دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۹۹

در رسای کلامش



در پیام و سخنانش کلمات جان دارند، نفس می‌کشند، حس دارند برای همین هم حسی را با آنها بیدار و زنده می‌کند. کلمات در قلم او لطیف و ظریفند زیرا از سرچشمه انسانی سیراب شده‌اند، حتی می‌توان آنها را مزه کرد. همه زیر و زبرها و نقطه‌ها درست همانجا که باید می‌نشینند. آنجا که از آمار پر درد درگذشتگان بر اثر ویروس کرونا در ایران می‌گوید که:

«تلاش میکنم بنویسم اما تصویر صدهزار پیکر جان باخته آرام و قرار باقی نمی‌گذارد خشکم زده گویی قلم در دستم عقرب است. در پنجاه سال گذشته ضربه ها شکنجه ها شهادت ها صدمات و تلخ کامی های بسیار دیده ام اما این یکی انگار فرق می کند نمیدانم چه بگویم احساس می کنم در برابر خلق اسیر و مردم دردمند که در گرداب کرونا و ویروس ولایت گرفتارند و چاره یی نمی یابند سراپا غرق در خجالتم...»


گاه پیامش کوتاه در چند کلام است مانند پیامی که در پرواز استاد شجریان فرستاد و گفت:

«گله از فراق یاران و جفای روزگاران

با دلنشین‌ترین نوایت «مرگ بر دیکتاتور»


و گاه چندین صفحه. 

وقتی آن را می شنوی و یا می‌خوانی گویی چراغی در درون ذهن و ضمیرت روشن کرده و همه آنچه را که حس کردی اما نتوانستی به کلام تبدیل کنی، او دقیقا همان را بسا بیشتر از آنچه در درونت می‌گذرد را به بیانی شیوا تبدیل کرده است. هر گاه خودت را گم می‌کنی دوباره می‌توانی در کلامش خود را جسته و پیدا کنی. نگاه او به کلمات چیدن مشتی حرف در کنار هم نیست، او با کلامش که برخاسته از مبارزه ای چندین ۱۰ ساله است، رنج و خون یک ملت برای آزادی را متجلی می کند.

در هر پیام و کلامش تعهد و مسئولیت انسانی برای تغییر محیط و شورش علیه شرایط موجود، موج می زند. با کلماتش غوغا بپا می‌کند، آتش می‌زند و حرکت بوجود می‌آورد.

«رود خروشان خون شهیدان در پرتو مهرتابان مقاومت و آزادی ایران ضامن پیروزی محتوم خلق ماست»

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۹

پرچمدار فدا و فاتح قله پیروزی

 


تقدیم به مسعود،

هیهات مجسم؛ معمار پیروزی محتوم

و آن‌که با او سازمان پنجاه و شش ساله شد


با پرچم فدای همه چیز

و با درفش لااله الا اله قله ایمانت؛

جهانی در سجده بر غایت هستی برشورید…

چشمها ترا دید که از تن زخمدارت از خنجر دشمن

پلی برای عبور خلقت به قله تسلیم ناپذیری ساختی

و در شکوه ایمان معجزه گرت

قدرپیروزی بی‌تردید خلق و میهنت را رقم زدی…

در درازای نیم قرن هجوم خون‌ریزترین دشمن

سرفرازی بذرافشان نخستین مجاهدت را

در پرشکوه‌ترین اقتدا به پیشوای آرمانی‌ات «حسین و عاشورایش» مهر کردی…

آه‌ای خروش هیهات هماره

شکوه ایمانت با عبور مومنانه از «تنگه‌های بی‌عبور»؛

جبر تاریخی از سرکوب را در میهنت به خاک افکند

و بیمه نامه پیروزی خلقت را در رفیع‌ترین قله امکان؛ برافراشت…

و اینک از صاعقه کلامت در هر گذر عاشقی شورشگر روییده

که آتش نام ترا بر دشمن می‌بارد،

و طلوع بی‌زوال صبح را در سلطه شبانه خونین قتل‌عامیان رقم می زند

در میهن خونبارت که دشمن آرزو را هم فراموش شده می خواست

و شقایق را در دشتها داغدار؛

بار رنج تاریخی از انقلابات ناکام در میهنت را بردوش گذاشتی

و در ستیغ خروشان «فضل الله»؛

در درازای دهه‌ها رنج سترگ؛ بهار را در تاریخ میهنت رویاندی،

راهی صعب از شامگاه امکان تا سپیده تحقق…

و اینک خاک میهنت در عطش گامهایت می‌سوزد

و خورشید در اشتیاق بوسه برخاکپایت؛

بی‌صبرانه زمین را می‌پوید…


از: م. آزادی

چهارشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۹

گفتند می‌آیی...

 


که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها


گفتند می‌آیی... کبوترانه‌های شوق را بر بهارخواب شبنم فرش دلهامان، دانه‌هایی از آرزو پاشیدیم. زیباترین افقها را آویز سرک کشیدنهای نگاههایمان کردیم. پچ‌پچه‌هایمان را با امید آب دادیم. تنها واژه‌هایمان، در یکی شدن دستها، عطر شیرین محبت بود، تنها خداحافظی‌هایمان، سلام.

رفتن نمی‌شناختیم؛ هر چه بود آمدن بود که آمدنیها را می‌آورد. آن‌قدر «آمدن»، که دیوارهای «نباید» و «نمی‌شود» ترک برداشت. زندان بیش از این نتوانست انفجار ظهور تو را تاب آورد. ناگهان لبخند تو بر هرهٔ ناباوری شکفت؛ رویش دو خورشید در یک روز. وه! عجب ثانیة مبارکی!...

تو پرواز دستهای ما را گریستی. چشمهایت یک کتاب حرف نگفته داشت؛ حرفهایی که هیچ شاعری نمی‌توانست در ناسروده‌ترین غزلهای خود مانند آنها را خیال چین کند. حرفهایی هست که نمی‌شود به حرف آورد. قالب چوبین واژه‌ها برایشان نامحرم است. حرفهایی هست که گفتنی و نوشتنی نیستند؛ نباید گفت و نوشت. ندیده بودم کسی این‌قدر دلش را برای کسانی که نمی‌شناخت سفره کند. آنها را به مهمانی حرفهایی ببرد که حتی در تنهایی به خودش هم نگفته بود. حرفهای ته دل هر کس، سرمایهٔ اوست؛ نمی‌دانم، شاید آنها را از او بگیری دیگر معنای خودش را از دست بدهد. حرفهای آن اعماق خیلی زیباست؛ گرانبهاتر از یاقوتها، برلیانها و یاره‌های زمردنشان و سحرانگیزتر از گنجهای خسرو پرویز، یا برق چشم جادو کن الماس دریای نور. اما تو کلید برداشتی، دردانه‌ترین دلیافته‌هایت را با سخاوت باران بر گرمای لبخندهای ما پاشیدی.

بارها تجربه کرده‌ام. چقدر سخت است! فتح یک قلب؛ سخت‌تر از کندن دیوار چین با سوزن در زیر مذاب سرب و بارش جوشاندهٔ قیر. دل آدمی بعضی وقتها صلب‌تر از آن ساروج فلزآگینی است که ذوالقرنین از آن سد سدیدی در برابر یأجوج و مأجوج ساخت. آن وقت برای فتح این دل، باید کلیدی از جنس حقانیت محض داشت؛ حقانیت بی‌خش و بی‌غش؛ کلیدی از جنس شکستن پیوستهٔ خود؛ کلیدی از ناب‌ترین لحظه‌های اشک.

از آن جنس کلماتی که با به زبان راندن، [نه اشتباه گفتم]، با به دل آوردن آنها، کوه‌ها به سجده درمی‌افکند «لو أنزلنا هذا القرآن علی جبلٍ لّرأیته خاشعاً مّتصدّعاً مّن خشیة اللّه وتلک الأمثال نضربها للنّاس لعلّهم یتفکّرون». (حشر ۲۱) دلهایی هستند وقتی قساوت آنها را تسخیر می‌کند، سخت‌تر از سنگ می‌شوند. ای وای! ای وای! حتی سنگها هم می‌شکافند و از آنها زلالینهٔ جویبار جاری می‌شود. سنگها نیز می‌گریند، ولی این دلها...

«.... قست قلوبکم مّن بعد ذلک فهی کالحجارهٔ أو أشدّ قسوةً وإنّ من الحجارهٔ لما یتفجّر منه الأنهار وإنّ منها لما یشّقّق فیخرج منه الماء وإنّ منها لما یهبط من خشیة اللّه و ما اللّه بغافلٍ عمّا تعملون» (بقره ۷۴).

نمی‌دانم چه اکسیری در صدای تو بود. با چند هجای سادهٔ دلرنگ، قلبها را گریاندی.

«... مگر می‌شود بهار را از آمدن بازداشت، و به باران گفت که نبارد...»

من نمی‌دانم لحظهٔ عاشق شدن چگونه است اما هنوز آن را به‌خاطر دارم. اولین بار که صدای برآمده از جان تو را شنیدم، به عقل تاجرپیشه پناه بردم و «هزار جهد کردم» که دامن از عشق بپیرایم و بر کناره روم و از خون و خطر بگریزم. سخت «به هوش بودم از اول» که سعدی وار، «دل به کس نسپارم» اما...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم، نه عشق ماند و نه هوشم.

فرجام مقاومت در برابر عشق همیشه شکست مطلق است؛ مانند پرهیز دادن آدم و حوا از درخت ممنوعه بود هر چه می‌پرهیختم، عاشق‌تر می‌شدم. آخر حرفهای تو، حرفهایی نبود که آدمها موقع وراجی‌های من ستایانه، زیر دندانهایشان پرچ می‌کنند. حرفهای تو، تکه‌هایی از قلبت بود؛ رنگ خون تو را داشت. در اولین اخمهای پدر، اولین شب پشت پا زدن به دانشگاه و مرگ رؤیای شاعر و نویسندهٔ بزرگ شدن، اولین آوارگی و گرسنگی کشیدن و جستجویی جان پناهی گرم برای به سرآوردن شب سرد بهمن‌ماه، اولین طعم سوزان شلاق، اولین مارک «منافق»، «محارب» و قرمطی، تلقی خامم از عشق رنگ باخت؛ چهرهٔ دیگری از آن را دیدم. گویی این حافظ بود که گرفتار در امواج کوه پیکر لجه‌های نهنگ پرور، با آخرین ذرات حیات در جان غزلهایش، مرا در ایهامی دلنشین، اندرزی خفیه و رندانه می‌داد:

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ترس از جان با صدها توجیه همیشه منطقی و از پیش حاضر، وسوسه با نگاه سراب گون، و یأس با زهرخند زردش، مرا به کرنش خفت‌بار فرامی‌خواندند؛ میل به ماندن و رسوب شدن قوی‌تر از ارادهٔ من بود. به تو نگاه کردم، دیدمت با قلبی دشنه آجین، پاهایی چاک چاک از نیش شلاق و شولایی از خون شهیدان بر دوش، داشتی شب را با دستهای هزار زخمت به قهقرا می‌تاراندی و تنهاتر از همیشه در برهوت ستاره می‌کاشتی. انگار با نگاهت که از صداقت عشق آبی‌تر بود، به من می‌گفتی: «چه کسی من مجاهد را یاری می‌کند؟

مَنْ أَنصَارِی إِلَی اللَّهِ ؟

جواب به سؤالت مرا با خودش کشاند. مرا دوباره رقم زد. تو مرا دوباره تعریف کردی و در گوش دلم خواندی:

عشق، اول سرکش و خونی بود

تا گریزد هر که بیرونی بود

و مانند بسیاران دیگر دوباره بر زانوان تو، به راه شتافتم...

سالها گذشته است. راه ادامه دارد؛ گاه از میان بزروهای کشیده بر لبهٔ پرتگاه، گاه از باریکنای بیشه‌های نورنادیده، گاه از میان غاشیه ماران کلاف در هم... راه ادامه دارد و ما هم‌چنان با سر می‌دویم؛ دویدن بی‌وقفه، بدون نیم نگاهی به قفا، بی‌توجه به تقاضاهای توقف و تسلیم از دهانهای فرو ریخته بر مرداب زیر پا، دویدن، دویدن، و باز هم دویدن بر تیغهٔ بران شمشیری باریکتر از مو؛ طعنه در گوش، زخم در جان، شوکران بر لب، خار در چشم، استخوان در گلو. ورد زبانمان؛ همان‌گونه که از قول مصطفی جوان خوشدل به ما آموختی، جز این نیست «ربّ إنّی لما أنزلت إلیّ من خیرٍ فقیر» (قصص ۲۴).

سالها گذشته است. راه ادامه دارد. ما ادامه داریم. برخی در هیأت ستارگانی سرخ، بر کهکشانی دامن‌گستر در پشت جلد کتاب قطور شهیدان، برخی در نسیم عاشق تنگهٔ چارزبر و لاله‌های دشت حسن آباد، برخی در خاک پرتپش خاوران، تفاسیر مجسم « مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَال صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ»،‌ برخی به مصداق «وَمِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلا» (احزاب ۲۳).

مهم، شکوه راه است که ادامه دارد؛ و نام تو که نام یک آرمان است؛ یک نوع رسم زیستن؛ نام دیگر عشق.

یا خالق العجائب! نمی‌دانم چه حکمتی‌ست؟ هنوز هم روزها طعم غریب ۳۰دی سال ۵۷را می‌دهند. هنوز هم نگاهها رنگ اشتیاق دارند؛ اشتیاق آمدن کسی که خلق ما عطش ظهورش را دوباره پشت دیوارهای زندان انتظار می‌کشد؛ زندانی به بزرگی ایران.

آری، آری، آری،

گفتند می‌آیی...


ع. طارق


پنجشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۹

مسعود در سختیها - محمد حیاتی

 


شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان‌عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد آقا بیش از همه نقش داشت.

سال۶۱ یکی از رجال سیاسی پس از ملاقاتی با مسعود، که در آن طی بحثهای مفصل مسألهٴ غامضی را حل کرده بود، او را «مرد سختیها» خواند. توصیفهای او از اولین دیدارش با مسعود برای جمع دوستانش بسیار جالب و انگیزاننده بود به‌طوری که آنها را دهان به‌دهان نقل می‌کردند. اما تنها آنها نبودند که به‌چنین دریافتی از مسعود رسیده بودند. من نیز ۱۴سال پیش از آن، در اولین برخورد با او دقیقاً همین به‌ذهنم زده بود و فکر می‌کنم هرکس دیگر هم که با مسعود کار کرده باشد، همین تصویر از او در ذهنش نقش می‌بندد.

صبح یک روز جمعه در اواخر زمستان سال‌۴۷، طبق برنامه هفتگی به کوهنوردی رفتیم. آن روز به‌دلیل برف سنگین و یخبندان کسی برای کوهنوردی نیامده بود. اما ما راه را ادامه دادیم. در نیمه‌های راه یک‌تیم کوهنورد دیگر را هم دیدیم. از تنظیمی که شهید موسی با آنها کرد، حدس زدیم از بچه‌های سازمان باشند… اما برای این‌که اطلاعاتی نگیریم توجهی به آنها نمی‌کردیم. قدم به قدم از محلهای باریک و لیز رد می‌شدیم و بالا می‌کشیدیم. ناگهان متوجه شدیم به نقطه‌یی رسیده‌ایم که نه راه پیش داریم و نه راه پس. هر دو تیم در بن‌بست کامل و بسیار خطرناکی گیر کرده بودیم. در همین گیر و دار که جان هر هشت نفرمان در خطر بود و سردرگم مانده بودیم که چه باید بکنیم، یکی از نفرات تیم دیگر با روحیه‌یی شاد و تحرک خیلی زیاد، به ارزیابی پیرامونمان پرداخت و با نگاهی به اطراف پیشنهاد کرد که شال‌گردنهایمان را درآورده و به هم گره بزنیم و ریسمانی درست کنیم. بعد گفت همه دستهایمان را به‌هم قلاب کرده و نیروهایمان را یکی کردیم. بعد خودش ریسمان را گرفت و در یک چشم به‌هم زدن به‌روی یک زمینه برفی به وسعت یک متر مربع بود که در پایین پای ما قرار داشت، پرید. او با این کار خود ریسک خالی بودن زیر این تکه یخ را به‌جان خرید و با اقدام او اطمینان یافتیم که زیر آن پر و قابل اتکاست. به‌دنبال او بقیه افراد هم به پایین پریدند و بدین ترتیب از یک مهلکهٴ خطرناک جستیم. بعدها شنیدم اسم او که جان همه ما را نجات داد، مسعود بود.

بعد از ضربه شهریور۵۰، وقتی محمدآقا هنوز دستگیر نشده بود، نام او را بارها از محمدآقا شنیدم که از او با علاقه بسیار یاد می‌کرد.

دیدار بعدی من با مسعود پس از دستگیریم و در زندان اوین بود. آن روز شرایط بسا سخت‌تر از اولین برخوردم با مسعود بود. سازمان ضربه خورده بود و بنیانگذاران و ۹۰درصد کادرها دستگیر شده بودند. ساواک با شکنجه و بازجویی در پی شکستن روحیه مجاهدین و گرفتن اطلاعات بود. در حالی که هنوز تحت‌تأثیر ضربه بودیم دنبال علت اشکالات و دلایل ضربه بودیم. موضوع دادگاهها در پیش بود. تعدادی از کادرها بیرون بودند و باید به هر قیمت حفظ می‌شدند. در یک کلام شرایط بسیار سخت و نفس‌گیر بود. در این میان تلاشهای مسعود برای برقراری ارتباط با محمدآقا در زندان، برای جمعبندی و برای رابطه با بیرون و بسیاری کارهای دیگر غیرقابل قیاس با سایرین بود. من در آن دوران هم مسعود را لحظه به لحظه از نزدیک تجربه کردم. بن‌بست برای او معنا نداشت. او سختیها را به‌زانو درمی‌آورد.

مسعود نه‌تنها سختیها را رام خود می‌کرد، بلکه ضربات و شکستها نیز نمی‌توانستند او را متوقف کنند. بلکه این او بود که همواره شکست را با سختکوشی، با قدرت جمعبندی هوشیارانه از اوضاع و با مایه‌گذاری تمام‌عیار از خودش، به‌پیروزی تبدیل می‌کرد.

در اوین به‌جز محمدآقا، بقیه بنیانگذاران و مرکزیت سازمان در اتاقهای عمومی زندان بودند و ما شاهد کار‌های آنها بودیم و می‌دیدیم که چگونه از هر لحظه برای جمعبندی و کسب تجربه و پیدا کردن خط درست استفاده می‌کردند. در واقع هیچ‌کس احساس نمی‌کرد که سازمان در زندان است. شکنجه، بازجویی و فشارهای روحی به‌خصوص روی بنیانگذاران و مرکزیت بسیار زیاد و طاقت‌فرسا بود. در آن شرایط دشوار نه‌تنها هرگز گردی از آثار ضربه بر‌ مسعود ننشست، بلکه برعکس او میدان عمل و کارکردش در حد مسئولترین نفرات بود. حتی در برقراری ارتباط و ایجاد کانالهای وصل بین سلولها و به‌خصوص با محمد‌آقا بیش از همه نقش داشت.

یکی از بارزترین تفاوتهای برخورد مسعود با دیگران در رابطه با ضربات، این بود که مسعود می‌گفت: «هنگامی‌که ضربه سنگینی می‌خوریم، چه به‌صورت فردی و چه به‌صورت سازمانی، برای جمعبندی علتهای ضربه هرگز ابتدا نباید دنبال نقاط ضعف خود باشیم. برعکس در آغاز باید نقاط قوت خود و سازمان خود را مورد توجه قرار دهیم و سپس با اتکا به‌ نقطه قوتها پایمان را روی ارزشهای سازمان محکم کنیم و آنگاه به کمک آنها سراغ کم‌کاریها و ضعفهایمان برویم تا بتوانیم مسیر را درست ادامه بدهیم». این درس بزرگی بود که مسعود به‌ همه ما در تئوری و در عمل آموخت. با توجه به احتمال بسیار بالای اعدامش تلاش او در واقع برای کسانی بود که باقی می‌ماندند؛ نسل بعد از خودش.

در مدتی که در اوین بودیم شاهد رابطه‌های مسعود با محمدآقا در زمینه‌های مختلف بودم. این رابطه‌ها در زیر چشم ساواک و با پرداخت بالاترین قیمت و به‌جان خریدن بیشترین خطر صورت می‌گرفت. کارها و برنامه‌هایش فقط و فقط در جهت اثبات حقانیت محمدآقا و جمعبندیها و رهنمودهای او بود. مسعود برای رساندن پیام محمد حنیف به ما، خود را به آب و آتش می‌زد. درحقیقت رابطه مسعود با محمدآقا به‌خصوص در زندان و پس از ضربه، نمونه و الگویی از چگونگی رابطه فرد با رهبری عقیدتیش بود. من هرگز فراموش نمی‌کنم که مسعود در زندان اوین از همان ابتدا تا انتها چگونه به‌ حنیف کبیر عشق می‌ورزید و در رابطه با او، خود را کاملاً فراموش می‌کرد.

اولین روزی که او را در اوین دیدم، شب روز دستگیریم بود. من به‌همراه محمدآقا دستگیر شده بودم. از برق نگاه‌های نافذ و از روحیه بسیار بالایش، آن‌چنان روحیه گرفتم که دیگر احساس نمی‌کردم که دستگیر شده‌ام. آن شب ساواک خیلی احساس غرور می‌کرد. برای قدرت‌نمایی همه کادرهای مرکزیت را جمع کرد. همه دورتا دور اتاق نشستند. بعد منوچهری، سربازجوی جلاد ساواک آمد و گفت امروز باز دور هم جمع شده‌اید و همان مرکزیتی شده‌اید که در بیرون بودید. با این تفاوت که من هم بین شما هستم. هیچ‌کس اعتنایی به او نکرد. او شروع به رجزخوانی کرد و گفت اشکال شما این بوده که… اما محمدآقا امانش نداد و با گفتن این‌که «به شتر گفتند که گردنت کج است، شتر گفت کجایم راست است»، منوچهری را سنگ روی یخ کرد. منوچهری که انتظار چنین برخوردی از محمدآقا را، که از صبح همان روز به‌طور مستمر زیر شکنجه قرار داشت و تمام صورتش کبود و متورم و پاهایش از فرط شلاق ورم کرده بود، نداشت، دمش را روی کولش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. پیام این نحوه برخورد این بود که «مجاهدین از دل شکستها قلل رفیع پیروزیها را بیرون می‌کشند». من این را در آن شب، در جمع بنیانگذاران و مرکزیت سازمان و در تحرک بالا، در مناسبات، در بور‌ کردن ساواک و در برخوردهای مسعود به‌خوبی دیدم. و همین روحیه سالهای بعد در جریان ضربه اپورتونیستی، در ۱۹بهمن۶۰، و در فروغ جاویدان عمل کرد و همواره سازمان را به‌ مدار جدیدی از تعالی ارتقا داد.

در راستای سخت‌کوشی مسعود به‌خصوص وقتی شرایط سخت‌تر می‌شود، شرایط سالهای‌۵۲ زندان قصر بسیار گفتنی و درس‌آموز است.

من در زندان مشهد بودم که شنیدم در زندان قصر ساواک به‌ زندان هجوم برده و با ضرب و شتم زندانیان کتابها را جمع کرده، امکان بحث و گفتگو و آموزش و کار سیاسی و تجمع و گرفتن مراسم و… و دیگر امکانات موجود را گرفته و فضای خفقان همراه با شلاق و شکنجه ایجاد کرده است. برعکس ما در زندان مشهد این محدودیتها را نداشتیم. خرداد‌۵۳ از زندان مشهد به‌زندان قصر منتقل شدم. طبیعی بود که انتظار داشته باشم بچه‌ها در این یک‌سال‌ و نیم هیچ کار آموزشی و تحقیقی نکرده باشند. اما وقتی وارد زندان شدم در کمال تعجب دیدم حجم کار آموزشی مجاهدین در زندان قصر در این مدت با کار ما در زندان مشهد، که امکانات بسیار بیشتری نسبت به آنان داشتیم، قابل قیاس نبود. آموزشها برقرار بود. کارهای تحقیقاتی انجام می‌شد و از کوچکترین امکاناتی که زندانیان از گذشته مخفی و حفظ کرده بودند، استفاده می‌شد. همان روز اول شهید کاظم ذوالانوار سه دفتر بزرگ شامل تبیین جهان، انسان و راه انبیا (کتابهای ایدئولوژیک سازمان که توسط مسعود تدوین شده بود) را به‌من داد. من را به محل امنی در گوشه یکی از اتاقهای زندان برد و ضمن تذکر ضوابط امنیتی گفت این کتابها را همین‌جا بخوان. من از دیدن این حجم از کار تحقیقی که در قیاس با آن، کار ما در مشهد صفر بود، خشکم زد. سؤال کردم مسعود چگونه زیر این همه فشار و محدودیت اینها را تدوین کرده است؟ بعد متوجه شدم دستاوردها فقط آموزش و تحقیق نبوده است. بلکه آموزش افرادی که حکم سبکتری گرفته بودند، و بسیاری کارهای دیگر برای کادرسازی و ارتقای سازمان توسط مسعود انجام شده بود، آن هم در سخت‌ترین شرایط. محض نمونه بد نیست به‌ یک نمونه از نحوه ارتباطات مسعود اشاره کنم. در شرایطی که رابطه‌های دو نفره و هر گونه بحث و گفتگو ممنوع بود مسعود هنگام خاموشی رهنمودها و آموزشهایش را با استفاده از ضربان نبض و فشار انگشتها، به‌مثابه مورس، به شهید کاظم ذوالانوار منتقل می‌کرد. این یکی از مظاهر برخورد مسعود با سختیها بود.

در جریان اپورتونیستی سال۵۴ بارها آرزو می‌کردیم ای‌کاش همه ما شهید شده بودیم اما چنین ضربه‌یی نمی‌خوردیم. چرا که شهادتها هر چقدر هم که سنگین بود در نهایت باعث سرفرازی بود. هم‌چنان که شهادت بنیانگذاران در سال‌۵۱ چنین تأثیری داشت. اما در ضربه اپورتونیستی خیانت به ایدئولوژی، تشکیلات و همه ارزشهای مبارزاتی بود. روزگاری بود که جانها به لب رسیده بود. اما کسی که خم به‌ ابرو نیاورد و با شتابی صد‌چندان زیر بال و پر همه را گرفت و قدها را راست کرد، مسعود بود. و این در حالی بود که خطر جدی امنیتی او را لحظه‌به‌لحظه تهدید می‌کرد. در این جریان مسعود هدف اصلی ساواک، اپورتونیستها و عناصر مرتجع بود. مسعود آن حصن حصین و آن برج و باروی بلندی است که تک‌تک مجاهدین و از‌ جمله خود من، بود و نبود و هویت مجاهدی خود و شرف مبارزاتیمان را مدیون او هستیم.

سرانجام روز موعود یعنی روز تاریخی ۳۰دی۱۳۵۷ فرا رسید. من از عصر روز ۳۰دی در میدان قصر و در جلو درب زندان بودم. جمعیت که هر لحظه بر تعدادشان افزوده می‌شد، برای آزادی فرزندان قهرمان خود یکسره شعار می‌دادند. به‌رغم آزادی تعدادی از زندانیان، مسعود و موسی و تعدادی دیگر از زندانیان هنوز در زندان بودند و همین بود که باعث نگرانی مردم شده بود. به‌همین دلیل تلاشهای مقامهای زندان برای وادار کردن مردم به ترک محل و وعده‌هایشان برای آزاد کردن زندانیان در روز بعد نیز اثری نداشت. مردم می‌گفتند باید بایستیم و کار را تمام کنیم، تا آخرین زندانی سیاسی را آزاد نکنند، از این‌جا نرویم. بالاخره در اثر فشارها و اصرار جمعیت، رئیس زندان اعلام کرد که مسعود رجوی، نمایندهٴ زندانیان، برای سخن گفتن با مردم به این‌جا می‌آید، غریو شادی از سراسر میدان برخاست. لحظاتی بعد مسعود با دستهای گره‌کرده بر سردر زندان قصر در مقابل جمعیت ایستاده بود. انفجار شادی و سرود و درودها دیگر قابل کنترل نبود. خروش مسعود غریو فریادهای دریای جمعیت را در آن نیمه‌شب حکومت نظامی شکافت. او که در سخت‌ترین لحظات بزرگترین پیروزیها را برای مقاومت و مردمش رقم زده بود، اینک شاهد پیروزی مردم بود. او پس از سلام به مردم و قدردانی از آنها به‌خاطر تلاششان برای آزادی زندانیان سیاسی، مژدگانی داد که تا لحظاتی دیگر همهٴ زندانیان آزاد خواهند شد. نکته جالب برای مردم این بود که وقتی یکی از فعالان جبهه ملی صحبت کرد و در میان سخنانش گفت: مطمئن باشید، همه زندانیان مشمول عفو! شده‌اند و آزاد خواهند شد… مسعود با شنیدن کلمه «عفو» مهلت نداد و بلافاصله میکروفن را از دست او گرفت و گفت: نه، نه، ما را مردم آزاد کردند. با قیامشان و با انقلابشان. ما آزادیمان را مرهون خلق قهرمان ایرانیم. این‌جا بود که جمعیت مسعود را گلباران کردند.

آری، سرانجام با باز شدن در زندان، مردم فاتحان دروازه‌های پیروزی و آزادی را در آغوش گرفتند. لحظاتی که هرگز در تاریخ ایران از یاد نخواهد رفت.

دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۹

مسعود رجوی نامی که قلب ‌ها را بهم پیوند می‌دهد ـ از: حبیب سیف‌الدین

 


بعد از انقلاب ضدسلطنتی، در یک فضای نسبتا باز سیاسی چیزی حدود ۲۱حزب و گروه در شهر ما پاوه، دفتر داشتند. از احزاب کردی گرفته تا جریانات مارکسیستی و مذهبی فعالیت می‌کردند. انتخاب یک مسیر درست در بین این همه جریانات سیاسی، برای فردی چون من که فقط ۱۵سال سن داشتم، سخت بود. تا اینکه سرکوب وحشیانه پاسداران رژیم در پاوه شروع شد و با جنایاتی که خمینی ملعون در پاوه مرتکب شد، برایم مسجل شد که باید با این جنایتکاران جنگید.

اما اینکه کدام را برای مبارزه انتخاب بکنم سردرگم بودم تا اینکه توسط پسر عموی شهیدم سیف‌الدین سیف‌الدینی که در دانشسرای کرمانشاه درس می‌خواند، همچنین با خواندن دفاعیات مهدی رضایی و زندگی‌نامه شهدای اولیه سازمان در زمان شاه، با سازمان مجاهدین خلق ایران آشنا شدم. از آن تاریخ به‌بعد در کسوت یک ملیشیا با فروش نشریه مجاهد در مدت زمان فاز سیاسی، پیام سازمان را به‌میان توده‌های محروم و زحمتکش می‌بردم.

در این مدت دوبار توسط پاسداران دستگیر و به‌فاصله کمی آزاد شدم. چندین بار خانه پدریم مورد حمله و بازرسی پاسداران و جاش‌ها قرار گرفت. بعداز ۳۰خرداد یک بار درخیابان دستگیر شدم ولی درحین انتقال به‌سپاه از خودرو پائین پریده و فرار کردم. بار دوم سر قرار دستگیر شدم؛ این بار هم از دست مزدوری که کلت را روی شقیقه‌ام گذاشته بود فرار کردم ولی چند ماه بعد دستگیر شدم. بعد از نگه داشتن ۸روز در زندان پاوه، مرا به‌زندان دیزل‌آباد کرمانشاه انتقال دادند که به‌مدت ۳سال در آنجا زندانی بودم و از نزدیک شاهد خیلی از رشادت‌ها و مقاومت‌های زندانیانی بودم که با نام پاک رجوی به‌عهد خویش وفا کرده بر تیرک‌های تیرباران و طناب‌های دار بوسه زدند. به‌قول اشرف شهیدان جهان خبردار نشد در زندان‌ها چه بر سر زندانیان آمد و چه بر آن‌ها گذشت. البته باید به‌عنوان یک زندانی اذعان بکنم اگر مقاومت‌ها و رشادت‌هایی صورت می‌گرفت اگر حلاج‌وار نسل ملیشیا به‌دار کشیده می‌شدند، اگر تا ورای طاقت انسان کابل و شلاق و شکنجه را تحمل می‌کردند و به‌سخره می‌گرفتند، اگر جلادان و شکنجه‌گران را به‌تسلیم می‌کشاندند یک راز و رمز بیش نبود آن هم عشق به‌مسعود و الهام گرفته از نام پاک رجوی بود. این واقعیتی است که دشمن بعداز سال‌ها همچنان به‌آن اعتراف می‌کند همین واقعیت در تابستان۶۷ در یک قتل عام ضد بشری باز به‌اثبات رسید ۳۰۰۰۰گل سرخ با نام رجوی و کلمه مقدس مجاهد برعهد خود وفا کردند.

اینکه پس از دهه‌ها، فداکاری و مجاهدت و به‌یمن همان خون‌ها، رژیم جنایتکار خامنه‌ای رو به‌سقوط است و برای خلاصی از کابوس سرنگونی به هر دری می‌زند و به‌قول خودش جایی نیست که کاری برعلیه نظام شده باشد ولی مجاهدین در آن دخیل نباشند، در چنین شرایطی است که اطلاعات آخوندی به‌سیاق همیشگی خود برای خلاصی از بحران سرنگونی، مزدوران پیشانی سیاه خود را در یک کر هماهنگ شیطان سازی علیه مجاهدین و مقاومت ایران بکار گرفته تا بلکه به‌زعم باطل خود آهنگ سرنگونی‌اش را کُند کند. یکی از این مزدوران، مأمور نفوذی، ایرج مصداقی با فرهنگ لمپنی و آخوندی البته نه با عبا و عمامه و نعلین، بلکه با فکل و کراوات است که هرچه رذالت و دنائت از وجود کثیفش ترشح می‌کند را به مقاومت و رهبری پاکباز آن نسبت می‌دهد و از طرف دیگر رندانه و شیادانه مدعی خونخواهی شهدا شده و خود را صدای زندانیان معرفی می‌کند. من به‌عنوان یک زندانی به‌این مأمور نفوذی وزارت اطلاعات می‌گویم از روزی که در گشت‌های کمیته به‌شکار مجاهدین پرداختی نه آبرو نه شرف و نه انسانیتی برای خودت باقی نگذاشتی. زوزه‌هایی که این روزها می‌کشی از همان نقطه شروع شده است. در اینجا نمی‌خواهم به‌تک تک یاوه‌ها و توهمات این مأمور نفوذی رژیم پاسخ بدهم چون حقیرتر از آن است که به اراجیفش پاسخ بدهم فقط این را می‌گویم و می‌گذرم. آنچه که در رسانه‌های وزارت اطلاعات علیه رهبر مقاومت نشخوار می‌کند لایق و شایسته خود و امام گوربه‌گورش و خامنه‌ای جنایتکار است.

در اینجا می‌خواهم گواهی بدهم که تمام زندانیان مجاهد چه آن‌هایی که شهید شدند و چه آن‌هایی که زنده مانده‌اند هویت شان را از یک نام گرفته‌اند «رجوی» و همین نام است که قلب‌ها را به‌هم پیوند می‌دهد و دشمنان را خوار و خفیف می‌کند.

به‌چند نمونه که خود شاهد آن بوده‌ام اشاره مختصر می‌کنم. در همان ابتدای ورود به‌زندان دیزل‌آباد، سه جرم را پیش رویم گذاشتند. سنی مذهب، کرد بودن، هوادار مجاهدین. این سه جرم! کینه و غیظ آن‌ها را بیشتر بر می‌انگیخت مخصوصا اینکه مذهبت سنی باشد ملیتت کرد باشد هوادار مجاهدین هم باشی. شکنجه‌گر درحین شکنجه بارها می‌گفت اگر بقیه مجاهدین را یک‌بار باید اعدام کرد تو و امثال توی منافق را باید سه‌بار اعدام کرد. رجوی برای توی سنی مذهب کُرد چه ویژگی دارد که جذب او شدی؟ مگر نمی‌دانی او مدعی نماینده شیعه علوی است؟ به‌یاد دارم روزی اسامی نفرات را از من می‌خواستند همه‌اش انکار و اظهار بی‌اطلاعی می‌کردم تا اینکه شروع به‌زدن کردند. برای اینکه نفسی بگیرم با دست اشاره کردم نزنید می‌گویم یک برگه جلویم گذاشتند گفتند چارت تشکیلاتی شهر خودتان را بکش. اسم رجوی را بالای صفحه نوشتم بعداز آن سردارشهید خلق و تعدادی از شهدا و در نهایت هم اسم خودم را نوشتم. حالت پاسداران و شکنجه گران در آن صحنه خیلی دیدنی بود با دیدن اسم رجوی آتش گرفتند وحشیانه روی سرم ریختند اما آنچه که برای خودم درآن شرایط سخت و نفس‌گیرداشت با نوشتن نام رجوی قوت قلب گرفتم و آماده مرحله بعدی شدم.

نمونه دوم در تابستان ۶۲ من در اتاق معروف به اتوبوس در بند ۲۵ زندان دیزل‌آباد بودم خبر رسید یکی از بچه‌ها را دستگیر کرده و خیلی شکنجه کرده‌اند و در اتاق بغلی ما می‌باشد. نوبت هواخوری آن‌ها بود بعد از آن‌ها نوبت ما می‌رسید وقتی که همه آن‌ها را به‌داخل اتاق بردند، درب اتاق ما را بازکردند و به‌هواخوری رفتیم. دیدم آن نفر جدیدالورود، گوشه حیاط هواخوری نشسته و از شدت شکنجه نمی‌توانست راه برود علتی هم که فراموش کرده بودند او را به‌داخل بند ببرند همین بی تحرکی او بود. ما ابتدا می‌بایستی موضع او را بدست می‌آوردیم که در چه وضعیتی است اگر روی موضع است فضای زندان را به‌او منتقل بکنیم، آنتن‌ها و جاسوس‌های خائن را به‌او بشناسانیم. این کار در آن شرایط پراختناق زندان، خودش یک عملیات محسوب می‌شد. من نزدیک او شدم اسمش را پرسیدم خودش را مسعود معرفی کرد من نزد بچه‌ها برگشتم گفتم کارمان را ساده کرد توضیح دادم در زمان کاندیداتوری برادر مسعود در شهر ما یک شعار بود به‌زبان کردی آن را می‌دادیم شعار این بود کاک مسعودی به‌ریه زی م قو درتهٔ دا به‌هه زی م (نیرو و توان و قدرتم را از نام برادر مسعود عزیز می‌گیرم) من می‌روم در کنار او این شعار را زیر لب تکرار می‌کنم از واکنش او می‌شود فهمید که موضع کنونی او چه می‌باشد. رفتم و آنچه را که مد نظرم بود، انجام دادم. وقتی که با شعار مواجه شد علی‌رغم درد شدیدی که داشت نگاهی به‌من انداخت و با لبخند گفت می‌دانم منظورت از نام مسعود من نیستم من هم توان و انرژیم را از آن نام می‌گیرم. این سرآغاز عهد و پیمانی بود که با آن شهید والامقام تا روز شهادتش بستم.

نمونه سوم در تابستان ۶۱ در بند شهربانی بلوک ۲طبقه ۲ بودیم. موقعیت بند ما مشرف به‌میدان تیرباران بود که در پشت آشپزخانه واقع شده بود هر شب صدای شلیک شنیده می‌شد. در یکی از این شب‌ها شاهد پیکار ۶شیرزن مجاهد خلق بودیم که با شعار مرگ برخمینی و درود بر رجوی، آن شب ظلمانی ایران زمین را پر از ستاره کردند. به‌محض اینکه چراغ‌ها خاموش شد فهمیدم پاسداران خمینی ملعون، امشب برنامه خواهند داشت هنوز زمان زیادی نگذشته بود صدای آمبولانس‌ها به‌گوش رسید که در خارج از میدان تیر پارک کردند بعداز چند لحظه آن خواهران مجاهد را به میدان تیر آوردند. ما ابتدا نمی‌دانستیم چند نفر هستند. با شنیدن صدای آن جنایتکاری که کیفرخواست آن‌ها را با بردن اسامی می‌خواند، فهیمدیم چه تعدادی هستند. اما آنچه که سکوت آن شب ظلمانی را درهم می‌شکست، طنین شعارهایی بود که این خواهران می‌دادند. (مرگ بر خمینی، درود بر رجوی، درود بر سازمان پرافتخار مجاهدین خلق، الله اکبر) پیوسته و مستمر این شعارها داده می‌شد تا اینکه صدای رگبار در تمامی محوطه زندان پیچید و جنایتی دیگر بر هزاران جنایت خمینی و رژیم جنایتکارش افزوده شد. اما در نقطه مقابل برگ زرینی بر تاریخچه سازمان افزوده شد که عنصر مجاهد خلق بر سر عهد و پیمانش با آرمان و نام رجوی تا به آخر خواهد ایستاد. آن شیرزنان در میان انبوه پاسداران تا دندان مسلح که آن شب حماسی را خلق کردند، عبارتند از مجاهدین شهید گیتا دهقان، نرگس خزایی، عاطفه بهاردوست، طاهره محمدکیا، ژاله مولایی و مرضیه اسکندری. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو.

نمونه چهارم: در ماه رمضان۶۱ دو ملیشیا ۱۷و ۱۸ساله به نام‌های عبدالرضا کرمی و عبدالرضا جوادی در بند ما را برای اعدام بردند. لحظه رفتن تمام نفرات در دو طرف کریدور صف کشیده بودیم آخرین وداع را با آن‌ها می‌کردیم هر کسی یک چیز هنگام در آغوش گرفتن آن دو قهرمان در گوش آن‌ها زمزمه می‌کرد به من که رسیدند بغض گلویم را گرفته بود، عبدالرضا را بغل کردم به‌من گفت «چرا ناراحت هستی ما جای دوری نمی‌رویم با موسی ملاقات داریم من سلام شما را به او می‌رسانم اگر تو هم از اینجا بیرون رفتی حتما برو مسعود را از نزدیک ببین از طرف من او را ببوس و سلام من را به او برسان. خیلی آرزو داشتم از نزدیک مسعود را ببینم.»

از این موارد زیاد دیده و بیاد دارم ولی متأسفانه مجال نوشتن همه آنها نیست.

در پایان یک جمله خطاب به خلیفه ارتجاع، نه به مزدور نفوذی و سایر مزدوران، بلکه به اربابشان دارم که حلقه مزدوری و خودسپاری وزارت بدنام اطلاعات را بر گردن آن‌ها انداخته و همچون بوزینه‌گان آن‌ها را به اشکال مخلتف به نمایش می‌گذارد. نسل ما با نام و کلام مسعود رجوی آشنا شد و مبارزه را انتخاب کرد، همراه یاران وفادار برادر مسعود در این سالیان پرتلاطم پشت سرش طی طریق کردیم و به‌آن افتخار می‌کنیم. سازمان مجاهدین با انقلاب ایدئولوژیکی درونی در سال ۱۳۶۴ و قرار گرفتن خواهر مریم در مدار رهبری با جهشی کیفی سازمان را برای همیشه بیمه و تضمین کرد. بطوریکه بعداز ۴۰سال شیطان‌سازی و انواع و اقسام توطئه‌ها و دسیسه‌ها می‌بینیم که چطور آرمان رجوی در جامعه مسیر خود را باز کرده و پیش می‌رود تا برای همیشه کاخ دجالان و دیکتاتورها را در هم بشکند.

بله روز رهایی مردم ایران نزدیک است و آن روز همه جنایتکاران و خائنین در پیشگاه عدالت قرار خواهند گرفت.


حبیب سیف‌الدین

شهریور ۱۳۹۹

شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران

 


آزاده عالمیان - فرانسه (سخنرانی در مراسم پنجاه و ششمین تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران)


۵۶سال پیش جوان ۲۶ساله ای پس از ساله ها تلاش در سودای آزادی قدم در راهی نو گذاشت. او جهان را بدون هرگونه استثمار آرزو می کرد و جامعه را بی طبقه و این همه را زیر سقف توحید نام او محمد حنیف نژاد بود.

وقتی که شاه در رویای کشتن آزادی خون حنیف و یارانش را بر زمین ریخت هرگز فکر نمی کرد که از این بذر سالها بعد سازمان برومندی سر برآورد که بیشمار زن و مردم مبارزه به پیشگاه آزادی تقدیم کند. آنگاه، سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران در برابر هیولای ارتجاع قد برافراشت.

این بار خمینی بود که خون می ریخت. در سال ۶۰ به فاصله یک هفته عموی کوچک و عموی بزرگم با همسر ۵ماهه باردارش تیرباران شدند.

مادرم، در شماره هزاران زنی بود که در همان شکنجه گاه اوین که شاه ساخته بود، به بند کشیده شد و تقدیر بر این بود که من که کودکی ۳ساله بیش نبودم همراه با او شاهد اسارت و شکنجه نسلی از زنان میهنم باشم. 

راه حنیف بنیانگذار در مریم امتداد یافت و در هزاران زن مجاهد تکثیر شد.

زنان و مردم مجاهد طی بیش از ۴دهه نبرد طاقت فرسا ناگزیر به عبور از تنگناهای جدیدی از نبرد فرزند انسان برای دستیابی به آزادی شدند. گذشتن از عواطف و علایق فردی، خانواده و همسر گامی فراتر از ایثار و فدا برای پاسخگویی به این مبارزه سخت بود. با این حال راه و رسم حنیف مسیر خود را از میان هزاران توطئه و نیرونگ تیر و تبر و بمب و موشک و محاصره طی کرد تا به نقطه عطف خود یعنی به حضور هزار زن در صفوف شورای مرکزی سازمان مجاهدین در اشرف۳ رسید.

براستی که هر روز بیشتر می فهمم که برادر مسعود چه نقشی در رویارویی با رژیم آخوندی ایفا کرده و چگونه باعث شده است که زنان بیشترین نقش را در مبارزه و رهبری آن ایفا کنند. او وقتی که علیه ارتجاع خمینی شمشیر کشید تمامیت این ارتجاع و از جمله دجالیت و دین فروشی و زن ستیزی را هدف قرار داد. به همین خاطر او این ظرفیت عظیم را به وجود آورد که زنان به جای این که در پستوهای ارتجاعی بپوسند و یا به کالا و یا پیچ و مهره ای در زندگی بورژوایی تبدیل شوند و یا در بهترین حالت نقشهای دست چندم در احزاب و سازمانهای سیاسی پیدا کنند، در خط مقدم نبرد علیه فاشیسم دینی و در رهبری یک جنبش انقلابی قرارا بگیرند آن هم نه بصورت تک نمود و استثما بلکه جریان وار. آن هم در راس بزرگترین سازمان انقلابی و حزب سیاسی میهن ما. 

برادر مسعود تاروپود عقیدتی و سیاسی و تشکیلاتی رژیم خمینی و مزدوران و دست نشاندگان و همین طور متحدان غربی رژیم را به چالش کشیده است. به همین خاطر همان گونه که او کانون عشق و علاقه و آمال و آرزوی یک خلق اسیر است و جوانان میهنمان آینده را در او و سازمانش و عقاید و افکارش جستجو می کنند رژیم و مزدورانش از کین توزی، لجن پراکنی، توطئه های تروریستی و سیاسی علیه او فروگذار نمی کنند. بگذارید هر چه می خواهند بگویند هر توطئه یی می خواهند بکنند آنها با اراده مردم ایران و ما زنان و مردم جوان هیچ غلطی نمی توانند بکنند. این یاوه گوییها تنها ایمان ما به مسعود و مریم و اراده ما برای جنگ با آخوندها را ۱۰۰ چندان می کند. 

حاضر حاضر حاضر

جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۹

مسعود رجوی از نگاه دیگران



رضا رحمانی - انگلیس (مراسم پنجاه و ششمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران)


به نام خداو به نام خلق قهرمان ایران و به نام شهدای به خون خفته خلق و با تبریک به مناسبت سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران و تعظیم در برابر بنیانگذاران شهیدش به ویژه حنیف کبیر.

از صحبت در این جمع، بسیار احساس شور و شعفت می کنم. من غلامرضا رحمانفر هوادار سازمان مجاهدین خلقم. قریب ۵سال در دهه ۶۰ به جرم هواداری از مجاهدین به زندان افتادم و آنجا خ مینی و مرامش را بیشتر شناختم و نفرتم صدچندان شد. شرح مقاومتها و جانبازیهای کوه مردان و شیرزنانن مجاهد و دلاوریهای خواهران میلیشیا در زیر شلاق و شکنجه را نمی دانم چگونه توصیف کنم. در یک سو ظلمت و تعفن و قشریگری و خباثت و دنائت خمینی و ایدئولوژی ارتجاعی اش و در سوی دیگر خورشید انقلاب و ترقی خواهی با نام مسعود و موسی و سازمان مجاهدنی خلق ایران را دیدیم. در آن سالها هر چه اطرافم را نگاه کردم دیدم که پاکان و پاکبازان به تدریج دور این سازمان جمع می شوند و هر چه دزد انقلاب و خبیث و پلید بود دور خمینی  و دم و دستگاه و سپاه پاسدارانش جمع می شدند. از زیر خاکستر یاسی که خمینی پلید در میهنمان پخش کرده بود، نسلی دلاور، با والاترین ارزشهای انسانی داشت قد علم می کرد و من روزانه در جریان فعالیتهای تشکیلاتی شاهد آن بودم. هر ارزشی را از مجاهدین آموختیم، ضدش را در جبهه خمینی جانی دیدیم. رابطه خالصانه رهبری و مملو از صداقت و فداکاری مجاهدین را با بدنه تشکیلات و میلشیا دیدیم. بگذارید ساده بگویم. اگر کوچکترین خللی در ایمان به رهبری مجاهدین و به خصوص شخص مسعود بود این تابلوی عظیم فدا و از جان گذشتگی در زیر باران آن همه تبلیغات و شکنجه و تیربارانهای بی حساب امکان نداشت آفریده شود. هیچگاه از یاد نمی برم آنچه در زیر شکنجه های وحشیانه جلادان رژیم به ما نیرو و قوت می داد نام و یاد و تک تک جملات برادر مسعود بود که بسیاری از ما حفظ کرده بودیم. هر جا که حرف صدق و فدا و شهادت بود رهبری سازمان مجاهدین پیشاپیش همه بود. نه در فکر گرفتن قدرت سیاسی و به هر بهایی بودند و نه برای خودشان منافعی می خواستند. فقط بحث منافع خلق بود و آزادی. پس بگذارید رمز ماندگاری مجاهدین را با صدای بلند برای آخوندها و ماموران سرکوبگرشان هجی کنم بلکه به مغزهای علیلشان فرو برود: میم، سین، عین، واو، دال. مسعود.

علاوه بر این عنصر کلیدی و تعیین کننده، یکی دیگر از رازهای مادی پیشرفتهای مجاهدین و هوادارانشان، داشتن تشکیلات منسجم است. این همان چیزی است که دشمنان هم نسبت به آن غبطه می خورند و بشدت حسادت می ورزند. از همین رو با تمام قوا کمر به تخریب آن بسته اند هم چنان که لبه تیز خنجرشان همواره متوجه رهبری مقاومت و برادر مسعود بوده. به این جهت بگذارید در آغاز پنجاه و ششمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین این پیام طلایی برادر مسعود را تکرار کنم که گفتند: بگذارید شاه و شیخ با همه شکنجه گران و پاسداران و دم و دنبالچه ها و هم کاسه ها و مزدوران هر چه می خواهند بر ما بتازند. با هر چه دشنام و رذیلت است . با رکیک ترین الفاظ و با خشمی دیوانه وار.

پیام این اندازه خصومت و دروغ و نفرت بر ضدمجاهدین، نتیجه تعمیق مرزبندی، اعتلای آلترنانتیو به واقع دموکراتیک و مستقل است. این نوید سرنگونی و پایان عصر استبداد و دجالیت و مژده پیروزی مقاومت و جبهه خلق است.

برادر مسعود و خواهر مریم عزیز

من به عنوان یک هوادار مجاهدین در این روز مبارک با شما عهد می بندم که تا آخر با شما خواهم بود. و به رژیم و مزدوران و نفوذیهای منفورش اعلام می کنم که هر چه بر مجاهدین و رهبری اش بیشتر بتازید بر ایمان ما بر راه و آرمان و رهبری مان افزوده می شود.