از آن سد سدیدی در برابر یأجوج و مأجوج ساخت. آن وقت برای فتح این دل، باید کلیدی از جنس حقانیت محض داشت؛ حقانیت بی‌خش و بی‌غش؛ کلیدی از جنس شکستن پیوستهٔ خود؛ کلیدی از ناب‌ترین لحظه‌های اشک.

از آن جنس کلماتی که با به زبان راندن، [نه اشتباه گفتم]، با به دل آوردن آنها، کوه‌ها به سجده درمی‌افکند «لو أنزلنا هذا القرآن علی جبلٍ لّرأیته خاشعاً مّتصدّعاً مّن خشیة اللّه وتلک الأمثال نضربها للنّاس لعلّهم یتفکّرون». (حشر ۲۱) دلهایی هستند وقتی قساوت آنها را تسخیر می‌کند، سخت‌تر از سنگ می‌شوند. ای وای! ای وای! حتی سنگها هم می‌شکافند و از آنها زلالینهٔ جویبار جاری می‌شود. سنگها نیز می‌گریند، ولی این دلها...

«.... قست قلوبکم مّن بعد ذلک فهی کالحجارهٔ أو أشدّ قسوةً وإنّ من الحجارهٔ لما یتفجّر منه الأنهار وإنّ منها لما یشّقّق فیخرج منه الماء وإنّ منها لما یهبط من خشیة اللّه و ما اللّه بغافلٍ عمّا تعملون» (بقره ۷۴).

نمی‌دانم چه اکسیری در صدای تو بود. با چند هجای سادهٔ دلرنگ، قلبها را گریاندی.

«... مگر می‌شود بهار را از آمدن بازداشت، و به باران گفت که نبارد...»

من نمی‌دانم لحظهٔ عاشق شدن چگونه است اما هنوز آن را به‌خاطر دارم. اولین بار که صدای برآمده از جان تو را شنیدم، به عقل تاجرپیشه پناه بردم و «هزار جهد کردم» که دامن از عشق بپیرایم و بر کناره روم و از خون و خطر بگریزم. سخت «به هوش بودم از اول» که سعدی وار، «دل به کس نسپارم» اما...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم، نه عشق ماند و نه هوشم.

فرجام مقاومت در برابر عشق همیشه شکست مطلق است؛ مانند پرهیز دادن آدم و حوا از درخت ممنوعه بود هر چه می‌پرهیختم، عاشق‌تر می‌شدم. آخر حرفهای تو، حرفهایی نبود که آدمها موقع وراجی‌های من ستایانه، زیر دندانهایشان پرچ می‌کنند. حرفهای تو، تکه‌هایی از قلبت بود؛ رنگ خون تو را داشت. در اولین اخمهای پدر، اولین شب پشت پا زدن به دانشگاه و مرگ رؤیای شاعر و نویسندهٔ بزرگ شدن، اولین آوارگی و گرسنگی کشیدن و جستجویی جان پناهی گرم برای به سرآوردن شب سرد بهمن‌ماه، اولین طعم سوزان شلاق، اولین مارک «منافق»، «محارب» و قرمطی، تلقی خامم از عشق رنگ باخت؛ چهرهٔ دیگری از آن را دیدم. گویی این حافظ بود که گرفتار در امواج کوه پیکر لجه‌های نهنگ پرور، با آخرین ذرات حیات در جان غزلهایش، مرا در ایهامی دلنشین، اندرزی خفیه و رندانه می‌داد:

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ترس از جان با صدها توجیه همیشه منطقی و از پیش حاضر، وسوسه با نگاه سراب گون، و یأس با زهرخند زردش، مرا به کرنش خفت‌بار فرامی‌خواندند؛ میل به ماندن و رسوب شدن قوی‌تر از ارادهٔ من بود. به تو نگاه کردم، دیدمت با قلبی دشنه آجین، پاهایی چاک چاک از نیش شلاق و شولایی از خون شهیدان بر دوش، داشتی شب را با دستهای هزار زخمت به قهقرا می‌تاراندی و تنهاتر از همیشه در برهوت ستاره می‌کاشتی. انگار با نگاهت که از صداقت عشق آبی‌تر بود، به من می‌گفتی: «چه کسی من مجاهد را یاری می‌کند؟

مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ ؟

جواب به سؤالت مرا با خودش کشاند. مرا دوباره رقم زد. تو مرا دوباره تعریف کردی و در گوش دلم خواندی:

عشق، اول سرکش و خونی بود

تا گریزد هر که بیرونی بود

و مانند بسیاران دیگر دوباره بر زانوان تو، به راه شتافتم...

سالها گذشته است. راه ادامه دارد؛ گاه از میان بزروهای کشیده بر لبهٔ پرتگاه، گاه از باریکنای بیشه‌های نورنادیده، گاه از میان غاشیه ماران کلاف در هم... راه ادامه دارد و ما هم‌چنان با سر می‌دویم؛ دویدن بی‌وقفه، بدون نیم نگاهی به قفا، بی‌توجه به تقاضاهای توقف و تسلیم از دهانهای فرو ریخته بر مرداب زیر پا، دویدن، دویدن، و باز هم دویدن بر تیغهٔ بران شمشیری باریکتر از مو؛ طعنه در گوش، زخم در جان، شوکران بر لب، خار در چشم، استخوان در گلو. ورد زبانمان؛ همان‌گونه که از قول مصطفی جوان خوشدل به ما آموختی، جز این نیست «ربّ إنّی لما أنزلت إلیّ من خیرٍ فقیر» (قصص ۲۴).

سالها گذشته است. راه ادامه دارد. ما ادامه داریم. برخی در هیأت ستارگانی سرخ، بر کهکشانی دامن‌گستر در پشت جلد کتاب قطور شهیدان، برخی در نسیم عاشق تنگهٔ چارزبر و لاله‌های دشت حسن آباد، برخی در خاک پرتپش خاوران، تفاسیر مجسم « مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَال صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ»،‌ برخی به مصداق «وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلا» (احزاب ۲۳).

مهم، شکوه راه است که ادامه دارد؛ و نام تو که نام یک آرمان است؛ یک نوع رسم زیستن؛ نام دیگر عشق.

یا خالق العجائب! نمی‌دانم چه حکمتی‌ست؟ هنوز هم روزها طعم غریب ۳۰دی سال ۵۷را می‌دهند. هنوز هم نگاهها رنگ اشتیاق دارند؛ اشتیاق آمدن کسی که خلق ما عطش ظهورش را دوباره پشت دیوارهای زندان انتظار می‌کشد؛ زندانی به بزرگی ایران.

آری، آری، آری،

گفتند می‌آیی...


ع. طارق


پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۹

مسعود در سختیها - محمد حیاتی

 


شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان‌عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد آقا بیش از همه نقش داشت.

سال۶۱ یکی از رجال سیاسی پس از ملاقاتی با مسعود، که در آن طی بحثهای مفصل مسألهٴ غامضی را حل کرده بود، او را «مرد سختیها» خواند. توصیفهای او از اولین دیدارش با مسعود برای جمع دوستانش بسیار جالب و انگیزاننده بود به‌طوری که آنها را دهان به‌دهان نقل می‌کردند. اما تنها آنها نبودند که به‌چنین دریافتی از مسعود رسیده بودند. من نیز ۱۴سال پیش از آن، در اولین برخورد با او دقیقاً همین به‌ذهنم زده بود و فکر می‌کنم هرکس دیگر هم که با مسعود کار کرده باشد، همین تصویر از او در ذهنش نقش می‌بندد.

صبح یک روز جمعه در اواخر زمستان سال‌۴۷، طبق برنامه هفتگی به کوهنوردی رفتیم. آن روز به‌دلیل برف سنگین و یخبندان کسی برای کوهنوردی نیامده بود. اما ما راه را ادامه دادیم. در نیمه‌های راه یک‌تیم کوهنورد دیگر را هم دیدیم. از تنظیمی که شهید موسی با آنها کرد، حدس زدیم از بچه‌های سازمان باشند… اما برای این‌که اطلاعاتی نگیریم توجهی به آنها نمی‌کردیم. قدم به قدم از محلهای باریک و لیز رد می‌شدیم و بالا می‌کشیدیم. ناگهان متوجه شدیم به نقطه‌یی رسیده‌ایم که نه راه پیش داریم و نه راه پس. هر دو تیم در بن‌بست کامل و بسیار خطرناکی گیر کرده بودیم. در همین گیر و دار که جان هر هشت نفرمان در خطر بود و سردرگم مانده بودیم که چه باید بکنیم، یکی از نفرات تیم دیگر با روحیه‌یی شاد و تحرک خیلی زیاد، به ارزیابی پیرامونمان پرداخت و با نگاهی به اطراف پیشنهاد کرد که شال‌گردنهایمان را درآورده و به هم گره بزنیم و ریسمانی درست کنیم. بعد گفت همه دستهایمان را به‌هم قلاب کرده و نیروهایمان را یکی کردیم. بعد خودش ریسمان را گرفت و در یک چشم به‌هم زدن به‌روی یک زمینه برفی به وسعت یک متر مربع بود که در پایین پای ما قرار داشت، پرید. او با این کار خود ریسک خالی بودن زیر این تکه یخ را به‌جان خرید و با اقدام او اطمینان یافتیم که زیر آن پر و قابل اتکاست. به‌دنبال او بقیه افراد هم به پایین پریدند و بدین ترتیب از یک مهلکهٴ خطرناک جستیم. بعدها شنیدم اسم او که جان همه ما را نجات داد، مسعود بود.

بعد از ضربه شهریور۵۰، وقتی محمدآقا هنوز دستگیر نشده بود، نام او را بارها از محمدآقا شنیدم که از او با علاقه بسیار یاد می‌کرد.

دیدار بعدی من با مسعود پس از دستگیریم و در زندان اوین بود. آن روز شرایط بسا سخت‌تر از اولین برخوردم با مسعود بود. سازمان ضربه خورده بود و بنیانگذاران و ۹۰درصد کادرها دستگیر شده بودند. ساواک با شکنجه و بازجویی در پی شکستن روحیه مجاهدین و گرفتن اطلاعات بود. در حالی که هنوز تحت‌تأثیر ضربه بودیم دنبال علت اشکالات و دلایل ضربه بودیم. موضوع دادگاهها در پیش بود. تعدادی از کادرها بیرون بودند و باید به هر قیمت حفظ می‌شدند. در یک کلام شرایط بسیار سخت و نفس‌گیر بود. در این میان تلاشهای مسعود برای برقراری ارتباط با محمدآقا در زندان، برای جمعبندی و برای رابطه با بیرون و بسیاری کارهای دیگر غیرقابل قیاس با سایرین بود. من در آن دوران هم مسعود را لحظه به لحظه از نزدیک تجربه کردم. بن‌بست برای او معنا نداشت. او سختیها را به‌زانو درمی‌آورد.

مسعود نه‌تنها سختیها را رام خود می‌کرد، بلکه ضربات و شکستها نیز نمی‌توانستند او را متوقف کنند. بلکه این او بود که همواره شکست را با سختکوشی، با قدرت جمعبندی هوشیارانه از اوضاع و با مایه‌گذاری تمام‌عیار از خودش، به‌پیروزی تبدیل می‌کرد.

در اوین به‌جز محمدآقا، بقیه بنیانگذاران و مرکزیت سازمان در اتاقهای عمومی زندان بودند و ما شاهد کار‌های آنها بودیم و می‌دیدیم که چگونه از هر لحظه برای جمعبندی و کسب تجربه و پیدا کردن خط درست استفاده می‌کردند. در واقع هیچ‌کس احساس نمی‌کرد که سازمان در زندان است. شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد‌آقا بیش از همه نقش داشت.

یکی از بارزترین تفاوتهای برخورد مسعود با دیگران در رابطه با ضربات، این بود که مسعود می‌گفت: «هنگامی‌که ضربه سنگینی می‌خوریم، چه به‌صورت فردی و چه به‌صورت سازمانی، برای جمعبندی علتهای ضربه هرگز ابتدا نباید دنبال نقاط ضعف خود باشیم. برعکس در آغاز باید نقاط قوت خود و سازمان خود را مورد توجه قرار دهیم و سپس با اتکا به‌ نقطه قوتها پایمان را روی ارزشهای سازمان محکم کنیم و آنگاه به کمک آنها سراغ کم‌کاریها و ضعفهایمان برویم تا بتوانیم مسیر را درست ادامه بدهیم». این درس بزرگی بود که مسعود به‌ همه ما در تئوری و در عمل آموخت. با توجه به احتمال بسیار بالای اعدامش تلاش او در واقع برای کسانی بود که باقی می‌ماندند؛ نسل بعد از خودش.

در مدتی که در اوین بودیم شاهد رابطه‌های مسعود با محمدآقا در زمینه‌های مختلف بودم. این رابطه‌ها در زیر چشم ساواک و با پرداخت بالاترین قیمت و به‌جان خریدن بیشترین خطر صورت می‌گرفت. کارها و برنامه‌هایش فقط و فقط در جهت اثبات حقانیت محمدآقا و جمعبندیها و رهنمودهای او بود. مسعود برای رساندن پیام محمد حنیف به ما، خود را به آب و آتش می‌زد. درحقیقت رابطه مسعود با محمدآقا به‌خصوص در زندان و پس از ضربه، نمونه و الگویی از چگونگی رابطه فرد با رهبری عقیدتیش بود. من هرگز فراموش نمی‌کنم که مسعود در زندان اوین از همان ابتدا تا انتها چگونه به‌ حنیف کبیر عشق می‌ورزید و در رابطه با او، خود را کاملاً فراموش می‌کرد.

اولین روزی که او را در اوین دیدم، شب روز دستگیریم بود. من به‌همراه محمدآقا دستگیر شده بودم. از برق نگاه‌های نافذ و از روحیه بسیار بالایش، آن‌چنان روحیه گرفتم که دیگر احساس نمی‌کردم که دستگیر شده‌ام. آن شب ساواک خیلی احساس غرور می‌کرد. برای قدرت‌نمایی همه کادرهای مرکزیت را جمع کرد. همه دورتا دور اتاق نشستند. بعد منوچهری، سربازجوی جلاد ساواک آمد و گفت امروز باز دور هم جمع شده‌اید و همان مرکزیتی شده‌اید که در بیرون بودید. با این تفاوت که من هم بین شما هستم. هیچ‌کس اعتنایی به او نکرد. او شروع به رجزخوانی کرد و گفت اشکال شما این بوده که… اما محمدآقا امانش نداد و با گفتن این‌که «به شتر گفتند که گردنت کج است، شتر گفت کجایم راست است»، منوچهری را سنگ روی یخ کرد. منوچهری که انتظار چنین برخوردی از محمدآقا را، که از صبح همان روز به‌طور مستمر زیر شکنجه قرار داشت و تمام صورتش کبود و متورم و پاهایش از فرط شلاق ورم کرده بود، نداشت، دمش را روی کولش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. پیام این نحوه برخورد این بود که «مجاهدین از دل شکستها قلل رفیع پیروزیها را بیرون می‌کشند». من این را در آن شب، در جمع بنیانگذاران و مرکزیت سازمان و در تحرک بالا، در مناسبات، در بور‌ کردن ساواک و در برخوردهای مسعود به‌خوبی دیدم. و همین روحیه سالهای بعد در جریان ضربه اپورتونیستی، در ۱۹بهمن۶۰، و در فروغ جاویدان عمل کرد و همواره سازمان را به‌ مدار جدیدی از تعالی ارتقا داد.

در راستای سخت‌کوشی مسعود به‌خصوص وقتی شرایط سخت‌تر می‌شود، شرایط سالهای‌۵۲ زندان قصر بسیار گفتنی و درس‌آموز است.

من در زندان مشهد بودم که شنیدم در زندان قصر ساواک به‌ زندان هجوم برده و با ضرب و شتم زندانیان کتابها را جمع کرده، امکان بحث و گفتگو و آموزش و کار سیاسی و تجمع و گرفتن مراسم و… و دیگر امکانات موجود را گرفته و فضای خفقان همراه با شلاق و شکنجه ایجاد کرده است. برعکس ما در زندان مشهد این محدودیتها را نداشتیم. خرداد‌۵۳ از زندان مشهد به‌زندان قصر منتقل شدم. طبیعی بود که انتظار داشته باشم بچه‌ها در این یک‌سال‌ و نیم هیچ کار آموزشی و تحقیقی نکرده باشند. اما وقتی وارد زندان شدم در کمال تعجب دیدم حجم کار آموزشی مجاهدین در زندان قصر در این مدت با کار ما در زندان مشهد، که امکانات بسیار بیشتری نسبت به آنان داشتیم، قابل قیاس نبود. آموزشها برقرار بود. کارهای تحقیقاتی انجام می‌شد و از کوچکترین امکاناتی که زندانیان از گذشته مخفی و حفظ کرده بودند، استفاده می‌شد. همان روز اول شهید کاظم ذوالانوار سه دفتر بزرگ شامل تبیین جهان، انسان و راه انبیا (کتابهای ایدئولوژیک سازمان که توسط مسعود تدوین شده بود) را به‌من داد. من را به محل امنی در گوشه یکی از اتاقهای زندان برد و ضمن تذکر ضوابط امنیتی گفت این کتابها را همین‌جا بخوان. من از دیدن این حجم از کار تحقیقی که در قیاس با آن، کار ما در مشهد صفر بود، خشکم زد. سؤال کردم مسعود چگونه زیر این همه فشار و محدودیت اینها را تدوین کرده است؟ بعد متوجه شدم دستاوردها فقط آموزش و تحقیق نبوده است. بلکه آموزش افرادی که حکم سبکتری گرفته بودند، و بسیاری کارهای دیگر برای کادرسازی و ارتقای سازمان توسط مسعود انجام شده بود، آن هم در سخت‌ترین شرایط. محض نمونه بد نیست به‌ یک نمونه از نحوه ارتباطات مسعود اشاره کنم. در شرایطی که رابطه‌های دو نفره و هر گونه بحث و گفتگو ممنوع بود مسعود هنگام خاموشی رهنمودها و آموزشهایش را با استفاده از ضربان نبض و فشار انگشتها، به‌مثابه مورس، به شهید کاظم ذوالانوار منتقل می‌کرد. این یکی از مظاهر برخورد مسعود با سختیها بود.

در جریان اپورتونیستی سال۵۴ بارها آرزو می‌کردیم ای‌کاش همه ما شهید شده بودیم اما چنین ضربه‌یی نمی‌خوردیم. چرا که شهادتها هر چقدر هم که سنگین بود در نهایت باعث سرفرازی بود. هم‌چنان که شهادت بنیانگذاران در سال‌۵۱ چنین تأثیری داشت. اما در ضربه اپورتونیستی خیانت به ایدئولوژی، تشکیلات و همه ارزشهای مبارزاتی بود. روزگاری بود که جانها به لب رسیده بود. اما کسی که خم به‌ ابرو نیاورد و با شتابی صد‌چندان زیر بال و پر همه را گرفت و قدها را راست کرد، مسعود بود. و این در حالی بود که خطر جدی امنیتی او را لحظه‌به‌لحظه تهدید می‌کرد. در این جریان مسعود هدف اصلی ساواک، اپورتونیستها و عناصر مرتجع بود. مسعود آن حصن حصین و آن برج و باروی بلندی است که تک‌تک مجاهدین و از‌ جمله خود من، بود و نبود و هویت مجاهدی خود و شرف مبارزاتیمان را مدیون او هستیم.

سرانجام روز موعود یعنی روز تاریخی ۳۰دی۱۳۵۷ فرا رسید. من از عصر روز ۳۰دی در میدان قصر و در جلو درب زندان بودم. جمعیت که هر لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد، برای آزادی فرزندان قهرمان خود یکسره شعار می‌دادند. به‌رغم آزادی تعدادی از زندانیان، مسعود و موسی و تعدادی دیگر از زندانیان هنوز در زندان بودند و همین بود که باعث نگرانی مردم شده بود. به‌همین دلیل تلاشهای مقامهای زندان برای وادار کردن مردم به ترک محل و وعده‌هایشان برای آزاد کردن زندانیان در روز بعد نیز اثری نداشت. مردم می‌گفتند باید بایستیم و کار را تمام کنیم، تا آخرین زندانی سیاسی را آزاد نکنند، از این‌جا نرویم. بالاخره در اثر فشارها و اصرار جمعیت، رئیس زندان اعلام کرد که مسعود رجوی، نمایندهٴ زندانیان، برای سخن گفتن با مردم به این‌جا می‌آید، غریو شادی از سراسر میدان برخاست. لحظاتی بعد مسعود با دستهای گره‌کرده بر سردر زندان قصر در مقابل جمعیت ایستاده بود. انفجار شادی و سرود و درودها دیگر قابل کنترل نبود. خروش مسعود غریو فریادهای دریای جمعیت را در آن نیمه‌شب حکومت نظامی شکافت. او که در سخت‌ترین لحظات بزرگترین پیروزیها را برای مقاومت و مردمش رقم زده بود، اینک شاهد پیروزی مردم بود. او پس از سلام به مردم و قدردانی از آنها به‌خاطر تلاششان برای آزادی زندانیان سیاسی، مژدگانی داد که تا لحظاتی دیگر همهٴ زندانیان آزاد خواهند شد. نکته جالب برای مردم این بود که وقتی یکی از فعالان جبهه ملی صحبت کرد و در میان سخنانش گفت: مطمئن باشید، همه زندانیان مشمول عفو! شده‌اند و آزاد خواهند شد… مسعود با شنیدن کلمه «عفو» مهلت نداد و بلافاصله میکروفن را از دست او گرفت و گفت: نه، نه، ما را مردم آزاد کردند. با قیامشان و با انقلابشان. ما آزادیمان را مرهون خلق قهرمان ایرانیم. این‌جا بود که جمعیت مسعود را گلباران کردند.

آری، سرانجام با باز شدن در زندان، مردم فاتحان دروازه‌های پیروزی و آزادی را در آغوش گرفتند. لحظاتی که هرگز در تاریخ ایران از یاد نخواهد رفت.